جک

ترکه ميره استاديوم تو موج مکزيکی غرق ميشه.

ترکه ميافته تو جوب برا اينکه ضايع نشه صدای قوطی در مياره.

ترکه باباش آتيش ميگيره ميميره.سر در مغازه ميزنه بعلت پدرسوختگی فعلا تعطيل ميباشد.

ترکه ميره ۲۰ سوالی بهش ميگن جواب خياره ولی سه نکن. همين که مسابقه شروع ميشه ترکه ميگه توجيب جا ميشه؟ميگن نه.ميگه عجب خيار بزرگيه!!

دو تا مگس با هم ازدواج ميکنن ماه عسل ميرن گه خوری.

به ترکه ميگن جلو پمپ بنزين سيگار نکش.ميگه من جلو بابامم ميکشم.

اطلاعيه:از بس گفتن يه روز ترکه فلان کرد يه روز ترکه بهمان کرد ترکا روزا از خونه خارج نميشن.

ترکه ميره خرشو بفروشه ۱ دقيقه غافل ميشه ميبينه خره داره پول می شمره.

اگه تو يه کوچه بمبست با يه قزوينی گير کنی ۳ راه داری.آب شی بری تو زمين.بخار شی بری هوا.دستتو بزی به ديوار توکل کنی به خدا.

کرمه ميافته تو ظرف ماکارونی ميگه عجب بمال بماليه!!!

ترکه ميره کتابخونه ميگه جناب کتاب ترک دانا دارين؟يارو ميگه کتاب تخيلی نمی فروشيم.

رشتيا دور هم جمع بودن راجب خريت ترکا حرف ميزدن.يکيشون ميگه خوب خرن ديگه خودشون زن دارن ميان زن ما رو می کنن.

روی در توالت عمومی: اينجا آخر خطه بخوای نخوای بايد بکشی پايين.

چسه ميره گفتار درمانی گوز ميشه.

ترکه مياد يه شعر بگه فارسا رو ضايع کنه ميگه ترکا گل به سرن، فارسا ترک خرن.

اگه اينارم من نمی گفتم پدرام می گفت.



نظرات   نوشته شده در پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

ترکه مياد خونه نگاه ميکنه يه زنه و مرده کنار هم خوابيدن.ميبينه جک رو عوضی اومده ميره رشتيه بياد!

پدرام



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

ختنه کردن دختران

سنتهاى عصر حجرى در قرن بيست و يکم
 
افسانه وحدت
 
"مادرم تکه اى از ريشه درخت پيرى که در نزديکيش از زمين سر برآورده بود را به سختى جدا کرد. مرا روى سنگى گذاشت و پشت من نشست. سرم را به طرف سينه اش کشيد و پاهايش را از اطراف بروى بدنم قرار داد طورى که دستهايم را بدور رانهايش حلقه کردم. بعد ريشه درخت را لاى دندانهايم قرار داد:"اين را محکم گاز بگير."
 
از ترس داشتم ميمردم. ياد وقتى که خواهرم را "ختنه" ميکردند و من دزدکى از پشت سنگها نگاه ميکردم افتادم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. ديده بودم که چه به سرش آمد. من منتظر بودم زن کولى اى که قرار بود ختنه ام کندچاقوى بزرگى به دست داشته باشد ولى با کمال تعجب ديدم که با انگشتان بلندش از توى کيسه اى نايلونى تيغ کثيفى را بيرون کشيد. تيغ پر از خون خشک شده بود. او بروى تيغ تف کرد و با پيراهنش خون خشکيده را از آن پاک کرد. ناگهان جلو چشمانم سياه شد. مادرم بود که با پارچه اى چشمانم را بست که چيزى نبينم. بلافاصله زن کولى با تيغ کندش شروع به بريدن آلت تناسلى من کرد . . .
 
وقتى به آن زمان فکر ميکنم باورم نمى شود اين من بودم که اين بلا را سرم آوردند. هيچ کلمه اى و هيچ امکانى براى توصيف حال من در آن لحظات نيست..."
 
اين ترجمه چند سطرى است از کتاب " گلى در کوير آفريقا " که مانکن معروف Waris Dirie نوشته است. او که در بچگى به وحشيانه ترين شکلى با تيغ کند و کثيفى آلت تناسلى اش را بريدند و به اصطلاح ختنه اش کردند سرگذشت خود را کتاب کرد و توجه مردم جهان را به ختنه دختران هر چه بيشتر جلب کرد.
 
سرگذشت غم انگيز او سرگذشت بيش از صدوپنجاه ميليون دختر در دنياست. اين دختران با اين عمل غير منطقى و وحشيانه آلت تناسلى شان براى هميشه ناقص ميشود، عده اى از آنها درجا از شُوکى که به آنها وارد ميشود و يا خونريزى شديد جان ميسپارند و پدر و مادرشان خوشحالند از اينکه فرزندشان به بهشت ميرود. عده اى که جان سالم بدر ميبرند تا آخر عمردچار دردهاى موضعى ميشوند. به هنگام آميزش جنسى اغلب بايد دردهاى شديدى را تحمل کنند. بعد از بريدن بخش قابل ملاحظه اى از آلت تناسلى، آن را ميدوزند و سوراخ کوچکى براى دفع ادرار و نيز خون دوران عادت ماهانه باقى ميگذارندو چون ادرار و خون نميتواند براحتى دفع شود، اغلب سبب عفونت موضعى ميشود. زايمان دچار خطرات جدى شده، ريسک زيادى وجود دارد که هم بچه و هم مادر تلف شوند.
 
تصوير مقابل ما چنان غيرقابل قبول است که ذهنمان از پذيرفتنش تن مى زند. انگار بايد ناديده اش بگيرد، اما حقيقت تلخ بختکش را بر تمامى ذهنمان مى گستراند، از عصبانيت رنگ به رنگ مى شويم، سر به دوران مى افتد و دستهاى پنهانى ذهنمان براى رهانيدن قربانيانى که زنده، مثله مى شوند، جيغ مى کشند، کمک ميخواهند، دستشان را بسوى ما دراز مى کنند . . . صداى در گلو خفه شده مادر نگون بخت و همراهى اش با دخترش که خودش با دستهاى خودش دارد مثله اش ميکند و دستهاى تمناى مادر، که ملتمسانه مى خواهد دستى از جايى حتى از غيب، فرزندش را از چنگش نجات دهد، از چنگ سرزنش، از چنگ عقوبتهاى ارتجاعى خانواده و قبيله و عشيره!
 
آرزو ميکنيم ميتوانستيم همين حالا به اين وحشيگرى ها خاتمه دهيم صحنه را عوض کنيم، کسى دستش را به سوى جسم هيچ کودکى دراز نکند، کودک در آغوش مادرش، در آغوش امن بزرگسالان آرميده باشد و در دنياى پرخيال خود پرسه بزند.
 
جملات چنان بيرحمانه بر ذهن شلاق مى زنند، چنان تکاندهنده اند و به مغز فشار مى آورند که لحظه هايى فکر عاجزانه فلج شده، مات مى ماند! چگونه مادرى با اين جنايت کنارمى آيد؟ جگر گوشه خودش مثله ميکند، وحشيانه براى هميشه ناقصش ميکند، بدن او را بيمار ميکند و دردهاى دائمى نصيب او ميکند؟ چه باعث ميشود که او به اين جنايت و وحشيگرى تن ميدهد؟ چرا اين پديده هاى عصر حجرى هنوز در دنياى مدرن ما چنين غضبناک نعره مى کشند، عربده مى کشند، خون مى ريزند!؟ ميتوانى مادرى را درک کنى که با تمامى احساسات مادرانه اش، چگونه فشار فاميل و قبيله اش، حرفهاى نيش دار و طعنه آميز همسايه، گناهان کبيره و سنت پيامبر و حديث و آيه و ملا و آتش دوزخ و . . . مچاله اش ميکند، گريان، نالان در عذابى غيرقابل وصف، تيغ بر تن جگر گوشه اش را مى پذيرد، تمامى دردهاى جانکاه برتن خودش را بر تن جگر گوشه اش هم نقش مى کند! در عذابى بى پايان رضايت خدايش را بدست مى آورد و همه چيزش را عزيزش را مثله شده درگردابى از درد و رنج در برهوت بى پايان و پرشقاوت آينده اى جانکاه رها مى سازد! جگرگوشه اش حالا شانس ازدواج دارد! بدبخت نميشود! قربانى با دلى گريان، قربانى ديگرى مى آفريند. خودش قربانى است. قربانى جهل و خرافات! او از حق و حقوقش بعنوان يک انسان، بعنوان يک زن آگاه نيست. ديگران، مردان و حتى زنان خانواده اش و ملاى قبيله اش برايش تصميم گرفته اند. زن نبايد دست از پا خطا کند، آميزش جنسى اش بايد کنترل شود. بايد بريدش و دورش انداخت که لذت هم نبرد. او بايد همان بلائى را بر سر دخترش بياورد که به سر خودش آورده اند. و اين چرخ ميچرخد و اگر مثل Waris Dirie شجاع نباشى و هزاران خطر را به جان نخرى و فرار نکنى، نسل اندر نسل ادامه خواهد يافت. او به اين همه جهل نه گفت، به آخوند محل نه گفت. به پدرش که ميخواست او را در سن ١٢ سالگى بزور به مرد ٦٠ ساله اى شوهر دهد، نه گفت. روز ها به تنهايى با پاى برهنه دويد تا خود را خلاص کند. او دويد و دويد و سالهاى طولانى تاريخ را پشت سر گذاشت. از عصر حجر به قرن بيست و يکم پا گذاشت. دنياى مدرن را ديد و از آن به وجد آمد. زشتيهاى غرب را هم ديد، استثمار را ديد. مورد سوه استفاده قرار گرفت. ولى اين را هم ديد که بچه ها بازى ميکنند، به مدرسه ميروند، ديد که بچه ها احترام دارند، براى خودشان کسى هستند. ديد که ميتواند خودش اختيار بدنش را داشته باشد. خودش براى زندگيش تصميم بگيرد. اگر کسى کودکى را آزار دهد مجازات ميشود.
 
آزادى و برابرى و مدرنيسم آرزوى انسانهاست. هيچ انسانى اسارت، ظلم و استثمار را انتخاب نميکند. جهل، مذهب و خرافات همه موانعى هستند در اين راه.
 
دختران ختنه مى شوند چون اعتقادات مذهبى و سنتى انسانها در جوامع عقب افتاده چنين حکم مى کند! اين بخشى از کنترل مردانه بر آميزش جنسى دختران خانواده است. حفظ بکارت آنها، نام بردن ختنه بعنوان ضرورتى براى ازدواج، همه از دلايلى هستند که عمل ناقص سازى آلت تناسلى دختران را توجيه ميکند.
 
زير پا گذاشتن حقوق کودکان، از دستاوردهاى رايج جوامع عقب نگهداشته شده است. کودک آزارى، شکنجه دختران به اسم ختنه، ظلم مضاعف به دختران براى زير دست و سربزير نگاه داشتن آنها زمانى ساده تر و رايج تر مى شود که آداب و سنن ارتجاعى و مذهب دست بالا را داشته باشند. قوانينى براى ممانعت از اين وحشيگرى يا وجود ندارد يا مجريان قانونى براى توقف اين وحشيگرى بطور واقعى موجود نيستند. مثله کردن دختران حتى در غرب مترقى هم صورت ميگيرد. بايد با اين پديده قاطعانه مبارزه شود. اگر در کشورهاى غربى اين عمل ممنوع باشد، دختران را به کشورهاى محل تولدشان ميبرند و مثله ميکنند. بايد کنترل را بيشتر کرد. نبايد اجازه داد سنتهاى قرون وسطايى باعث زجر کودکان شود. بايد به دولتها فشار آورد، بايد شرط هر رابطه اى با چنين کشورهايى، با چنين جوامعى توقف بدون چون و چراى وحشيگرى عليه کودکان، باشد. که حقوق کودکان قانونى شود و افراد خاطى مجازات گردد.
 
ترجمه بخش هايى از کتاب " گلى در صحراى آفريقا" در شماره هاى بعدى چاپ خواهد شد.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اينم بخونين که اينقدر پول دکتر ندين
در ميان آواز ها، داستان ها و اشعار تمام ملل هر جا سخن از زيبايى اشخاص به ميان آمده به موهاى زيبا هم توجه شده است و اين تارهاى باريك تاج و مايه افتخار، مظهر جوانى و حتى در برخى فرهنگ ها نشانه بارورى و براى زنان تمام دنيا بيانگر زيبايى و عامل اعتماد به نفس است.
از خلقت پيچيده  اين رشته هاى نازك چه مى دانيم؟ تا چه حد بابت ريزش آن ها افسرده و نگران مى شويم و آيا اساساً نگرانى در اين مورد منطقى است؟!
هر تار موى سر شما يك چرخه زندگى دارد كه شامل ۳ مرحله است:
۱ـ مرحله ى رشد، ۲ـ مرحله استراحت، ۳ـ مرحله ايجاد موهاى جديد.
مرحله اول: ابتدايى ترين مرحله  رشد است و در اين دوره مو سريع تر از ساير مراحل رشد مى كند. اين مرحله در زنان تا ۶ سال و در ميان مردان ۳ سال طول مى كشد ( به همين خاطر بلند كردن مو نزد خانم خا راحت تر است.) طى اين مرحله بطور معمول رشد مو بين ۳۶ سانتى متر تا ۱۰۰۰ سانتى متر است. البته موهاى مناطق ديگر بدن سيكل زندگى كوتاهترى دارند ( چند هفته يا حداكثر چند ماه) و به همين خاطر معمولاً كوتاهتر هستند و قبل از آن كه خيلى بلند شوند مى افتند. مژه ها و ابروها نيز هر ۶ تا ۸ هفته يكبار جاى خود را به تار نويى مى دهند.
۲ـ پس از مرحله رشد مو وارد مرحله استراحت مى شود كه ۶ ـ ۳ ماه طول مى كشد (در هر زمان از زندگى ما ۹۰% موها در مرحله رشد هستند و تنها ۱۰% آن ها در مرحله استراحت به سر مى برند.) در اين دوره فوليكول مو ( فوليكول: هر مو رشته اى قابل ارتجاع است كه مانند نخ نازك رشد مى كند و از روزنه اى كوچك روى پوست سر شما كه فوليكول، ناميده اند خارج مى شود.) جمع مى شود و پياز مو رنگدانه هايش را از دست مى دهد و از ريشه دور مى شود و از همين جاست كه مو شروع به شل شدن مى كند و براحتى با شانه از جاى خود خارج مى شود.
اگر با تلاش زياد يكى از موهايتان كه در مرحله رشد است و محكم به سرتان چسبيده را بكنيد رنگدانه اى را در انتهاى آن خواهيد ديد ( ملانين = حاوى رنگدانه سياه) اما مويى كه بطور طبيعى مى افتد در انتهاى رنگ پريده و بدون پيگمان است.
۳ـ  پس از مرحله استراحت فوليكول مو مجدداً فعال مى شود و شروع به ايجاد موهاى جديد مى كند و اگر موى مرده شما همچنان در محل قبلى و سست در جاى خود باشد، موى جديد آن را با فشار به بيرون هل مى دهد و خود شروع به رشد مى كند و موى قبلى براحتى مى افتد. در واقع اين مرحله، مرحله دوباره سازى مو در فوليكول است. بطور متوسط در حالت طبيعى روزانه ۱۰۰ ـ ۸۰ مو مى افتد و موهاى جديد جايگزين آن مى شود. هر فوليكول مو قادر است در مراحل مختلف زندگى ۲۵ سيكل توليد مو را داشته باشد. رشد موها به فاكتورهاى ارثى و تغذيه اى متفاوتى بستگى دارد و فرايند رشد آن مى تواند خيلى كند در حدود ۲ ميلى متر در ماه يا بسيار سريع حتى تا ۲۵ ميلى متر در ماه برسد. البته سرعت رشد موها بطور طبيعى از ۵۰ سالگى كم مى شود و به همين علت از اين سن به بعد بلند كردن موها مشكل است.
هر شخصى در زمان تولد در حدود صد تا صد و پنجاه هزار فوليكول مو بر روى سر خود دارد كه تعداد آن ها ثابت است و پس از تولد اضافه نمى شود.
جالب تر اينكه تعداد موها در افرادى با موى روشن (بلوند) نسبت به مومشكى ها بيشتر است اما آنچه باعث مى شود موى آنها كمتر به نظر برسد نازك تر بودن تار مويشان است.
اما تعداد موهاى بدن مردان و زنان در مجموع به يك اندازه است و چيزى حدود ۵ ميليون است كه از اين تعداد حدود ۵۸۰ فوليكول در هر اينچ مربع ريش مردان ديده مى شود!
يكى ديگر از خصوصيت موهاى ما ارتجاعى بودن آن است. موى خيس به اندازه نصف طولش كشيده و بلند مى شود ( به همين علت امروزه بسيارى از آرايشگران براى كم كردن درصد خطا ترجيح مى دهند موى خشك را كوتاه كنند تا قيچى آنها ناخواسته! اندازه موها راكوتاه نكند)!
جنس مو، رنگ، صافى يا مجعد بودن آن، ضخامت و ... همه بستگى به ژنى دارد كه به ارث برده ايد. اين تارهاى زيبايى بخش! در همه جاى بدن به جز كف دست و كف پا رشد مى كنند اما برخى از موارد آنقدر ظريف اند كه غير قابل تشخيص به نظر مى رسند. در حالى كه برخى آنقدر خشن هستند كه اجباراً با روش هاى مختلف آن ها را از بين مى بريم.
اينكه مردان پر موتر به نظر مى رسند به علت هورمون هاى مردانه «تستوسترون» است كه بر روى فوليكول تأثير مى گذارد وتوليد موهاى سياه تر، ضخيم تر و بلند تر مى كند.
هر فوليكول مو شامل يك ريشه موست كه شبكه خونى و عصبى خاص خود را دارد و وقتى كه مو به سرعت رشد مى كند، ريشه آن نخست با بافت هاى زنده كه پياز مو نام دارد احاطه مى شود.
همچنين يك ماهيچه كوچك به ته هر فوليكول مومتصل است و با انقباض باعث مى شود مو به شكل راست و مستقيم در آيد و پوست اطراف آن كمى جمع شود و به قول معروف ( مو سيخ شود) به ياد زمان ترس، سرما و ... بيفتيد. ( از زلزله حرفى نمى زنيم چون تكرارى شده.)
نزديك قسمت بالايى هر فوليكول نيز ۵ ـ ۳ غده چربى وجود دارد كه ترشح كننده چربى و چرب نگه داشتن پوست سر و از طرفى سالم نگه داشتن مو را بر عهده دارند. جهت اطلاع دوستان كچلمان هم بايد نكاتى را درباره ريزش مو بگوييم. از كليه اين دوستان درخواست مى كنيم، يكشنبه ديگر همين جا باشند.


نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

چشم ها را بايد شست.جور ديگر بايد ديد!!!

« خواستگاری »
داستان ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حداد عادل

آقای خامنه ای

آقای حداد عادل تعريف می کردند:« سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که: می خواهيم برای خواستگاری خدمت برسيم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبيرستان است و می خواهد ادامه تحصيل دهد. ايشان دوباره پرسيده بودند که اگر امکان دارد ما بياييم دختر خانم را ببينيم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

بعد خانم ما از ايشان پرسيده بودند که اصلا شما خودتان را معرفی کنيد. و ايشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام عليک کرده بود و گفته بود:« ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ايم. اما شما صبر کنيد با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم». آن زمان خانم من مدير دبيرستان هدايت بود.

بعد از صحبت با من قرار بر اين شد که آنها بيايند و دخترمان را در مدرسه ببينند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اينکه اگر آنها نپسنديدند، لطمه ای به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را ديدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند:« خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است».

يک سال از اين قضيه گذشت. مجددا خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می خواهيم برای خواستگاری بياييم.خانم بنده پرسيده بودند که چطور تصميمتان عوض شده؟ آقا گفته بودند:« خانم ما به استخاره خيلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نيامده بود،  منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند:« چون دخترتان، دختر محجبه،فرهيخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهيد، بياييم.»

آن زمان دخترمان ديپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، يک روز پسر آقا و مادرش با يک قواره پارچه به عنوان هديه برای عروس آمدند و صحبت کرديم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسيدم، ايشان موافق بودند.

بعد از چند روز خدمت آقا رفتيم. آقا فرمودند:« آقای دکتر! داريم خويش و قوم می شويم.» گفتم:« چطور؟» گفتند:«خانواده آمدند و پسنديدند و در گفتگو هم به نتيجه کامل رسيده اند، نظر شما چيست؟» گفتم:« آقا! اختيار ما دست شماست.»

آقا فرمودند:« نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همين طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من اينطور نيست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غير از کتاب هايم يک وانت بار می شود. اينجا هم دو اتاق اندرون و يک اتاق بيرونی است که آقايان و مسئولين در آنجا با من ديدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه ای اجاره کرده ايم که يک طبقه مصطفی و يک طبقه هم مجتبی زندگی می کند. شما با دخترت صحبت کن که خيال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چيزهايی در ذهنش باشد. ما اين طور زندگی می کنيم. اما شما زندگی نسبتا خوبی داريد. حالا اگر ايشان بخواهد وارد اين زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نيست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اينها را به او بگو، بداند.»

آقای خامنه ای

من هم به دخترم گفتم و ايشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئيس جمهوريشان، در جنوب تهران خانه ای داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن در می آورد؛ ايشان حقوق رهبری نمی گيرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند.

هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهريه و ... آقا فرمودند:«در مورد مهريه، اختيار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه ی عقد می خوانم، سنت من اين بوده که بيشتر از 14 سکه ، عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهيد، می توانيد بيشتر از 14 سکه مهريه معين کنيد، ولی شخص ديگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بيش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم.»

من گفتم آقا! اين طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند:« می توانيد در تالار بگيريد، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم:« آقا هر طور شما صلاح بدانيد.»

فرمودند :« می خواهيد اين دو تا اتاق اندرونی و يک اتاق بيرونی را با هم حساب کنيد. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنيم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنيم.» ما حساب کرديم و ديديم بيشتر از 200-150 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اولمان را هم نمی توانستيم دعوت کنيم، اما قبول کرديم.

آقا غير از فاميل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبيبی را دعوت فرمودند. يک نوع غذا هم درست کرديم.قبل از اينها صحبت خريد بازار شد. پسر آقا گفت: «من نه انگشتر می خوام و نه ساعت و نه چيز ديگری.» آقا گفتند: خوب نيست. من هم گفتم:« حداقل يک حلقه بگيرند.» اما آقا فرمودند: «من يک انگشتر عقيق دارم که يکی برای من هديه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ايشان هديه می دهم و ايشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هديه دهد.» قبول کرديم و انگشتر را گرفتيم و بعد به آقا مجتبی داديم. کمی بزرگ بود. به يک انگشترسازی برديم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد.

به آقا گفتيم در همه اين مسايل احتياط کرديم، ديگر لباس عروس را به ما بسپاريد و آقا هم فرمودند: «آن را طبق متعارف حساب کنيد.» در همان ايام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتيم و يک لباس عروس برای عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند.

خلاصه قبل از اينکه عروسمان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند: «من يک فرش ماشينی می دهم، شما هم يک فرش بدهيد.» و به اين ترتيب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم درو پيکان از اقوام ما و دو پيکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت 1 طول کشيد.

خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهرا کاری داشتند و نيامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آورديم، ديديم آقا هنوز بيدار نشسته اند و منتظرند که عروس را بياورند. فرمودند: « من اخلاقا وظيفه خود می دانم برای اولين بار که عروسمان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوش آمد بگويم.»

ما خيلی تعجب کرده بوديم و فکر نمی کرديم آقا تا آن ساعت شب بيدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند: «دکتر! امشب شام هم نداشتيم، من به يکی از پاسدارها گفتم شما چيزی خوردنی داريد؟ آنها گفتند که غير از کمی نان چيز ديگری نداريم. گفتم: همان را بياوريد. می خوريم.»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقيقه ای برايشان در مورد تفاهم در زندگی و شرايط و اهميت زندگی زناشويی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوش آمد گفتند. رعايت آداب حتی تا چنين جايگاهی چقدر ارزش دارد. اينها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست.

ايشان دستور دادند حتی از ريزترين وسايل دفتر استفاده نشود، چون مال بيت المال است. حتی اگر مشکل وسيله نقليه هم پيش آمد، اجازه ندارند از وسايل دفتر استفاده کنند.

 

نويسنده : ميثم مينايی  mminaei@msn.com

منبع: نشريه « اشراق انديشه » به نقل از حجت السلام پاينده، از اعضای دفتر مقام معظم رهبری



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اين رو هم ببينين

اينهم يکی به من لينک داد که بهش نمی آد اينقد با سليقه باشه.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

شبهای کارون

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس عكس - گزارش تصويري


 


 


 


 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اينام قوانين جديد شريعت!

نمونه های تغييرات در احکام

نوع نگاه احمد قابل بسياری از احکام جزايی شريعت را به طور طبيعی تغيير می دهد و کنار می گذارد. از آن ميان قابل مجازات ندانستن "ارتداد" بسيار قابل توجه است. از ميان ديگر تغييرات در احکام، مجموعه احکام مربوط به زنان از حجاب تا طلاق و حق قضاوت و مديريت دگرگون می شود. در واقع در اين نگاه، دين يک دين حداقلی است که کمترين دخالت را در زندگی بشر دارد نه حداکثر دخالت را. حرمت به انسان و اتکا به دانش های روز و استناد به عقل، پايه احکام و نظرات چنين دينی است. گزيده ای از اين تغييرات را در اينجا می آوريم:

1 واجب نبودن نماز آیات و اتکا به نظریات کارشناسان نجوم (ژئوفیزیک) درچند و چون اثبات اول ماه.

2 اشتراک دختر وپسر در سن بلوغ (درصورت عدم بروز علائم طبیعی بلوغ) برای عبادات و تعیین سن مشخص ومشترک درموارد حقوقی وجزایی.

3 تقلیل نجاسات به موارد آلوده کننده و تغییر مطهرات، به تبع آن ( مبتنی بر باز نگری در پدیده های آلوده کننده و پاک کننده براساس یافته های علمی ).

4 عدم نجاست ذاتی انسان ( با هرعقیده ومرام ) ولزوم احترام به همه ی آحاد بشر.

5 آزادی بشر در انتخاب یا وانهادن عقیده به صورت مستمر،مبتنی براستدلال درحد توان هر فرد. منتفی شدن حکم« ارتداد» به عنوان یک حکم سیاسی ومصداقی برای مقابله به مثل، که یادگاری ازدوران « جنگ های اعتقادی » ای بود که بعدها درقالب جنگ های صلیبی آشکار شد .

6 حرمت ترور و درگیری هایی که منجر به خسارت دیدن بی گناهان می شود. هرگونه آدم ربایی یا بمب گذاری و رفتارهایی از این قبیل، جز در وضعیت جنگی و درمورد افرادی که با سلاح به حقوق آدمیان تهاجم کرده اند.

7 جواز بهره گرفتن از حیوانات حلال گوشتی که غیر مسلمان آن را برای عرضه به بازار محصولات خوراکی، ذبح کرده است.

8 مجاز بودن معاملات جدید،که سابقه ای در گذشته تاریخ نداشته اند وعقلانی ومنطقی شمرده می شوند مثل برخی انواع بیمه ومعاملات بانکی وبورس واستصناع.

9 معتبر و مشروع بودن « نکاح معاطاتی » در ازدواج موقت. و مشروع بودن ازدواج موقت دخترانی که به بلوغ رسیده ودارای رشد فکری اند، باشرط عدم انجام عمل زناشویی( که از آن به عنوان صیغه ی محرمیت نام برده می شود و سایربهره های جنسی، غیر از عمل زناشویی را مجاز می گرداند ) بدون اجازه ی پدر. البته گرفتن اجازه از پدر یا مادر مستحب است و در برخی مجامع (مثل ایران، که باحیثیت اجتماعی خانوادگی سروکار دارد) عقلا وعرفا لازم است.

10 مجاز بودن ازدواج با پیروان شرایع الهی وهر انسانی که حق طلب وملتزم به مبانی عقلانی ومنطقی است واز تحمیل باورهای خود به دیگران پرهیز می کند.البته ازدواج با همکیشان خود اولویت دارد.

11 مجاز بودن زنان برای قضاوت ، افتاء و مدیریت جامعه.

12 عدم وجوب پوشش سر وگردن برای زنان ولزوم یا اولویت رعایت عرف در این مورد.

13 عدم وجود حق ویژه برای فقیهان درمورد حکومت ومدیریت جامعه و حرمت تصدی مناصب تخصصی اجتماعی از سوی کسانی که دانش لازم برای تصدی را ندارند.

14 عدم نجاست مشروبات الکلی،علیرغم حرمت نوشیدن آن.

15 حرمت لعن مؤمنین واز جمله خلفای راشدین .

16 پذیرش شهادت زنان درتمامی مسائلی که حضورآنان درعرض حضور مردان قراردارد وعدم تفاوت ارزش شهادت ایشان با مردان.



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

آمادگی فريدون زندی برای حضور در تيم ملی

نمايش عكس با ابعاد واقعي

فريدون زندي آمادگي خود را براي حضور در تيم ملي ايران اعلام كرد


فريدون زندي آمادگي خود را براي حضور در تيم ملي فوتبال ايران اعلام كرد.
برانكو ايوانكوويچ سر مربي تيم ملي فوتبال كشورمان در گفتگو با گروه فوتبال خبرگزاري ورزش ايران (ايپنا)؛ ضمن بيان مطلب فوق افزود: روز گذشته صحبتهاي نهايي را با فريدون زندي انجام دادم و او اعلام كرد كه براي حضور در ايران مشكلي ندارد.
وي در پاسخ به اين سؤال كه آيا فدراسيون فوتبال در اين زمينه تصميم نهايي را اتخاذ كرد يا خير، اظهارداشت: همه چيز به نظر من بستگي دارد، دادكان به عنوان رئيس فدراسيون فوتبال در اين باره به من كمك زيادي كرد تا بتوانيم رضايت زندي را براي حضور در ايران جلب كنيم.
برانكو در خصوص پست بازي زندي خاطرنشان كرد: در هر پستي كه زندي تمايل داشته باشد از او استفاده خواهيم كرد.
ايوانكوويچ در پايان گفت: اميدوارم زندي از بازي دوستانه با بوسني كه در تاريخ 14 بهمن برگزار مي شود، بتواند ما را همراهي كند.


 منبع (خبرگزاري ورزش ايران، ايپنا) مي باشد.

سيد صادق حسيني معاون فني خبرگزاري ورزش ايران (ايپنا) Seyed Sadeq Hosseini IPNA Technical Deputy

 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

شاهکار زنانه!!!!

زن 66 ساله رومانيايی بچه به دنيا آورد
 
خانم ايليسکو نسبت به آينده خود به عنوان يک مادر خوشبين است
خانم ايليسکو نسبت به آينده خود به عنوان يک مادر خوشبين است
مسئولان بيمارستانی در رومانی تاييد کرده اند که زنی 66 ساله در بخارست کودکی به دنيا آورده و به اين ترتيب عنوان مسن ترين زنی که در تاريخ مدون بچه به دنيا آورده است را ازآن خود کرده است.

ريانا ايليسکو برای مدت 9 سال تحت درمان باروری قرار داشته است تا اينکه سرانجام اين درمان ها نتيجه داد و او دوقلو آبستن شد.

طبق گزارش ها يکی از دوقلوها در داخل رحم مادر مرد و کودک باقی مانده که يک دختر است، پيش از موعد و از طريق سزارين متولد شد.

سخنگوی بيمارستانی که خانم ايليسکو در آن کودک خود را به دنيا آورده، عصر يکشنبه 16 ژانويه گفت اين نوزاد که "الايزا ماريا" ناميده شده، يک کيلو و چهارصد گرم وزن دارد و همچنان تحت مراقبت ويژه است، اگرچه او طبيعی نفس می کشد.

خانم ايليسکو که نويسنده است، چندی قبل به تلويزيون محلی گفته بود هميشه آرزوی مادر شدن داشته، اما هرگز نتوانسته به شيوه طبيعی باردار شود.

او گفته بود نسبت به آينده خود به عنوان يک مادر خوشبين است و ادعا کرد که خانواده اش نسل اندر نسل عمر دراز داشته اند.

رکورد دار قبلی

سال گذشته يک زن 65 ساله هندی يک پسر به دنيا آورد.

ساتيابهاما ماهاپاترا، آموزگار، به وسيله تخمکی که خواهرزاده اش اهدا کرده بود باردار شد. تخمک ها توسط اسپرم شوهر خانم ماهاپاترا بارور شده بود.

اين نخستين فرزند خانم ماهاپاترا و شوهرش که 50 سال از ازدواج آنها می گذشت بود.

از جيگر انتخاب شده.



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

جک

يه کرمه ميره تو شرت يه ترکه . ميگه پهلون خدا بد نده چرا رو ويلچر نشستی؟

جک از پدرام بنی شاه آبادی دانشجوی سال اول IT دانشگاه پرند.



نظرات   نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

من يک دانش آموزم!!!!

ساعت ۶ صبح از خواب بيدار ميشم . ديشب دير خوابيدم.حال ندارم از جام بيام بيرون . ولی مگه ميشه؟ امروز امتحان عربی داريم . تازه مادرم پشت در وايساده هی با مشت ميزنه به در. آخه سابقه داشته روز امتحان تا ظهر بخوابم.

مادرم - امير پاشو ساعت ۶ شد.

جواب نميدم.

مادرم - امير پاشو بازم خواب می مونيا.

- بيدارم.

مادرم - پس در رو باز کن.

- مامان بخدا بيدارم.

مادرم- می دونم در رو باز کن.

- ميگم بيدارم.

مادرم - دوباره ميگيری می خوابی. در رو باز کن.

هر چی ميگی بيداری به خرجش نمی ره. اينقدر در ميزنه که مجبور می شی در رو باز کنی. در رو باز ميکنی ميری می شينی سر ميز صبونه. (شما ها قبلش دست و صورتتونم بشورين) يکی دو تا لغمه می خوری ولی ميبينی دهنت باز نميشه.اصلا از بچگی نميتونستم صبونه بخورم. نمی دونم چرا ميگن مهمترين وعده ی غذاييه.به نظر من مهمترينش شامه.که هر چی بخوای می خوری.آخه نون پنير ميشه مهمترين وعده؟خلاصه بلند ميشی ميری تو اطاقت که حاضر شی برا مدرسه هنوز بوليزت رو در نياوردی(شايدم در آورده باشی) مامانت همين جوری مياد تو اطاقت ميگه پسرم شيرت رو نخوردی.

مادرم-ااا پسرم خوب بگو داری لباست رو عوض می کنی.

تازه بهت ميگن چرا در اطاقت رو قفل ميکنی. خلاصه در رو پيش ميکنه و ميره. با ترس و لرز و حول حولکی شلوارتم عوض ميکنی. ميری سراغ کيفت. سروتش ميکنی هر چی توشه ميريزی رو زمين . يه نگاه به برنامت ميکنی. زنگ اول حسابان . زنگ دوم حسابان . زنگ سوم حسابان . زنگ آخر هم که امتحان عربی دارين. کتاب حسابانت رو ميندازی تو کيفت . ميگيردی دنبال دفترش .نمی دونی کجا افتاده . هر چی رو زمين رو می گردی پيداش نميکنی. تازه کلی هم تکليف داشتی که اگه امروزهم نتونی به معلمت نشون بدی دهنت گا...ست. نميتونی بيشتر واسه پيدا کردنش وقت بذاری. مجبوری در کيفت رو ميبندی. کتاب عربيتم ميگيری دستت که تو راه بخونی . آخه ديروز لاشم باز نکردی. هر چی باشه امتحان ترمه و بايد قبول شی . سريع ميری سمت در و يه خدافظی ميکنی و ميری. پاتو که ميذاری بيرون دستات يخ ميزنه . دستکش هم که نياوردی . يکی از دستاتو ميکنی تو جيبت با اون يکی هم کتاب رو ميگيری . راه ميوفتی سمت مدرسه . اينقدر هوا سرده که مجبوری مدام جای دستات رو عوض کنی . تازه دور و ورت اينقد شلوغه که همون چار تا کلمم که حفظ کرده بودی يادت ميره .بی خيال می شی کتاب رو ميذاری تو کيفت و جفت دستاتم تو جيبت. دور و ورت رو نگاه ميکنی. همه کيف بدوش دارن ميرن مدرسه. بعضيا کتاب دستشونه بعضيا نه . بعضيا دسته جمعی ميرن بعضيا تک تک . توم اين ور اونورتو نگاه می کنی . بعضی دختر پسرا تو راه مدرسه با هم قرار گذاشتن و تا نزديکی های مدرسه هاشون با هم ميرن . بعضی از اين دخترا دم تلفن عمومی جمع شدن . بعضی ديگه دم مدرسشون وايسادن و تو نميرن . خلاصه هر کی يه جوری مشغوله . می رسی دم مدرسه بازم دير کردی . دارن تو اون هوای سرد قرآن ميخونن . بچه ها هم تلک تلک ميلرزن و روحشون رو با گل نغمه های آيات قرآن جلا ميدن . ناظمتون بازم مياد ببينه کيا تاخير داشتن . از دور به همه نگاهی ميندازه . سرت رو ميندازی پايين تابلو نشی . همين جور نگاه ميکنه تا ميرسه به تو . چشاش گشاد ميشه . تمام اين هفته رو تاخير داشتی. سرت رو بلند نمی کنی . ناظمه از عصبانيت نميدونه چيکار کنه . اگه هنوز فلک بود همونجا ترتيبت رو ميداد . شوع ميکنه دريوری گفتن .

ناظم - پدر سوخته تو که بازم دير اومدی .

-آقا ترافيک بود.

ناظم- خوب پياده ميومدی .

- آقا زمينا يخ زده ليزه .

ناظم - زودتر بلند ميشدی.

- آقا هوا دير روشن ميشه خواب ميمونيم.

ناظم - برو وايسا اونور تو آدم نميشی . نمی خواد بری سر کلاس.

توم از خدا خواسته ميری وايميسی اون گوشه تا همه برن بالا. صفها را ميفتن سمت کلاسا. صف کلاستون که از کنارت رد ميشه هر کی بهت يه چيزی ميگه .

-ای کی...م دهنت بازم حسابانو پيچوندی؟

- امير تو که نميای دفترتو بده من نشون بدم.

- بمون بيرون تا فيريز شی.

..............

خلاصه صفا ميرن بالا هنوز چند دقيقه نگذشته که معلم حسابان چند تا از دوستاتم از کلاس ميندازه بيرون. ميان وايمیسن پيشت . شروع ميکنين به ک...شعر گفتن . يکی لهجه معلم حسابانو مسخره ميکنه. يکی  هيکلش رو مسخره ميکنه . يکی به دماغش می خنده . خلاصه يه زنگ کامل خوش ميگذرونين . سر زنگ بعد ناظم مياد ميگه برين سر کلاس. به توم ميگه با آخرت باشه دير ميای ها. دفعه بعد من ميدونم و تو . اين حرفو هميشه ميزنه و توم يه هفتست که بجای ۴ زنگ ۳ زنگ ميری سر کلاس. خلاصه ميرين ميشينين سر کلاس خوشحال از اينکه مشکل تکليف حسابانت هم حل شده . همين که معلم مياد ميگه اميری تکليف تو رو نديدم ور دار بيار. کلاس منفجر ميشه . من نميدونم اين مردتيکه چه حساسيتی رو تکاليف من داره. مطمئنم اگه زنگ سوم هم ميشستم سر کلاسش بازم تکليفمو نگاه ميکرد. راه ميوفتی سمت معلم. و دفتر يکی از بچه ها رم ميگيری که نشونش بدی.

معلم- دفترت رو بذار رو ميز وايسا اينور.

يه چند دقه ميگذره.يهو نعرش ميره هوا.

معلم- مرتيکه الاغ خيال کردی من خرم؟ دفتر ديگران رو نشون ميدی؟

حالا همه اينا رو هم با لهجه ترکی ميگه. از يه طرف از لهجه و حرفاش خندت ميگيره از يه طرفم جرئت نميکنی بخندی. قبلا هم اين کار رو کرده بودی ولی نفهميده بود.

معلم- تو ۲۵ سال تدريس من هيچ کس جرئت نکرده اين کار رو بکنه.

اين رو که ميگه ديگه نميتونی جلو خودت رو بگيری.ميزنی زير خنده. معلمم که خندت رو ميبينه عصبانی تر ميشه .

معلم - گمشو بيرون. حيوون منو مسخره ميکنی؟ ديگه حق نداری سر کلاس من بيای.گمشو.

دفتر رو هم پرت ميکنه طرفت .اگه سرت رو نمی دوزديدی کورت می کرد. حالا بچه ها هم که اين صحنه ها رو ميبينن مثه گاو می خندن. معتمم که خندشون رو ميبينه باز سر تو داد و بيداد ميکنه. خلاصه از کلا س ميندازتت بيرون. چند دقه بعد کسی رو که دفترش رو در اختيارت گذاشته بود هم اخراج ميکنه. باز خدا رو شکر ميکنی که تنها نموندی. بازم شروع ميکنين چرت و پرت گفتن. يه زنگ ديگم خوش ميگذره. دوباره زنگ بعد ناظم مياد ميگه برين سر کلاس ضمانتتون رو کردم. باز ميرين سر کلاس ولی اين زنگ جيک نميزنين . حتی جرئت نمی کنين کتاب عربی رو زير ميز باز کنين و بخونين. وقتی زنگ حسابان تموم شد ميگن دانش آموز ها فقط با يه خودکار آبی برن سمت نماز خونه برا امتحان. توم که نه وقت کردی تقلب بنويسی و نه چيزی بخونی ميری سمت نماز خونه. کفشتو در مياری ميری ميشينس رو زمين. نه ميزی نه نيمکتی نه چيزی. فقط يه شانسی که مياری ميفتی پشت بچه خر خون کلاستون. شروع ميکنی به نوشتن بعضی چيزا رو بلدی. يکم که نوشتی شروع ميکنی به شمردن. نخير هنوز ۵/۲ نمره تا ۱۰ فاصله داری. ميشينی رو پات تا بتونی از دست جلوييت نگاه کنی. فايده نداره رو برگش خيمه زده. شانستو از سمت راست امتحان ميکنی. بازم فايده نداره. به سمت چپ مايل ميششی. کم کم يه چيزايی معلوم ميشه. يه ۱ نمره ايی شکار ميکنی. ولی هنوز ۵/۱ نمره می خوای . بد شانسی ممتحن هم همون معلم حسابانته. تو رو چار چشمی زير نظر داره. يکم ديگه خم ميشی. ممتحنه بو ميبره.

ممتحن- درست بشين اميری.

- آقا پامون خواب رفته.

ممتحن- راست بشين.

خودت رو جمع و جور ميکنی. با هر بد بختی که هست ۱ نمره ديگه کش ميری. فقط گير ۵/۰ نمره ايی. هر چی به خودت فشار مياری چيزی ياد خودت نمياد مجبور ميشی بازم خم شی. معلمت هم که از اولش تو رو زير نظر داشته و ميبينه از رو نميری و بازم خم شدی قاطی ميکنه.

ممتحن- اميری برگت رو ور دار بيار.

- چرا آقا؟

ممتحن - بردار بيار ميگم.

- آخه چرا آقا؟

ممتحن - دو ساعت داری تقلب می کنی من بهت چيزی نمی گم. از رو نميری. تو ۲۵ سال دوران تدريس من هيچ کی از اينکارا با من نکرده.

بازم خندت ميگيره ولی نميتونی بخندی.شوخی که نيست امتحان پايان ترم رو برا ۵/۰ نمره بيافتی. عجز و لابه فايده نداره . برگه رو ميگره و پرتت ميکنه بيرون. کيفت رو بر ميداری راه ميفتی سمت خونه و همش با خودت ميگی: من يه دانش آموزم!!!!



نظرات   نوشته شده در شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

يا اخی

اين شعر هم برای خليج فارس و اروند رود و  هر جای ديگه ای که عربا واسون نقشه کشيدن.(از خرمشاهی)

بار ديگر يا اخی داری سر دعوا چرا             با همه دعوا اگر داری دگر با ما چرا

از برای دعوی بی حاصل و بی فايده            آمدی جانت بقربانم ولی حالا چرا

ادعای مالکيت می کنی در خاک ما           ادعای بی اساس و دعوی بيجا چرا

نيست مال انت يا ديگر کسان اروند رود        ناکسان را بر سر مال کسان دعوا چرا

آبروی خود برای آب ما بی خود نريز             آبروی خود بری از بهر آب ما چرا

چون بحلوا گفتنت شيرين نميگردد دهن    هی نشستن پشت سر هم گفتن حلوا چرا

تا گره با دست گردد باز دندان بهر چيست       تا بود ره رفتن از بيراهه در صحرا چرا

انت يا ديوانه يا لا مخ ميان جمجمه           ورنه اين رفتار و گفتار بی معنا چرا

ميکنی تهديد با توپ و تشر ما را ولی          در چنين روزی که خود افتاده ای از پا چرا

بهد از اين شط العرب را تو بخوان کشک العرب     حرف کشکی ميزنی با مردم دنيا چرا

تکيه بر ارباب استعمار کردی بر ملا             مشت خود را در ميان خلق کردی وا چرا

اختيار تو اگر در دست ارباب تو نيست       ميرسد هر دم تو را دستور از آن بالا چرا

ملت بيدار تو فرياد ميدارند و تو            رفته ای در خواب ناز و کردهای لالا چرا

ما که ميدانيم حاجی انت بغداد الخراب       دم ز آبادی زنی اينگونه بی پروا چرا

ميدهی آزار بر ايرانيان بی دفاع         روز ديگر ميکنی اعمال خود حاشا چرا 

با زنان و  کودکان داری سر جنگ و ستيز     گر تو مردی جنگ کن با مرد با زنها چرا

گفت سعدی دوستی با مدم دانا نکوست     مرد نادان، دشمنی با مردم دانا چرا

يا اخی المشت فی سندان نه کار عاقل است    يا زدن از ابلهی الخشت فی دريا چرا

تا بود ممکن تو را مهر و وفا صلح و صفا        اين همه دعوا چرا بلوا چرا غوغا چرا

هست <خرم> گر تو را حرفی بگو با اهل فهم    گفتگو با بعثيان بی سر و بی پا چرا



نظرات   نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

جشن مهرگان

بر اساس تقويم زرتشتي، شانزدهم مهرماه جشن مهرگان مراسم تولد فرشته «مهر» است. در اين روز فريدون بر ضحاك پيروز مي شود و ايرانيان به جشن و سرور مي پردازند. اين مراسم پيش از ظهور زرتشت وجود داشته است. اولين جشن مهرگان در زمان كيومرث و نخستين انسان انجام شد. آريايي ها كه به فرشته مهر احترام زيادي مي گذاشتند در روز تولدش مراسم مذهبي را در معابد و غارهاي خود انجام مي دادند. در اين روز آريايي ها دعا خوانده و قرباني مي كردند. اما با ظهور زرتشت كه آزار و اذيت حيوانات را منع كرد، كم كم قرباني كردن در اين روز از ميان رفت.
در دوران هخامنشيان كه توجه به مهر در اوج خود بود اين جشن با شكوه تمام برگزار مي شد. پادشاه تنها در جشن مهرگان مي توانست مست شود. مهمترين مراسم جشن مهرگان در دوره هخامنشيان بخشش هدايا به درباريان و ارسال هدايا از كشورهاي ديگر بود.
جشن مهرگان در دوره ساساني به مراتب با شكوه تر از دوره هاي قبل انجام مي شد. پادشاهان ساساني چنان رنگ و لعاب اين جشن را زياد كردند كه تا قرن ها بعد از ساسانيان مردم اين جشن را از ياد نمي بردند. جشن مهرگان در اين دوره با شكوه تر از جشن نوروز برگزار مي شد. مردم هفته ها قبل از فرا رسيدن جشن به يكديگر هديه مي دادند. بازار فروش عود هندي و عطر و عنبر رونق مي گرفت. تنها در اين جشن، به طبقات مختلف اجازه حضور نزد شاه را مي دادند در اين مراسم شاه تاج بر سر مي نهاد.
بعد از ورود اعراب به ايران آثار و نشانه هاي فرهنگي ايران هم مورد هجوم واقع شد. در اين ميان، جشن ها با محدوديت هاي بيشتري برگزار مي شد. اولين فردي كه در دوره اسلامي هداياي جشن مهرگان را معمول كرد. «حجاج بن يوسف» بود. در دوره هاي سلسه غزنويان و سامانيان مراسم جشن مهرگان با شكوه بيشتري برگزار مي شد. تا قبل از ورود مغولان اين جشن برگزارمي شد اما با ورود مغولان و گسترش تصوف و گوشه نشيني، به تدريج جشن هاي ملي از يادها رفت.
در دوره صفويه كه اساس حكومت مذهبي بود، اين جشن بيش از پيش، از رونق افتاد. پادشاهان صفوي كه جشن مهرگان را به زرتشتيان نسبت مي دادند، با آن به مخالفت پرداختند. اين وضع حتي در دوره قاجاريه هم ادامه يافت، پادشاهان قاجاري هم كه خود را مسلماناني سرسخت مي دانستند با آداب و رسوم به جاي مانده از دوره هاي پيش از اسلام به مخالفت پرداختند.
اين وضع تا دوره رضاخان ادامه يافت. تا در زمان پهلوي اول بار ديگر جشن هاي اصيل ايراني به پا شد. رضا شاه به اين روز لقب «جشن فرهنگي» را داد. در زمان حاضر «جشن مهرگان» در شهرهاي مختلف مانند يزد و كرمان و مشهد ... برگزار مي شود. در اين جشن ها سرود «مهر يشت» خوانده شده و در بعضي روستاهاي شهرستان يزد گوسفندي را قرباني مي كنند.



نظرات   نوشته شده در جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اطلاعيه

من امير اميری به عنوان مدير مسئول يکی از پر بيننده ترين و پرطرفدارترين وبلاگهای فارسی موجود نارضايتی خويش را از فيلتر کردن پرشين بلاگ توسط يک مشت آدم بيشعور و احمق زبون نفهم اعلام می کنم. در ضمن به طرفدار های خودم اين مژده رو می دم که يه اينترنت نسبتا مناسب بدون فيلتر پيدا کردم که باهاش هر جا خواستين ميتونين برين. قيمتش هم ۱ ماه نا محدود ۶۰۰۰ تومانه (فقط ۶۰۰۰ تومان برای يک ماه يعنی قيمت ۲۰ ساعت پارس آنلاين ....خمی)البته اين اينترنت فقط بدرد کسايی می خوره که تو تهران هستند. باور کنين نه ISP مال منه نه با صاحبش نسبتی دارم.ديدم سفره اييه که هنه شما بد بختای بيچاره ی فلک زده ی مفلس در مونده ی بی کس بی پول هم يه لغمه ايی بخورين.



نظرات   نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

داستان اولدوز و کلاغ ها از صمد بهرنگيه . يکمی طولانيه ولی داستان قشنگيه. اين داستان مال بچه هاست ولی اگه اسمتون اولدوزه يا از احساس بزرگی بهتون دست نداده و وقت دارين بخونينش.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اولدوز و کلاغ ها (قسمت دوم)

بچه هاي عاقل پدر و مادرهاي نادان را دست مي اندازند

بچه ها منتظر نشسته بودند. ناگهان سر و صدا بلند شد. باباي اولدوز داد و فرياد مي كرد. صداهاي ديگري هم بود. ننه ي ياشار از خواب بيدار شد و دويد به حياط. بعد برگشت چادر بسر كرد و رفت پشت بام. باباي اولدوز مثل ديوانه ها شده بود. هي بر سرش مي زد و فرياد مي كرد: واي، واي!.. بيچاره شدم!.. تو خانه ام « از ما بهتران» راه باز كرده اند!.. من ديگر نمي توانم اينجا بند شوم!.. « از ما بهتران» تو خانه ام راه باز كرده اند!.. به دادم برسيد!..
آجان و چند تا مرد ديگر دورش را گرفته بودند و مي خواستند آرامش كنند. باباي اولدوز لاشه ي سگ را نشان مي داد و داد مي زد: نگاه كنيد، اين را كه آورده انداخته اينجا؟.. سنگ را كه برداشته برده ؟.. خونها را كه شسته ؟.. « از ما بهتران» تو خانه راه باز كرده اند!.. اول آمدند سگه را كشتند... بعد... واي!.. واي!..
اولدوز و ياشار پاي پلكان ايستاده بودند،‌ گوش مي كردند. ننه ي ياشار نمي گذاشت بروند پشت بام. به يكديگر چشمك مي زدند و تو دل به ناداني بابا و آدمهاي ديگر مي خنديدند. خوشحال بودند كه اين همه آدم زودباور را دست انداخته اند.
بابا را كشان كشان به اتاق بردند. اما ناگهان فرياد ترس همه شان بلند شد: واي، پناه بر خدا!.. از ما بهتران!..
بابا دوباره به حياط دويد و مثل ديوانه ها شروع كرد به داد زدن و اينور و آنور رفتن. سطل وارونه همه را به وحشت انداخته بود. پيرمردي گفت: « از ما بهتران» تو خانه راه باز كرده اند. خانه را بگرديد. يك نفر برود دنبال جن گير. يك نفر برود دعانويس بيارد. بابا داد زد: كمكم كنيد!.. خانه خراب شدم!..
يك نفر رفت دنبال « سيد قلي جن گير». يك نفر رفت دنبال « سيد ميرزا ولي دعا نويس». پيرزني دويد از خانه اش يك « بسم الله» آورد كه جنها را فراري بدهد. « بسم الله» با خط تو در تويي، بزرگ نوشته شده بود و توي قاب كهنه اي جا داشت. دو مرد قاب را در دست گرفتند و بسم الله گويان به جستجوي سوراخ سنبه ي خانه پرداختند. ناگهان وسط آشپزخانه چشمشان به سنگ بزرگي افتاد كه آغشته به خون بود. ترسان ترسان سنگ را برداشتند و آوردند به حياط. بابا تا سنگ را ديد، باز فرياد كشيد: واي، واي!.. اين سنگ آنجا چكار مي كرد؟.. كه اين را برده گذاشته آنجا؟.. « از ما بهتران» با من درافتاده اند... مي خواهند اذيتم كنند... واي!.. آخر من چه گناهي كرده ام؟..
اولدوز و ياشار پاي ديوار ايستاده بودند. اين حرفها را كه شنيدند، خنده شان گرفت. فوري تپيدند توي اتاق كه آدمهاي پشت بام نبينندشان. ياشار گفت: حالا بگذار زن بابات بيايد، ببين چه خاكي بر سرش خواهد كرد. عروسي برايش زهر خواهد شد.
آنوقت هر دو از ته دل خنديدند. ياشار دستش را گذاشت روي دهان اولدوز كه صداش را كسي نشنود.
معلوم نبود چه كسي زن بابا را خبر كرده بود كه با عجله خودش را به خانه رساند. تا شوهرش را ديد، غشي كرد و افتاد وسط حياط. زنها او را كشان كشان بردند به خانه ي همسايه ي دست راستي. پيرزن مي گفت: اول بايد جن گير و دعانويس بيايند، جنها را بيرون كنند،‌ بعد زن حامله بتواند تو برود.
خلاصه، دردسر نباشد، پس از نيم ساعتي جن گير و دعانويس رسيدند. جن گير طشتي را وارونه جلوش گذاشت، حرفهاي عجيب و غريبي گفت، آينه خواست، صداهاي عجيب و غريبي از خودش و از زير طشت درآورد و آخرش گفت: اي « از ما بهتران»، شما را قسم مي دهم به پادشاه « از ما بهتران»، از خانه ي اين مرد مسلمان دور شويد، او را اذيت نكنيد!
بعد گوش به زنگ زل زد به آينه و به باباي اولدوز گفت: امروز دشت نكرده اند، پنجاه تومن بده،‌ راهشان بيندازم بروند.
پدر اولدوز چانه زد و سي تومان داد. جن گير پول را گرفت، دستش را برد زير طشت و درآورد. آنوقت دوباره گفت: اي « از ما بهتران»، از خانه ي اين مرد مسلمان دور شويد، او را اذيت نكنيد! شما را به پادشاه « از ما بهتران» قسم مي دهم!
كمي بعد، پا شد و خندان خندان به بابا گفت: خوشبختانه دست از سرت برداشتند و زود رفتند. ديگر برنمي گردند، به شرطي كه مرا راضي كني.
بابا نفسي به راحت كشيد، سي تومان ديگر به جن گير داد و راهش انداخت. نوبت دعانويس شد. با خط كج و معوج ، با مركب سياه و نارنجي چيزهايي نوشت، هر تكه كاغذ را در گوشه اي قايم كرد، بيست تومان گرفت و رفت.
زن بابا را آوردند.
كسي نمي دانست كه آجان كي گذاشته و رفته.
شب كه شد، ننه ي ياشار اولدوز را به خانه شان برد. بابا و زنش آنقدر دستپاچه و ترسيده بودند كه تا آنوقت به فكر اولدوز نيفتاده بودند.

* برف ، سرما ، بيكاري و انتظار

پاييز رسيد، برف و سرما را هم با خود آورد. بعد زمستان شد، برف و سرما از حد گذشت. عموي اولدوز به سراغ سگش آمد، دست خالي و عصباني برگشت. به خاطر سگش با بابا دعواش هم شد.
ترس زن بابا هنوز نريخته بود. در و ديوار آشپزخانه پر بود از دعانامه هاي چاپي و خطي. شبها مي ترسيد به تنهايي بيرون برود. اولدوز را همراه مي برد. اولدوز يك ذره ترس نداشت. تنها بيرون مي رفت و تو دل به زن بابا مي خنديد. پرهاي آقا كلاغه را توي قوطي راديو قايم كرده بود. ياشار را خيلي كم مي ديد. ياشار جنازه ي آقا كلاغه را جاي خوبي دفن كرده بود. مرتب به مدرسه مي رفت و درس مي خواند.
اما گاهگاهي سر مداد گم كردن با ننه اش دعوا مي كرد. ياشار اغلب مدادش را گم مي كرد و ننه اش عصباني مي شد و مي گفت: تو عين خيالت نيست، دده ات با هزار مكافات پول اين مدادها را بدست مي آورد.
شكم زن بابا خيلي جلو آمده بود. زنهاي همسايه به اش مي گفتند: يكي دو هفته ي ديگر مي زايي.
زن بابا جواب مي داد: شايد زودتر.
زنهاي همسايه مي گفتند: اين دفعه انشاالله زنده مي ماند.
زن بابا مي گفت: انشاالله! نذر و نياز بكنم حتماً زنده مي ماند.
دده ي ياشار اغلب بيكار بود. به عملگي نمي رفت. برف آنقدرمي باريد كه صبح پا مي شدي مي ديدي پنجره ها را تا نصفه برف گرفته. سوز سرما گنجكشها را خشك مي كرد و مثل برگ پاييزي بر زمين مي ريخت.
يك روز صبح، بابا ديد كه دو تا كلاغ نشسته اند لب بام. دگنكي برداشت، حمله كرد ، زد، هردوشان افتادند. اما وقتي دستشان زد معلوم شد از سرما خشك شده اند. اولدوز خيلي اندوهگين شد. ياشار خبرش را چند روز بعد از ننه اش شنيد. پيش خود گفت: نكند دنبال آقا كلاغه آمده باشند! حيوانكي ها!
ننه ي ياشار هر روز صبح مي آمد به زن بابا كمك كند: ظرفها را مي شست، خانه را نظافت مي كرد. نزديكيهاي ظهر هم مي رفت به خانه ي خودشان. كلفت روز بود. اولدوز او را دوست داشت. زن بعدي بنظر نمي رسيد. گاهي زن بابا مي رفت و اولدوز مي توانست با او چند كلمه حرف بزند، احوال ياشار را بپرسد و برايش سلام بفرستد. همسايه هاي ديگر هم رفت و آمد مي كردند، اما اولدوز ننه ي ياشار را بيشتر از همه دوست داشت. با وجود اين پيش او هم چيزي بروز نمي داد. تنهاي تنها انتظار كلاغها را مي كشيد. يقين داشت كه آنها روزي خواهند آمد.
بابا مثل هميشه مي رفت به اداره اش و برمي گشت به خانه اش. يك شب به زن بابا گفت: من دلم بچه مي خواهد. اگر اين دفعه بچه ات زنده بماند و پا بگيرد، اولدوز را جاي ديگري مي فرستم كه تو راحت بشوي. اما اگر بچه ات باز هم مرده به دنيا بيايد، ديگر نمي توانم اولدوز را از خودم دور كنم.
زن بابا اميدوار بود كه بچه اش زنده به دنيا خواهد آمد. براي اينكه نذر و نياز فراوان كرده بود. اولدوز به اين بچه ي نزاده حسودي مي كرد. دلش مي خواست كه مرده به دنيا بيايد.

* نذر و نياز جلو مرگ را نمي گيرد. يادي از ننه كلاغه

آخر سر زن بابا زاييد.
بچه زنده بود. جادو جنبل كردند، نذر و نياز كردند، دعا و طلسم گرفتند، « نظر قرباني» گرفتند، شمع و روضه ي علي اصغر و چه و چه نذر كردند. براي چه؟ براي اينكه بچه نميرد. اما سر هفته بچه پاي مرگ رفت. دكتر آوردند، گفت: توي شكم مادرش خوب رشد نكرده، به سختي مي تواند زنده بماند. من نمي توانم كاري بكنم.
فرداش بچه مرد.
زن بابا از ضعف و غصه مريض شد. شب و روز مي گفت: بچه ام را « از ما بهتران» خفه كردند، هنوز دست از سر ما برنداشته اند. يكي هم ، چشم حسود كور، حسودي كردند و بچه ام را كشتند.
ننه ي ياشار تمام روز پهلوي زن بابا مي ماند. ياشار گاهي براي ناهار پيش ننه اش مي آمد و چند كلمه اي با اولدوز صحبت مي كرد. از كلاغها خبري نبود. فقط گاه گاهي كلاغ تنهايي از آسمان مي گذشت و يا صداي قارقاري به گوش مي رسيد و زود خفه مي شد. درختهاي تبريزي لخت و خالي مانده بود. اولدوز ياد ننه كلاغه مي افتاد كه چه جوري روي شاخه هاي نازك مي نشست، قارقار مي كرد، تكان تكان مي خورد، ناگهان پر مي كشيد و مي رفت.

* زمستان سخت مي گذرد

زمستان سخت مي گذشت. خيلي سخت. بزودي برف وسط حياط تلنبار شد به بلندي ديوارها. نفت و زغال ناياب شد. به سه برابر قيمت هم پيدا نشد. دده ي ياشار هميشه بيكار بود. ننه اش براي كار كردن و رختشويي به خانه هاي ديگر هم مي رفت. گاهي خبرهاي باور نكردني مي آورد. مثلا مي گفت: ديشب خانواده ي فقيري از سرما خشك شده اند. يك روز صبح هم گريه كنان آمد و به زن بابا گفت: شب بچه ام زير كرسي خشك شده و مرده.
ياشار خيلي پژمرده شد. فكر مرگ خواهر كوچكش او را ديوانه مي كرد. پيش اولدوز گريه كرد و گفت: كم مانده بود من هم از سرما خشك بشوم. آخر زير كرسي ما اغلب خالي است، سرد است. زغال ندارد.
اولدوز اشكهاي او را پاك كرد و گفت: گريه نكن ياشار. اگر نه، من هم گريه ام مي گيرد.
ياشار گريه اش را بريد و گفت: صبح دده ام به ننه ام مي گفت كه تو اين خراب شده كسي نيست بگويد كه چرا بايد فلانيها زغال نداشته باشند.
اولدوز گفت: دده ات كار مي كند؟
ياشار گفت: نه. همه اش مي نشيند تو خانه فكر مي كند. گاهي هم مي رود برفروبي.
اولدوز گفت: چرا نمي رود كار پيدا كند؟
ياشار گفت: مي گويد كه كار نيست.
اولدوز گفت: چرا كار نيست؟ ياشار چيزي نگفت.

* بوي بهار

برف سبكتر شد. بهار خودي نشان داد و آبها را جاري كرد. سبزه دميد. گل فراوان شد. زمستان خيلي ها را از پا درآورده بود. خيلي ها هم با سرسختي زنده مانده بودند.
ننه ي ياشار كرسي سرد و خاليشان را برچيد. پنجره را باز كرد. دده ي ياشار همراه ده بيست نفر ديگر رفت به تهران. رفت كه در كوره هاي آجرپزي كار كند. در خانه ياشار و ننه اش تنها ماندند. مثل سالهاي ديگر.
زن بابا تازگيها خوب شده بود. چشم ديدن اولدوز را نداشت. اولدوز بيشتر وقتها در خانه ي ياشار بود. زن بابا هم ديگر چيزي نمي گفت. بابا به اولدوز محبت مي كرد. اما اولدوز از او هم بدش مي آمد. بابا مي گفت: امسال مي فرستمت به مدرسه.

* چه كسي زبان كلاغها را بلد است؟

ماه خرداد رسيد. ياشار سرگرم گذراندن امتحانهاي آخر سال بود. يك روز به اولدوز گفت: ديروز دو تا كلاغ ديدم كه دور و بر مدرسه مي پلكيدند.
اولدوز از جا جست و گفت: خوب ، بعدش؟
ياشار گفت: بعدش من رفتم به كلاس. امتحان حساب داشتيم. وقتي بيرون آمدم ، ديدم نيستند.
اولدوز يواش نشست سر جاش. ياشار گفت: غصه نخور، اگر كلاغهاي ما بوده باشند، برمي گردند.
اولدوز گفت: حرف زديد؟
ياشار گفت: فرصت نشد. تازه ،‌ من كه زبان كلاغها را بلد نيستم.
اولدوز گفت: حتماً بلدي.
ياشار گفت: تو از كجا مي داني؟
اولدوز گفت: براي اينكه مهربان هستي ،‌ براي اينكه دل پاكي داري ، براي اينكه همه چيز را براي خودت نمي خواهي ،‌ براي اينكه مثل زن بابا نيستي.
ياشار گفت: اينها را از كجا ياد گرفته اي؟
اولدوز گفت: همه ي بچه هاي خوب زبان كلاغها را بلدند. ننه كلاغه مي گفت. من كه از خودم در نمي آرم.
ياشار از اين خبر شاد شد. از خوشحال دست اولدوز را وسط دو دستش گرفت و فشرد و گفت: هيچ نمي دانم چطور شد كه آن روز توانستم با « آقا كلاغه» حرف بزنم. هيچ يادم نيست.

* بازگشت كلاغها

دو سه روزي گذشت. تابستان نزديك مي شد. هوا گرم مي شد. بزرگترها باز ظهرها هوس خواب مي كردند. ناهار را كه مي خوردند، مي خوابيدند. بچه ها را هم زوركي مي خواباندند.
يك روز ياشار آخرين امتحان را گذرانده بود و به خانه برمي گشت. كمي پايين تر از دبستان، مسجد بود. جلو مسجد درخت توتي كاشته بودند. زير درخت توت صدايي اسم ياشار را گفت. وقت ظهر بود. ياشار برگشت ، دور و برش را نگاه كرد ،‌ كسي را نديد. كوچه خلوت بود. خواست راه بيفتد كه دوباره از پشت سر صداش كردند: ياشار!
ياشار به عقب برگشت. ناگهان چشمش به دو كلاغ افتاد كه روي درخت توت نشسته بودند ،‌ لبخند مي زدند. دل ياشار تاپ تاپ شروع كرد به زدن. گفت: كلاغها، ‌شما مرا از كجا مي شناسيد؟
يكي از كلاغها با صداي نازكش گفت: آقا ياشار، تو دوست اولدوز نيستي؟
ياشار گفت: چرا ،‌ هستم.
كلاغ ديگر با صداي كلفتش گفت: درست است كه ننه ي ما خود ترا نديده بود ،‌ اما نشانيهات را اولدوز به اش گفته بود. خيلي وقت است كه مدرسه ها را مي گرديم پيدات كنيم. نمي خواستيم اول اولدوز را ببينيم. « ننه بزرگمان» سفارش كرده بود. حال اولدوز چطور است؟
ياشار گفت: مي ترسد كه شما فراموشش كرده باشيد، آقا كلاغه.
كلاغ صدا كلفت گفت: ببخشيد، ما خودمان را نشناسانديم: من برادر همان « آقا كلاغه» هستم كه پيش شما بود و بعدش مرد، اين هم خواهر من است. به اش بگوييد دوشيزه كلاغه.
دوشيزه كلاغه گفت: البته ما يك برادر ديگر هم داشتيم كه سرماي زمستان خشكش كرد ،‌ مرد. دده مان هم غصه ي ننه مان را كرد، مرد.
ياشار گفت: شما سر سلامت باشيد.
كلاغها گفتند: تشكر مي كنيم.
ياشار فكري كرد و گفت: خوب نيست اينجا صحبت كنيم ،‌ برويم خانه ي ما. كسي خانه نيست.
كلاغها قبول كردند. ياشار راه افتاد. كلاغها هم بالاي سر او به پرواز درآمدند.
هيچكس نمي تواند بگويد كه ياشار چه حالي داشت. خود را آنقدر بزرگ حس مي كرد كه نگو. گاهي به آسمان نگاه مي كرد ،‌ كلاغها را نگاه مي كرد ،‌ لبخند مي زد و باز راه مي افتاد. بالاخره به خانه رسيدند. كليد را از همسايه شان گرفت و تو رفت. ننه اش ظهرها به خانه نمي آمد. كلاغها پايين آمدند،‌ نشستند روي پلكان. ياشار گفت: نمي خواهيد اولدوز را ببينيد؟
در همين وقت صداي گريه ي اولدوز از آنطرف ديوار بلند شد. هر سه خاموش شدند. بعد دوشيزه كلاغه گفت: حالا نمي شود اولدوز را ديد. عجله نكنيم.
آقا كلاغه گفت: آره ،‌ برويم به شهر كلاغها خبر بدهيم ،‌ بعد مي آييم مي بينيم. همين امروز مي آييم. سلام ما را به اولدوز برسان.
وقتي ياشار تنها ماند، رفت پشت بام. هرچه منتظر شد، اولدوز به حياط نيامد. برگشت. ننه اش زير يخدان نان و پنير گذاشته بود. ناهارش را خورد، باز رفت پشت بام. هوا گرم بود. پيراهنش را درآورد، به پشت دراز كشيد. مي خواست آسمان را خوب نگاه كند. آسمان صاف و آبي بود. چند تا مرغ ته آسمان صاف مي رفتند. مثل اينكه سر مي خوردند. پر نمي زدند.

*قرار فرار. فرار براي بازگشت

سر سفره ي ناهار بود. بابا اولدوز را نشانده بود پهلوي خودش. چشمهاي اولدوز تر بود. هق هق مي كرد. زن بابا مي گفت: دلش كتك مي خواهد. شورش را درآورده.
بابا گفت: دختر جان، تو كه بچه حرف شنوي بودي. حرفت چيست؟
اولدوز چيزي نگفت. هق هق كرد. زن بابا گفت: مي گويد از تنهايي دق مي كنم، بايد بگذاريد بروم با ياشار بازي كنم.
ناگهان اولدوز گفت: آره ، من دلم همبازي مي خواهد، از تنهايي دق مي كنم.
پس از كمي بگومگو، بابا قرار گذاشت كه اولدوز گاه گاه پيش ياشار برود و زود برگردد. اولدوز خيلي شاد شد. بعد از ناهار بابا و زن بابا خوابيدند. اولدوز پا شد، رفت پشت بام. دلش مي خواست آنجا بنشيند و منتظر كلاغها بشود. ناگهان چشمش افتاد به ياشار ـ كه شيرين خوابيده بود. آفتاب گرم مي تابيد. اولدوز رفت نشست بالاي سر ياشار. دستش را به موهاش كشيد. ياشار چشمهاش را باز كرد. خنديد. اولدوز هم خنديد. ياشار پا شد نشست. پيرهنش را تنش كرد و گفت: اولدوز، مي داني خواب چه را مي ديدم؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: خواب مي ديدم كه دست همديگر را گرفته ايم ،‌ روي ابرها نشسته ايم، مي رويم به عروسي دوشيزه كلاغه ،‌ كلاغهاي ديگر هم دنبالمان مي آيند.
اولدوز كمي سرخ شد. بعد گفت: دوشيزه كلاغه ديگر كيست؟
ياشار گفت: به ات نگفتم؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: كلاغها را ديدم. حرف هم زدم.
اولدوز گفت: كي؟
ياشار گفت: وقتي از مدرسه برمي گشتم. خواهر و برادر « آقا كلاغه» بودند. قرار است حالا بيايند.
اولدوز گفت: پس دوشيزه كلاغه خواهر آقا كلاغه ي خودمان است؟
ياشار گفت: آره.
اولدوز گفت: از دده كلاغه چه خبر؟
ياشار گفت: مي گفتند كه از غصه ي زنش مرد.
در همين وقت دو كلاغ از پشت درختها پيدا شدند. آمدند و آمدند پشت بام رسيدند. به زمين نشستند. سلام كردند. اولدوز يكي يكيشان را گرفت و ماچ كرد گذاشت توي دامنش. پس از احوالپرسي و آشنايي، آقا كلاغه گفت: اولدوز، كلاغها همه مي گويند تو بايد بيايي پيش ما.
اولدوز گفت: يعني از اين خانه فرار كنم؟
آقا كلاغه گفت: آره بايد فرار كني بيايي پيش ما. اگر اينجا بماني، دق مي كني و مي ميري. ما مي دانيم كه زن بابا خيلي اذيتت مي كند.
اولدوز گفت: چه جوري مي توانم فرار كنم؟ بابا و زن بابا نمي گذارند. عمو هم، از وقتي سگش كشته شد، پاش را به خانه ي ما نمي گذارد.
دوشيزه كلاغه گفت: اگر تو بخواهي ، كلاغها بلدند ترا چه جوري در ببرند.
ياشار تا اينجا چيزي نگفته بود. در اينوقت گفت: يعني برود و ديگر برنگردد؟
دوشيزه كلاغه گفت: اين بسته به ميل خودش است. تو چه فكر مي كني ،‌ ياشار؟
ياشار گفت: حرف شما را قبول مي كنم. اگر اينجا بماند از دست مي رود و كاري هم نمي تواند بكند. اما اگر به شهر كلاغها برود ... من نمي دانم چطور مي شود؟
آقا كلاغه گفت: فردا مي آييم باز هم صحبت مي كنيم. اولدوز تو هم فكرهايت را تا فردا بكن...
كلاغها رفتند. اولدوز گفت: به نظر تو من بايد بروم؟
ياشار گفت: آره ، برو. اما باز هم برگرد. قول مي دهي كه برگردي؟
اولدوز گفت: قول مي دهم، ياشار!

* « ننه بزرگ» راه و روش فرار را ياد مي دهد

فردا ظهر كلاغها آمدند. كلاغ پيري هم همراهشان بود. دوشيزه كلاغه گفت: ‌اين هم « ننه بزرگ» است.
ننه بزرگ رفت بغل ياشار و اولدوز، بد نشست روبرويشان و گفت: كلاغها همه خوشحالند كه شما را پيدا كرديم. دخترم تعريف شما را خيلي مي كرد.
اولدوز گفت: « ننه كلاغه» دختر شما بود؟
ننه بزرگ گفت: آره ، كلاغ خوبي بود.
اولدوز آه كشيد و گفت: براي خاطر من كشته شد.
ننه بزرگ گفت: كلاغها يكي دو تا نيستند. با مردن و كشته شدن تمام نمي شوند. اگر يكي بميرد، دو تا به دنيا مي آيند.
ياشار گفت: اولدوز مي خواهد بيايد پيش شما.
ننه بزرگ گفت: چه خوب! پس بايد كار را شروع كنيم.
اولدوز گفت: هر وقت دلم خواست مي توانم برگردم؟
ننه بزرگ گفت: حتماً بايد برگردي. ما كلاغها دوست نداريم كه كسي خانه و زندگي و دوستانش را بگذارد و فرار كند كه خودش آسوده زندگي كند و از ديگران خبري نداشته باشد.
اولدوز گفت: مرا چه جوري مي بريد پيش خودتان؟
ننه بزرگ گفت: پيش از هر چيز تور محكمي لازم است. اين را بايد خودتان ببافيد.
اولدوز گفت: تور به چه دردمان مي خورد؟
ننه بزرگ گفت: فايده ي اولش اين است كه كلاغها يقين مي كنند كه شما تنبل و بيكاره نيستيد و حاضريد براي خوشبختي خودتان زحمت بكشيد. فايده ي دومش اين است كه تو مي نشيني روي آن و كلاغها تو را بلند مي كنند و مي برند به شهر خودشان ...
ياشار وسط حرف دويد و گفت: ببخشيد ننه بزرگ ما نخ و پشم را از كجا بياوريم كه تور ببافيم؟
ننه بزرگ گفت: كلاغها هميشه حاضرند به آدمهاي خوب و كاري خدمت كنند. ما پشم مي آريم ،‌ شما دو تا مي ريسيد و تور مي بافيد.
چند تا سنگ بزرگ پشت بام بود. زن بابا آنها را مي چيد دور خم سركه. ننه بزرگ گفت: ما پشمها را مي آريم جمع مي كنيم وسط آنها.
كمي هم از اينجا و آنجا صحبت كردند ، بعد كلاغها رفتند.
اولدوز گفت: ياشار، من هيچ بلد نيستم چطور نخ بريسم و تور ببافم.
ياشار گفت: من بلدم، از دده ام ياد گرفته ام.

* كلاغها تلاش مي كنند. بچه ها به جان مي كوشند. كارها پيش مي رود.

مدرسه ي ياشار تعطيل شد. حالا ديگر سواد فارسيش بد نبود. مي توانست نامه هاي دده اش را بخواند، معنا كند و به ننه اش بگويد. كتاب هم مي خواند. ننه اش باز به رختشويي مي رفت. دده در كوره هاي آجرپزي تهران كار مي كرد. كلاغهاي زيادي به خانه ي آنها رفت و آمد مي كردند. زن بابا گاهي به آسمان نگاه مي كرد و از زيادي كلاغها ترس برش مي داشت. اولدوز چيزي به روي خود نمي آورد. زن بابا ناراحت مي شد و گاهي پيش خود مي گفت: نكند دختره با كلاغها سر و سري داشته باشد؟ اما ظاهر آرام و مظلوم اولدوزاينجور چيزي نشان نمي داد.
كار نخ ريسي در خانه ي ياشار پيش مي رفت. ياشار سر پا مي ايستاد و مثل مردهاي بزرگ با دوك نخ مي رشت. اولدوز نخها را با دست به هم مي تابيد و نخهاي كلفتتري درست مي كرد. در حياط لانه ي كوچكي بود كه خالي مانده بود. طنابها را آنجا پنهان مي كردند.
ننه بزرگ گاهي به آنها سر مي زد و از وضع كار مي پرسيد. ياشار نخهاي تابيده را نشان مي داد ، ننه بزرگ مي خنديد و مي گفت: آفرين بچه هاي خوب ، آفرين! مبادا كس ديگري بو ببرد كه داريد پنهاني كار مي كنيد! چشم و گوشتان باز باشد.
ياشار و اولدوز مي گفتند: دلت قرص باشد ،‌ ننه بزرگ. درست است كه سن ما كم است، اما عقلمان زياد است. اينقدرها هم مي فهميم كه آدم نبايد هر كاري را آشكارا بكند. بعضي كارها را آشكار مي كنند، بعضي كارها را پنهاني. ننه بزرگ نوك كجش را به خاك مي كشيد و مي گفت: ازتان خوشم مي آيد. با پدر و مادرهاتان خيلي فرق داريد. آفرين، آفرين! اما هنوز بچه ايد و پخته نشده ايد، بايد خيلي چيزها ياد بگيريد و بهتر از اين فكر كنيد.
گاهي هم دوشيزه كلاغه و برادرش مي آمدند، مي نشستند پيش آنها و صحبت مي كردند. از شهر خودشان حرف مي زدند. از درختهاي تبريزي حرف ميزدند. از ابر، از باد، از كوه ، از دشت وصحرا و استخر تعريف مي كردند. اولدوز و ياشار با پنجاه شصت كلاغ ديگر هم آشنا شده بودند. دوشيزه كلاغه مي گفت: در شهر كلاغها، بيشتر از يك ميليون كلاغ زندگي مي كنند. اين حرف بچه ها را خوشحال مي كرد. يك ميليون كلاغ يكجا زندگي مي كنند و هيچ هم دعواشان نمي شود، چه خوب!

* همسفر اولدوز

يك روز ياشار و اولدوز نخ مي رشتند. اولدوز سرش را بلند كرد، ديد كه ياشار خاموش و بيحركت ايستاده او را نگاه مي كند. گفت: چرا اينجوري نگاهم مي كني، ياشار، چه شده ؟
ياشار گفت: داشتم فكر مي كردم.
اولدوز گفت: چه فكري؟
ياشار گفت: اي ، همينجوري.
اولدوز گفت: بايد به من بگويي.
ياشار گفت: خوب ، مي گويم. داشتم فكر مي كردم كه اگر تو از اينجا بروي ، من از تنهايي دق مي كنم.
اولدوز گفت: من هم ديروز فكر مي كردم كه كاش دوتايي سفر مي كرديم. تنها مسافرت كردن لذت زيادي ندارد.
ياشار گفت: پس تو مي خواهي من هم همراهت بيايم؟
اولدوز گفت: من از ته دل مي خواهم. بايد به ننه بزرگ بگوييم.
ياشار گفت: من خودم مي گويم.
روز بعد ننه بزرگ آمد. ياشار گفت: ننه بزرگ، من هم مي توانم همراه اولدوز بيايم پيش شما؟
ننه بزرگ گفت: مي تواني بيايي، اما دلت به حال ننه ات نمي سوزد؟ او كه ننه ي بدي نيست بگذاري و فرار كني!
ياشار گفت: فكر اين را كرده ام. يك روز پيش از حركت به اش مي گويم.
ننه بزرگ گفت: اگر قبول بكند، عيب ندارد، ترا هم مي بريم.
اولدوز و ياشار سر شوق آمدند و تند به كار پرداختند.

* دزدان ماهي، دزدان پشم، دعاهاي بي اثر

ياشار از امتحان قبول شد: روزي كه كارنامه اش را به خانه آورد، نامه اي هم به دده اش نوشت. اولدوز و ياشار اغلب با هم بودند. زن بابا كمتر اذيتشان مي كرد. راستش، مي خواست اولدوز را از جلو چشمش دور كند. از اين گذشته، هميشه نگران كلاغها بود. كلاغها زياد رفت و آمد مي كردند و او را نگران مي كردند ،‌ مي ترسيد كه آخرش بلايي به سرش بيايد. بابا هم ناراحت بود. بخصوص كه روزي سر حوض رفت و ديد ماهيها نيستند ، دو ماهي را دوشيزه كلاغه و برادرش خورده بودند ،‌ يكي را ننه بزرگ و بقيه را كلاغهاي ديگر. زن بابا و بابا هر جا كلاغي مي ديدند ،‌ به اش فحش مي گفتند ، سنگ مي پراندند.
روزي بابا كشمش خريده آورده بود كه زن بابا سركه بيندازد. زن بابا خم را برداشت برد پشت بام. سنگها را اينور آنور كرد، ناگهان مقدار زيادي پشم پيدا شد. پشمها را برداشت آورد پيش شوهرش و گفت: مي بيني؟ « از ما بهتران» ما را دست انداخته اند. هنوز دست از سرمان برنداشته اند. اينها را چه كسي جمع كرده وسط سنگها؟
بابا گفت: بايد جلوشان را گرفت.
زن بابا گفت: فردا مي روم پيش دعا نويس، دعاي خوبي ازش مي گيرم كه « از ما بهتران» را بترساند ، فرار كنند.
فردا اولدوز ياشار را ديد. حرفهاي آنها را به اش گفت. ياشار خنديد و گفت: بايد پشمها را بدزديم. اگر نه، كارمان چند روزي تعطيل مي شود. اولدوز پشمها را دزديد. آوردند گذاشتند تو لانه ي خالي سگ. ياشار نگاه كرد ديد كه پشم به قدر كافي جمع شده است. به كلاغها خبر دادند كه ديگر پشم نياورند. زن بابا رفت پيش دعا نويس و دعاي خوبي گرفت. اما وقتي ديد كه پشمها را برده اند، دلهره اش بيشتر از پيش شد.

* ياشار از ننه اش اجازه مي گيرد. قضيه ي سگ زبان نفهم

بچه ها، از آن روز به بعد، شروع كردند به تور بافتن. اول طنابهاي كلفتي درست كردند. بعد به گره زدن پرداختند.
ننه ي ياشار بند رخت درازي داشت. اين بند رخت چند رشته سيم بود كه به هم پيچيده بودند. ياشار مي خواست بند رخت را از ننه اش بگيرد و لاي طنابها بگذارد كه تور محكمتر شود.
يك شب سر شام به ننه اش گفت: ننه، اگر من چند روزي مسافرت كنم، خيلي غصه ات مي شود؟
ننه اش فكر كرد كه ياشار شوخي مي كند.
ياشار دوباره پرسيد: ننه، اجازه مي دهي من چند روزي به مسافرت بروم؟ قول مي دهم كه زود برگردم.
ننه اش گفت: اول بايد بگويي كه پولش را از كجا بياريم؟
ياشار گفت: پول لازم ندارم.
ننه اش گفت: خوب با كه مي روي؟
ياشار گفت: حالا نمي توانم بگويم، وقت رفتن مي داني.
ننه اش گفت: خوب، كجا مي روي؟
ياشار گفت: اين را هم وقت رفتن مي گويم.
ننه اش گفت: پس من هم وقت رفتن اجازه مي دهم.
ننه فكر مي كرد كه ياشار راستي راستي شوخي مي كند و مي خواهد از آن حرفهاي گنده گنده ي چند سال پيش بگويد. آنوقتها كه ياشار كوچك و شاگرد كلاس اول بود، گاهگاهي از اين حرفهاي گنده گنده مي زد. مثلا مي نشست روي متكا و مي گفت: مي خواهم بروم به آسمان، چند تا از آن ستاره هاي ريز را بچينم و بيارم دگمه ي كتم بكنم.
ديگر نمي دانست كه هر يك از آن « ستاره هاي ريز» صدها ميليونها ميليون و باز هم بيشتر، بزرگتر از خود اوست و بعضيشان هم هزارها مرتبه گرمتر از آتش زير كرسيشان است.
روزي هم سگ سياه ولگردي را كشان كشان به خانه آورده بود. وقت ناهار بود و ياشار از مدرسه بر مي گشت. دده و ننه اش گفتند: پسر، اين حيوان كثيف را چرا آوردي به خانه؟
ياشار خودي گرفت و با غرور گفت: اينجوري نگوييد. اين سگ زبان مي داند. مدتها زحمت كشيده ام و زبان يادش داده ام. حالا هرچه به او بگويم اطاعت مي كند.
دده اش خندان خندان گفت: اگر راست مي گويي، بگو برود دو تا نان سنگك بخرد بياورد، اين هم پولش.
ياشار گفت: اول بايد غذا بخورد و بعد...
ننه مقداري نان خشك جلو سگ ريخت. سگ خورد و دمش را تكان داد. ياشار به سگ گفت: فهميدم چه مي گويي ،‌ رفيق.
دده اش گفت: خوب ، چه مي گويد ياشار؟
ياشار گفت: مي گويد: « ياشارجان، يك چيزي لاي دندانهام گير كرده ، خواهش مي كنم دهنم را باز كن و آن را درآر!»
ننه و دده با حيرت نگاه مي كردند. ياشار به آرامي دهن سگ را باز كرد و دستش را تو برد كه لاي دندانهاي سگ را تميز كند. ناگهان سگ دست و پا زد و پارس كرد و صداي ناله ي ياشار بلند شد. دده سگ را زد و بيرون انداخت. دست ياشار از چند جا زخم شده بود و خودش مرتب « آخ و اوخ» مي كرد.
آن روز ياشار به ننه اش گفت: وقت رفتن حتماً اجازه مي دهي؟
ننه اش گفت: بلي.
ياشار گفت: باشد... بند رخت سيمي ات را هم به من مي دهي ، ننه؟
ننه گفت: مي خواهي چكار؟ باز چه كلكي داري پسرجان؟
ياشار گفت: براي مسافرتم لازم دارم ، كلك ملكي ندارم.
ننه حيران مانده بود. نمي دانست منظور پسرش چيست. آخر سر راضي شد كه بند رخت مال ياشار باشد. وقتي مي خواستند بخوابند، ياشار گفت: ننه؟
ننه گفت: ها، بگو!
ياشار گفت: قول مي دهي اين حرفها را به كسي نگويي؟
ننه گفت: دلت قرص باشد، به كسي نمي گويم. اما تو هيچ مي داني اگر دده ات اينجا بود،‌ از اين حرفهات خنده اش مي گرفت؟
ياشار چيزي نگفت. در حياط خوابيده بودند و تماشاي ستاره ها بسيار لذتبخش بود.

* روز حركت

كار به سرعت پيش مي رفت. ننه ي ياشار بيشتر روزها ظهر هم به خانه نمي آمد. فرصت كار كردن براي بچه ها زياد بود. كلاغها رفت و آمدشان را كم كرده بودند. زن بابا خيلي مراقب بود. ننه بزرگ مي گفت: بهتر است كمتر رفت و آمد بكنيم. اگرنه، زن بابا بو مي برد و كارها خراب مي شود.
آخرهاي تير ماه بود كه تور حاضر شد. ننه بزرگ آمد، آن را ديد و پسنديد و گفت: آن همه زحمت كشيديد، حالا وقتش است كه فايده اش را ببريد.
ياشار و اولدوز گفتند: كي حركت مي كنيم؟
ننه بزرگ گفت: اگر مايل باشيد، همين فردا ظهر.
اولدوز و ياشار گفتند: هر چه زودتر بهتر.
ننه بزرگ گفت: پس ، فردا ظهر منتظر باشيد. هر وقت شنيديد كه دو تا كلاغ سه دفعه قارقار كردند، تور را برداريد و بياييد پشت بام.
دل تو دل بچه ها نبود. مي خواستند پا شوند، برقصند. كمي هم از اينجا و آنجا صحبت كردند و ننه بزرگ پريد و رفت نشست بالاي درخت تبريزي كه چند خانه آن طرفتر بود، قارقار كرد، تكان تكان خورد، برخاست و دور شد.

* آنهايي كه از دلها خبر ندارند، مي گويند: اولدوز ديوانه شده است!

شب شد. سر شام اولدوز خود به خود مي خنديد. زن بابا مي گفت: دختره ديوانه شده. بابا هي مي پرسيد: دخترم، آخر براي چه مي خندي؟ من كه چيز خنده آوري نمي بينم.
اولدوز مي گفت: از شادي مي خندم. زن بابا عصباني مي شد.
بابا مي پرسيد: از كدام شادي؟
اولدوز مي گفت: اي، همينجوري شادم، چيزي نيست.
زن بابا مي گفت: ولش كن، به سرش زده.

* ننه ي خوب و مهربان

وقت خوابيدن بود. ياشار به ننه اش گفت: ننه، مي تواني فردا ظهر در خانه باشي؟
ننه اش گفت: كاري با من داري؟
ياشار گفت: آري ، ظهري به ات مي گويم. درباره ي مسافرتم است.
ننه اش گفت: خيلي خوب، ظهر به خانه برمي گردم.
ننه از كار پسرش سردر نمي آورد. راستش، موضوع مسافرت را هم فراموش كرده بود و بعد يادش آمد. اما مي دانست كه ياشار پسر خوبي است و كار بدي نخواهد كرد. او را خيلي دوست داشت. روزها كه به رختشويي مي رفت، فكرش پيش ياشار مي ماند. گاه مي شد كه خودش گرسنه مي ماند، اما براي او لباس و مداد و كاغذ مي خريد. ننه ي مهربان و خوبي بود. ياشار هم براي هر كار كوچكي او را گول نمي زد،‌ اذيت نمي كرد.

* حركت، اولدوز در زندان

صبح شد. چند ساعت ديگر وقت حركت مي رسيد. زمان به كندي مي گذشت. ياشار تو خانه تنها بود. هيچ آرام و قرار نداشت. در حياط اينور آنور مي رفت و فكرش پيش اولدوز و ننه اش بود. چند دفعه تور را درآورد و پهن كرد وسط حياط ، روش نشست ،‌ بعد جمع كرد و گذاشت سر جاش.
ظهري ننه اش آمد. انگور و نان و پنير خريده بود. نشستند ناهارشان را خوردند. ياشار نگران اولدوز بود. ننه اش منتظر بود كه پسرش حرف بزند. هيچكدام چيزي نمي گفت. ياشار فكر مي كرد: اگر اولدوز نتواند بيايد، چه خواهد شد؟ نقشه به هم خواهد خورد. اگر زن بابا دستم بيفتد، مي دانم چكارش كنم. موهاش را چنگ مي زنم. اكبيري! چرا نمي گذاري اولدوز بيايد پيش من؟ حالا اگر صداي كلاغها بلند شود، چكار كنم؟ هنوز اولدوز نيامده. دلم دارد از سينه در مي آيد…
آب آوردن را بهانه كرد و رفت به حياط. صداي زن بابا و بابا از آن طرف ديوار مي آمد. زن بابا آب مي ريخت و بابا دستهاش را مي شست. معلوم بود كه بابا تازه به خانه آمده. زن بابا مي گفت: نمي داني دختره چه بلايي به سرم آورده‌ ، آخرش مجبور شدم تو آشپزخانه زندانيش كنم…
در همين وقت دو تا كلاغ روي درخت تبريزي نشستند. ياشار تا آنها را ديد، دلش تو ريخت. پس اولدوز را چكار كند؟ ننه اش را بفرستد دنبالش؟ نكند راستي راستي زن بابا زندانيش كرده باشد!
كلاغها پريدند و نزديك آمدند و بالاي سر ياشار رسيدند. لبخندي به او زدند و نشستند روي درخت توت و ناگهان دوتايي شروع به قارقار كردند:
ـ قار…قار!.. قار… قار!.. قار… قار!..
صداي كلاغها از يك نظر مثل شيپور جنگ بود: هم ترس همراه داشت، هم حركت و تكان. ياشار لحظه اي دست و پاش را گم كرد. بعد به خود آمد و خونسرد رفت طرف لانه ، تور را برداشت و يواشكي رفت پشت بام. بابا و زن بابا تو رفته بودند. كلاغها آمدند نشستند كنار ياشار احوالپرسي كردند. ياشار تور را پهن كرد. هنوز اولدوز نيامده بود. نيم دقيقه گذشت. ياشار به دورها نگاه كرد. در طرف چپ ، در دوردستها سياهي بزرگي حركت مي كرد و پيش مي آمد. يكي از كلاغها گفت: دارند مي آيند، چرا اولدوز نمي آيد؟
ياشار گفت: نمي دانم شايد زن بابا زندانيش كرده.
سياهي نزديكتر شد. صداي خفه ي قارقار بگوش رسيد. اولدوز باز نيامد. كلاغها رسيدند. فرياد قارقار هزاران كلاغ آسمان و زمين را پر كرد. تمام در و ديوار از كلاغها سياه شد. روي درخت توت جاي خالي نماند. مردم از خانه ها بيرون آمده بودند. ترس همه را برداشته بود.
ننه ي ياشار ديگي روي سرش گذاشته وسط حياط ايستاده بود و فرياد مي كرد: ياشار كجا رفتي؟.. حالا چشمهات را در مي آرند!..
ياشار تا صداي ننه اش را شنيد، رفت لب بام و گفت: ننه ، نترس! اينها رفقاي منند. اگر مرا دوست داري ، برو اولدوز را بفرست پشت بام. ننه ، خواهش مي كنم! برو ننه!.. ما بايد دوتايي مسافرت كنيم…
ننه اش مات و حيران به پسرش نگاه مي كرد و چيزي نمي گفت. ياشار باز التماس كرد: برو ننه!.. خواهش مي كنم… كلاغها رفيقهاي ما هستند… ازشان نترس!
ياشار نمي دانست چكاركند. كم مانده بود زير گريه بزند. ننه بزرگ پيش آمد و گفت: تو برو بنشين روي تور، من خودم با چند تا كلاغ مي روم دنبال اولدوز ، ببينم كجا مانده.
فرياد كلاغها خيلي ها را به حياطها ريخته بود. هر كس چيزي روي سرش گذاشته بود و ترسان ترسان آسمان را نگاه مي كرد. بعضي مردم از ترس پشت پنجره ها مانده بودند. پيرزنها فرياد مي زدند: بلا نازل شده! برويد دعا كنيد، نماز بخوانيد، نذر و نياز كنيد!
ناگهان بابا چوب به دست به حياط آمد. زن بابا هم پشت سرش بيرون آمد. هر كدام ديگي روي سر گذاشته بود. ننه بزرگ گفت: كلاغها، بپيچيد به دست و پاي اين زن و شوهر، نگذاريد جنب بخورند.
كلاغها ريختند به سرشان، ديگها سر و صدا مي كرد و زن بابا و بابا را مي ترساند.
ننه بزرگ با چند تا كلاغ تو رفت. صداي فرياد اولدوز از آشپزخانه مي آمد. در آشپزخانه قفل بود. اولدوز با كارد مي زد كه در را سوراخ كند. يك سوراخ كوچك هم درست كرده بود. در اين وقت ننه ي ياشار سر رسيد. كلاغها راه باز كردند. ننه با سنگ زد و قفل را شكست. اولدوز بيرون آمد. ننه او را بغل كرد و بوسيد. اولدوز گفت: ننه، نگران ما نباشي، زود برمي گرديم. به زن بابا هم نگو كه تو مرا بيرون آوردي. اذيتت مي كند…
ننه ي ياشار گريه مي كرد. اولدوز دويد، از لانه ي مرغ بقچه اي درآورد و رفت پشت بام. كلاغها دورش را گرفته بودند. وقتي پهلوي ياشار رسيد، خود را روي او انداخت. ياشار دستهايش را باز كرد و او را بر سينه فشرد و از شادي گريه كرد.
ننه بزرگ از ننه ي ياشار تشكر كرد، آمد پشت بام و به صداي بلند گفت: كلاغها! حركت كنيد!
ناگهان كلاغها به جنب و جوش افتادند. با منقار و چنگال تور را گرفتند و بلند كردند. ياشار رشته هائي به كنارهاي تور بند كرده بود. كلاغها آنها را هم گرفته بودند، ياشار از بالا فرياد كرد: ننه، ما رفتيم، به دده ام سلام برسان، زود برمي گرديم، غصه نخور!
كلاغها بابا و زن بابا را به حال خود گذاشتند و راه افتادند. آن دو وسط حياط ايستاده داد و بيداد مي كردند و سنگ و چوب مي انداختند. لباسهايشان پاره پاره شده بود و چند جاشان هم زخم شده بود.
بالاخره از شهر دور شدند.
هزاران كلاغ دور و بر بچه ها را گرفته بودند. فقط بالاي سرشان خالي بود. اولدوز نگاهي به ابرها كرد و پيش خود گفت: چه قشنگند!
كلاغها هلهله مي كردند و مي رفتند.
مي رفتند به شهر كلاغها.
مي رفتند به جايي كه بهتر از خانه ي « بابا» بود.
مي رفتند به آنجا كه « زن بابا» نداشت.

* پستانكها را دور بيندازيد! به ياد دوستان شهيد و ناكام

ننه بزرگ ، دوشيزه كلاغه و آقا كلاغه آمدند نشستند پيش بچه ها كه چند كلمه حرف بزنند و بعد بروند مثل ديگران كار كنند.
اولدوز بقچه اش را باز كرد. يك پيراهن بيرون آورد و به ياشار گفت: مال باباست، براي خاطر تو كش رفتم. بعدها مي پوشي اش.
ياشار تشكر كرد.
توي بقچه مقداري نان و كره هم بود. اولدوز چند تا پر كلاغ از جيبش درآورد، داد به ننه بزرگ و گفت: ننه بزرگ، پرهاي « آقا كلاغه» است. يادگاري نگه داشته بوديم كه به شما بدهيم. من و ياشار « آقا كلاغه» و ننه اش را هيچوقت فراموش نخواهيم كرد. آنها براي خاطر ما كشته شدند.
ننه بزرگ پرها را گرفت، به هوا بلند شد و در حالي كه بالاي سر بچه ها و كلاغها پرواز مي كرد، بلند بلند گفت: با اجازه تان مي خواهم دو كلمه حرف بزنم.
كلاغها ساكت شدند. ننه بزرگ پستانكي از زير بالش درآورد و گفت: دوستان عزيزم! كلاغهاي خوبم! همين حالا اولدوز چند تا از پرهاي « آقا كلاغه» را بمن داد. ما آنها را نگاه مي داريم. براي اينكه تنها نشانه ي مادر و پسري مهربان و فداكار است. اين پرها به ما ياد خواهد داد كه ما هم كلاغهاي شجاع و خوبي باشيم.
اولدوز و ياشار هورا كشيدند.
كلاغها بلند بلند قارقار كردند.
ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: اما اين « پستانك» را دور مي اندازيم. براي اينكه آن را زن بابا براي اولدوز خريده بود كه هميشه آنرا بمكد و مجال نداشته باشد كه حرف بزند و درد دلش را به كسي بگويد.
اولدوز پستانك خود را شناخت. همان كه داده بود به « ننه كلاغه».
ننه بزرگ پستانك را انداخت پايين. كلاغها هلهله كردند. ننه بزرگ گفت: زن بابا « ننه كلاغه» را كشت ، « آقا كلاغه» را ناكام كرد، اما ياشار و اولدوز آنها را فراموش نكردند. پس، زنده باد بچه هايي كه هرگز دوستان ناكام و شهيد خود را فراموش نمي كنند!
كلاغها بلند بلند قارقار كردند. اولدوز و ياشار دست زدند و هورا كشيدند.

* سر آن كوهها. شهر كلاغها. كلاغهاي كوه نشين

از دور كوههاي بلندي ديده شد. ننه بزرگ پايين آمد و گفت: سر آن كوهها، شهر كلاغهاست. تعجب نكنيد كه چرا ما رفته ايم سر كوه منزل كرده ايم. كلاغها گوناگون هستند.

تمام شد در
آخيرجان، جليل قهوه خاناسي.
پاييز 44

نامه ي دوستان
* اين هم نامه ي پر محبت بچه هايي است كه قصه ي « اولدوز و كلاغها» را پيش از چاپ شنيدند و نخواستند ساكت بمانند. نامه توسط آموزگار آن بچه ها به دست اين نويسنده رسيده است:

- به دوستان اولدوز سلام داريم ، هر كه از اولدوز خبري براي ما بياورد مژده مي دهيم. ما نگران كلاغها، ياشار و اولدوز هستيم. ما صابون زياد داريم. مي خواهيم بدهيم به اولدوز. ما منتظر بهاريم. ديگر كلاغها را اذيت نخواهيم كرد. ما مي خواهيم كه ننه ها مثل ننه كلاغه باشد. ننه كلاغه مادر بود. ما مادر را دوست داريم. ننه كلاغه با شوهرش دوست بود. مي خواهيم ننه ي ما هم با بابايمان دوست باشد. ما خيال مي كنيم آقا كلاغه،‌ اولدوز و ياشار رفته اند به دعوا. دعوا كنند. با باباها، زن باباها. ما به ياشار تير و كمان درست خواهيم كرد. لانه ي كلاغها را خراب نخواهيم كرد تا آقا كلاغه آن بالا بنشيند ، هر وقت زن بابا آمد، بابا آمد، اولدوز را خبر كند. ما به اولدوز كفش و لباس خواهيم داد. ماهيها را خواهيم دزديد. عنكبوتها را جمع خواهيم كرد. آقا كلاغه مژده خواهد آورد. در جنگ پيروز خواهند شد. ياشار دست اولدوز را خواهد گرفت، خواهند آمد. اولدوز مادر خوب خواهد شد و ياشار باباي خوب. ما در عروسي آنها خواهيم رقصيد. ما نگران هستيم. نگران همه شان. مي خواهيم برويم كمك آنها. مي خواهيم آنها از شهر كلاغها زود برگردند.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اولدوز و کلاغ ها (قسمت اول)

چند كلمه از اولدوز:
* بچه ها، سلام! اسم من اولدوز است. فارسيش ميشود: ستاره. امسال ده سالم را تمام كردم. قصه اي كه مي خوانيد قسمتي از سرگذشت من است. آقاي « بهرنگ» يك وقتي معلم ده ما بود. در خانه ي ما منزل داشت. روزي من سرگذشتم را برايش گفتم. آقاي « بهرنگ» خوشش آمد و گفت: اگر اجازه بدهي، سرگذشت تو و كلاغها را قصه مي كنم و تو كتاب مي نويسم. من قبول كردم به چند شرط: اولش اينكه قصه ي مرا فقط براي بچه ها بنويسد، چون آدمهاي بزرگ حواسشان آنقدر پرت است كه قصه ي مرا نمي فهمند و لذت نمي برند. دومش اين كه قصه ي مرا براي بچه هايي بنويسد كه يا فقير باشند و يا خيلي هم نازپرورده نباشند. پس، اين بچه ها حق ندارند قصه هاي مرا بخوانند:
1- بچه هايي كه همراه نوكر به مدرسه مي آيند. 2- بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند. آقاي « بهرنگ» مي گفت كه در شهرهاي بزرگ بچه هاي ثروتمند اين جوري مي كنند و خيلي هم به خودشان مي نازند.
اين را هم بگويم كه من تا هفت سالگي پيش زن بابام بودم. اين قصه هم مال آن وقتهاست. ننه ي خودم توي ده بود. بابام او را طلاق داده بود، فرستاده بود پيش دده اش به ده و زن ديگري گرفته بود. بابا در اداره اي كار مي كرد. آن وقتها ما در شهر زندگي مي كرديم. آنجا شهر كوچكي بود. مثلا فقط يك تا خيابان داشت. پس از چند سال من هم به ده رفتم.
** به هر حال، آقاي « بهرنگ» قول داده كه بعد از اين، قصه ي عروسك گنده ي مرا بنويسد. اميدوارم كه از سرگذشت من خيلي چيزها ياد بگيريد.
دوست شما – اولدوز

* پيدا شدن ننه كلاغه

اولدوز نشسته بود تو اتاق. تك و تنها بود. بيرون را نگاه مي كرد. زن باباش رفته بود به حمام. در را قفل كرده بود. به اولدوز گفته بود كه از جاش جنب نخورد. اگرنه، مي آيد پدرش را درمي آورد. اولدوز نشسته بود تو اتاق. نگاه مي كرد. فكر مي كرد. مثل آدمهاي بزرگ تو فكر بود. جنب نمي خورد. از زن باباش خيلي مي ترسيد. تو فكر عروسك گنده اش هم بود. عروسكش را تازگيها گم كرده بود. دلش آنقدر گرفته بود كه نگو. چند دفعه انگشتهايش را شمرد. بعد يواشكي آمد كنار پنجره. حوصله اش سر رفته بود. يكهو ديد كلاغ سياهي نشسته لب حوض، آب مي خورد. تنهاييش فراموش شد. دلش باز شد. كلاغه سرش را بلند كرد. چشمش افتاد به اولدوز. خواست بپرد. وقتي ديد اولدوز كاريش ندارد، نرفت. نوكش را كمي باز كرد. اولدوز فكر كرد كه كلاغه دارد مي خندد. شاد شد. گفتش: آقا كلاغه، آب حوض كثيف است، اگر بخوري مريض مي شوي.
كلاغه خنده ي ديگري كرد. بعد جست زد و پيش آمد، گفت: نه جانم، براي ما كلاغها فرق نمي كند. از اين بدترش را هم مي خوريم و چيزي نمي شود. يكي هم اينكه به من نگو « آقا كلاغه». من زنم. چهار تا هم بچه دارم. به ام بگو « ننه كلاغه».
اولدوز نفهميد كه كلاغه كجاش زن است. آنقدر هم مهربان بود كه اولدوز مي خواست بگيردش و ماچش كند. درست است كه كلاغه زيبا نبود، زشت هم بود، اما قلب مهرباني داشت. اگر كمي هم جلو مي آمد، اولدوز مي گرفتش و ماچش مي كرد.
ننه كلاغه باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمت چيه؟
اولدوز اسمش را گفت. بعد ننه كلاغه پرسيد: آن تو چكار مي كني؟
اولدوز گفت: هيچ چيز. زن بابام گذاشته اينجا و رفته حمام. گفته جنب نخورم.
ننه كلاغه گفت: تو كه همه اش مثل آدمهاي بزرگ فكر مي كني. چرا بازي نمي كني؟
اولدوز ياد عروسك گنده اش افتاد. آه كشيد. بعد دريچه را باز كرد كه صداش بيرون برود و گفت: آخر، ننه كلاغه، چيزي ندارم بازي كنم. يك عروسك گنده داشتم كه گم و گور شد. عروسك سخنگو بود.
ننه كلاغه اشك چشمهاش را با نوك بالش پاك كرد، جست زد و نشست دم دريچه ي پنجره. اولدوز اول ترسيد و كنار كشيد. بعدش آنقدر شاد شد كه نگو. و پيش آمد. ننه كلاغه گفت: رفيق و همبازي هم نداري؟
اولدوز گفت: « ياشار» هست. اما او را هم ديگر خيلي كم مي بينم. خيلي كم. به مدرسه مي رود.
ننه كلاغه گفت: بيا با هم بازي كنيم.
اولدوز ننه كلاغه را گرفت و بغل كرد. سرش را بوسيد. روش را بوسيد. پرهاش زبر بود. ننه كلاغه پاهاش را جمع كرده بود كه لباس اولدوز كثيف نشود. اولدوز منقارش را هم بوسيد. منقارش بوي صابون مي داد. گفت: ننه كلاغه، تو صابون خيلي دوست داري؟
ننه كلاغه گفت: مي ميرم براي صابون!
اولدوز گفت: زن بابام بدش مي آيد. اگر نه، يكي به ات مي آوردم مي خوردي.
ننه كلاغه گفت: پنهاني بيار. زن بابات بو نمي برد.
اولدوز گفت: تو نمي روي به اش بگويي؟
ننه كلاغه گفت: من؟ من چغلي كسي را نمي كنم.
اولدوز گفت: آخر زن بابام مي گويد: « تو هر كاري بكني،‌ كلاغه مي آيد خبرم مي كند».
ننه كلاغه از ته دل خنديد و گفت: دروغ مي گويد جانم. قسم به اين سر سياهم، من چغلي كسي را نمي كنم. آب خوردن را بهانه مي كنم،‌ مي آيم لب حوض، بعدش صابون و ماهي مي دزدم و درمي روم.
اولدوز گفت: ننه كلاغه، دزدي چرا؟ گناه دارد.
ننه كلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چيست؟ اين، گناه است كه دزدي نكنم، خودم و بچه هام از گرسنگي بميرند. اين، گناه است جانم. اين، گناه است كه نتوانم شكمم را سير كنم. اين، گناه است كه صابون بريزد زير پا و من گرسنه بمانم. من ديگر آنقدر عمر كرده ام كه اين چيزها را بدانم. اين را هم تو بدان كه با اين نصيحتهاي خشك و خالي نمي شود جلو دزدي را گرفت. تا وقتي كه هر كس براي خودش كار مي كند دزدي هم خواهد بود.
اولدوز خواست برود يك قالب صابون كش برود و بياورد براي ننه كلاغه. زن بابا
خوردني ها را تو گنجه مي گذاشت و گنجه را قفل مي كرد. اما صابون را قايم نمي كرد. ننه كلاغه را گذاشت لب دريچه و خودش رفت پستو. يك قالب صابون مراغه برداشت و آورد.
بچه ها،‌ چشمتان روز بد نبيند! اولدوز ديد كه ننه كلاغه در رفته و زن باباش هم دارد مي آيد طرف پنجره. بقچه ي حمام زير بغلش بود. صورتش هم مثل لبو سرخ بود. اولدوز بدجوري گير افتاده بود. زن بابا سرش را از دريچه تو آورد و داد زد: اولدوز، باز چه شده خانه را زيرورو مي كني؟ مگر نگفته بودم جنب نخوري، ‌ها؟
اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت قفل در را باز كند و تو بيايد. اولدوز زودي صابون را زد زير پيرهنش، گوشه اي كز كرد. زن بابا تو آمد و گفت: نگفتي دنبال چه مي گشتي؟
اولدوز بيهوا گفت: مامان ... مرا نزن! داشتم دنبال عروسك گنده ام مي گشتم.
زن بابا از عروسك اولدوز بدش مي آمد. گوش اولدوز را گرفت و پيچاند. گفت: صد دفعه گفته ام فكر عروسك نحس را از سرت در كن! مي فهمي؟
بعد از آن، زن بابا رفت پستو براي خودش چايي دم كند. اولدوزجيش را بهانه كرد، رفت به حياط. اينور آنور نگاه كرد، ديد ننه كلاغه نشسته لب بام، چشمهاش نگران است. صابون را برد و گذاشت زير گل و بته ها. چشمكي به ننه كلاغه زد كه بيا صابونت را بردار. ننه كلاغه خيلي آرام پايين آمد و رفت توي گل و بته ها قايم شد. اولدوز ازش پرسيد: ننه كلاغه، يكي از بچه هات را مي آري با من بازي كند؟
ننه كلاغه پچ و پچ گفت: بعد از ناهار منتظرم باش. اگر شوهرم هم راضي بشود، مي آرم.
آنوقت صابونش را برداشت، پر كشيد و رفت.
اولدوز چشمش را به آسمان دوخته بود. وقتي كلاغ دور شد،‌ از شاديش شروع كرد به جست و خيز. انگار كه عروسك سخنگويش را پيدا كرده بود. يكهو زن بابا سرش داد زد: دختر، براي چه داري رقاصي مي كني؟ بيا تو. گرما مي زندت. من حال و حوصله ندارم پرستاري ات بكنم.
وقت ناهار خوردن بود. اولدوز رفت نشست تو اتاق. چند دقيقه بعد باباش از اداره آمد. اخم و تخم كرده بود. جواب سلام اولدوز را هم نداد. دستهايش را نشسته، نشست سر سفره و شروع كرد به خوردن. مثل اينكه باز رييس اداره اش حرفي به اش گفته بود.
كم مانده بود كه بوي سيب زميني سرخ شده ، اولدوز را بيهوش كند. به خوردن باباش نگاه مي كرد و آب دهنش را قورت مي داد. نمي توانست چيزي بردارد بخورد. زن بابا هميشه مي گفت: بچه حق ندارد خودش براي خودش غذا بردارد. بايد بزرگترها در ظرف بچه غذا بگذارند، بخورد.

* « آقا كلاغه» را بشناسيم

ماه شهريور بود. ناهار مي خوردند. بابا و زن بابا خوابشان مي آمد، مي خوابيدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگرنه،‌ بابا سرش داد مي زد، مي گفت: بچه بايد ناهارش را بخورد و بخوابد. اولدوز هيچوقت نمي فهميد كه چرا بايد حتماً بخوابد. پيش خود مي گفت: امروز ديگر نمي توانم بخوابم. اگر بخوابم، ننه كلاغه مي آيد، مرا نمي بيند، بچه اش را دوباره مي برد.
پايين اتاق دراز كشيد، خود را به خواب زد. وقتي بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچين پاورچين گذاشت رفت به حياط، نشست زير سايه ي درخت توت. سه دفعه انگشتهايش را شمرده بود كه كلاغه سر رسيد. اول نشست لب بام، نگاه كرد به اولدوز. اولدوز اشاره كرد كه مي تواند پايين بيايد. ننه كلاغه آمد نشست پهلوش. يك كلاغ كوچولوي ماماني هم با خودش آورده بود. گفت: مي ترسيدم خوابيده باشي.
اولدوز گفت: هر روز مي خوابيدم. امروز بابا و زن بابا را به خواب دادم و خودم نخوابيدم.
ننه كلاغه گفت: آفرين، خوب كاري كردي. براي خوابيدن خيلي وقت هست. اگر روزها بخوابي، پس شبها چكار خواهي كرد؟
اولدوز گفت: اين را به زن بابا بگو ... كلاغ كوچولو را براي من آوردي؟ چه ماماني!
ننه كلاغه بچه اش را داد به دست اولدوز. خيلي دوست داشتني بود. ناگهان اولدوز آه كشيد. ننه كلاغه گفت: آه چرا كشيدي؟
اولدوز گفت: ياد عروسكم افتادم. كاشكي پهلوم بود، سه تايي بازي مي كرديم.
ننه كلاغه گفت: غصه اش را نخور. دختر بزرگ يكي از نوه هام چند روزه تخم مي گذارد و بچه مي آورد. يكي از آنها را برايت مي آورم، مي شويد سه تا.
اولدوز گفت: مگر تو خودت بچه ي ديگري نداري؟
ننه كلاغه گفت: چرا، دارم. سه تاي ديگر هم دارم.
اولدوز گفت: پس خودت بيار.
ننه كلاغه گفت: آنوقت خودم تنها مي مانم. دده كلاغه هم هست. اجازه نميدهد. اين را هم كه برايت آوردم، هنوز زبان باز نكرده. راه مي رود، پرواز بلد نيست. تا يك هفته زبان باز مي كند. تا دو هفته ي ديگر هم مي تواند بپرد. مواظب باش كه تا آخر دو هفته بتواند بپرد. اگر نه، ديگر هيچوقت نمي تواند پر بكشد. يادت باشد.
اولدوز گفت: اگر نتواند پر بكشد، چه؟
ننه كلاغه گفت: معلوم است ديگر، مي ميرد. غذا مي داني چه به اش بدهي؟
اولدوز گفت: نه، نمي دانم.
ننه كلاغه گفت: روزانه يك تكه صابون. كمي گوشت و اينها. اگر هم شد، گاهي يك ماهي كوچولو. تو حوض ماهي خيلي داريد. كرم هم مي خورد. پنير هم مي خورد.
اولدوز گفت: خيلي خوب.
ننه كلاغه گفت: زن بابات اجازه مي دهد نگهش داري؟
اولدوز گفت: نه. زن بابام چشم ديدن اين جور چيزها را ندارد. بايد قايمش كنم.
كلاغ كوچولو تو دامن اولدوز ورجه ورجه مي كرد. منقارش را باز مي كرد، يواشكي دستهاي او را مي گرفت و ول مي كرد. چشمهاي ريزش برق مي زد. پاهاش نازك بود. درست مثل انگشت كوچك خود اولدوز. پرهاش چه نرم بود مثل پرهاي ننه اش زبر نبود. از ننه اش قشنگتر هم بود.
ننه كلاغه گفت: خوب، مي خواهي كجا قايمش كني؟
اولدوز فكر اين را نكرده بود. رفت توي فكر. كجا را داشت؟ هيچ جا را. گفت: تو گل و بوته ها قايمش مي كنم.
ننه كلاغه گفت: نمي شود. زن بابات مي بيندش. از آن گذشته، وقتي به گلها آب مي دهد، بچه ام خيس مي شود و سرما مي خورد.
اولدوز گفت: پس كجا قايمش كنم؟
ننه كلاغه نگاهي اينور آنور انداخت و گفت: زير پلكان بهتر است.
پلكان پشت بام مي خورد. در شهرهاي كوچك و ده از اين پلكانها زياد است. زير پلكان لانه ي مرغ بود. توي لانه فقط پهن بود. كلاغ كوچولو را گذاشتند آنجا درش را كيپ كردند كه گربه نيايد بگيردش، زن بابا بو نبرد. يك سوراخ ريز پايين دريچه بود و كلاغ كوچولو مي توانست نفس بكشد.
اولدوز به ننه كلاغه گفت: ننه كلاغه، اسمش چيست؟
ننه كلاغه گفت: به اش بگو « آقا كلاغه».
اولدوز گفت: مگر پسر است؟
ننه كلاغه گفت: آره.
اولدوز گفت: از كجاش معلوم كه پسر است؟ كلاغها همه شان يك جورند.
ننه كلاغه گفت: شما اينطور فكر مي كنيد. كمي دقت كني مي فهمي كه پسر، دختر فرق مي كنند. سر و روشان نشان مي دهد.
كمي هم از اينجا و آنجا حرف زدند و از هم جدا شدند. اولدوز رفت به اتاق. دراز كشيد، چشمهاش را بست. وقتي زن بابا بيدار شد، ديد كه اولدوز هنوز خوابيده است. اما اولدوز راستي راستي نخوابيده بود. خوابش نمي آمد. تو فكر آقا كلاغه اش بود. زير چشمي زن بابا را نگاه مي كرد و تو دل مي خنديد.

* عنكبوتهاي خوشمزه

چند روزي گذشت. اولدوز خيلي شنگول و سرحال شده بود. بابا و زن بابا تعجب مي كردند. شبي زن بابا به بابا گفت: نمي دانم اين بچه چه اش است. همه اش مي خندد. همه اش مي رقصد. اصلا عين خيالش نيست. بايد ته و توي كارش را دربيارم.
اولدوز اين حرفها را شنيد، پيش خود گفت: بايد بيشتر احتياط كنم.
هر روز دو سه بار به آقا كلاغه سر مي زد. گاهي خانه خلوت مي شد، آقا كلاغه را از لانه درمي آورد، بازي مي كردند. اولدوز زبان يادش مي داد. ننه كلاغه هم گاهي مي آمد، چيزي براي بچه اش مي آورد: يك تكه گوشت، صابون و اين چيزها. يك دفعه دو تا عنكبوت آورده بود. عنكبوتها در منقار ننه كلاغه گير كرده بودند، دست و پا مي زدند، نمي توانستند در بروند. چه پاهاي درازي هم داشتند. اولدوز ازشان ترسيد. ننه كلاغه گفت: نترس جانم، نگاه كن ببين بچه ام چه جوري مي خوردشان.
راستي هم آقا كلاغه با اشتها قورتشان داد. بعد منقارش را چند دفعه از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: ننه جان، باز هم از اينها بيار. خيلي خوشمزه بودند.
ننه اش گفت: خيلي خوب.
اولدوز گفت: تو آشپزخانه، ما از اينها خيلي داريم. برايت مي آورم.
آقا كلاغه آب دهنش را قورت داد و تشكر كرد.
از آن روز به بعد اولدوز اينور آنورمي گشت، عنكبوت شكار مي كرد، مي گذاشت تو جيب پيراهنش، دكمه اش را هم مي انداخت كه در نروند، بعد سر فرصت مي برد مي داد به آقا كلاغه. البته اينها براي او غذا حساب نمي شد. اينهاجاي خروسك قندي و نقل و شيريني و اين جور چيزها بود. ننه كلاغه گفته بود كه اگر موجود زنده غذا نخورد حتماً مي ميرد. هيچ چيز نمي تواند او را زنده نگه دارد. هيچ چيز، مگر غذا.
يك روز سر ناهار، زن بابا ديد كه چند عنكبوت دست و پا شكسته دارند توي سفره راه مي روند. اولدوز فهميد كه از جيب خودش در رفته اند. دلش تاپ تاپ شروع كرد به زدن. اول خواست جمعشان كند و بگذارد توي جيبش. بعد فكر كرد بهتراست به روي خودش نياورد. زن بابا پاهاشان را گرفت و بيرون انداخت. و بلا به خير گذشت.
بعداز ناهار اولدوز به سراغ آقا كلاغه رفت كه باقيمانده عنكبوتها را به اش بدهد. يكي دو تاي عنكبوتهاي قبلي را هم از گوشه و كنار حياط باز پيدا كرده بود. يكيشان را با دو انگشت گرفت كه توي دهن آقا كلاغه بگذارد. اين را از ننه كلاغه ياد گرفته بود كه چطوري با نوك خودش غذا توي دهن بچه اش مي گذارد.
آقا كلاغه مي خواست عنكبوت را بگيرد كه يكهو چندشش شد و سرش را عقب كشيد و گفت: نمي خورم اولدوز جان.
اولدوز گفت: آخر چرا، كلاغ كوچولوي من؟
آقا كلاغه گفت: ناخنهات را نگاه كن ببين چه ريختي اند؟
اولدوز گفت: مگر چه ريختي اند؟
آقا كلاغه گفت: دراز، كثيف، سياه! خيلي ببخشيد اولدوز خانم، فضولي مي كنم. اما من نمي توانم غذايي را بخورم كه ... مي فهميد اولدوز خانم؟
اولدوز گفت: فهميدم. خيلي ازت تشكر مي كنم كه عيب مرا تو صورتم گفتي. خود من ديگر بعد از اين نخواهم توانست با اين ناخنهاي كثيف غذا بخورم. باور كن.

* داد و بيداد بر سر ماهي و حكم اعدام ننه كلاغه

تو حوض چند تا ماهي سرخ و ريز بودند. روز ششم يا هفتم بود كه اولدوز يكي را با كاسه گرفت و داد آقا كلاغه قورتش داد. اولين ماهي بود كه مي خورد. از ننه اش شنيده بود كه شكار ماهي و قورت دادنش خيلي مزه دارد، اما نديده بود كه چطور. ننه ي او مثل زن باباي اولدوز نبود، خيلي چيز مي دانست. مي فهميد كه چه چيز براي بچه اش خوب است، چه چيز بد است. اگر آقا كلاغه چيز بدي ازش مي خواست سرش داد نمي زد. مي گفت كه: بچه جان، اين را برايت نمي آرم، براي اينكه فلان ضرر را دارد، براي اينكه اگر فلان چيز را بخوري نمي تواني خوب قارقار بكني، براي اينكه صدايت مي گيرد،‌ براي اينكه ...
علت همه چيز را مي گفت. اما زن بابا اينجوري نبود. هميشه با اوقات تلخي مي گفت: اولدوز، فلان كار را نكن، بهمان چيز را نخور، فلانجا نرو، اينجوري نكن، آنجوري نكن، راست بنشين، بلند حرف نزن، چرا پچ و پچ مي كني، و از اين حرفها. زن بابا هيچوقت نمي گفت كه مثلا چرا بايد بلند حرف نزني، چرا بايد ظهرها بخوابي. اولدوز اول ها فكر مي كرد كه همه ي ننه ها مثل زن بابا مي شوند. بعد كه با ننه كلاغه آشنا و دوست شد، فكرش هم عوض شد.
زن بابا فرداش فهميد كه يكي از ماهيها نيست. داد و فريادش رفت به آسمان. سر ناهار به شوهرش گفت: كار، كار كلاغه است. همان كلاغه كه هي مي آيد لب حوض صابون دزدي. خيلي هم پرروست. اگر گيرش بيارم، دارش مي زنم؛ اعدامش مي كنم.
فحش هاي بدبد هم به ننه كلاغه داد. اولدوز صداش درنيامد. اگر چيزي مي گفت، زن بابا بو مي برد كه او با كلاغه سر و سرّي دارد. بخصوص كه روز پيش نزديك بود لب حوض مچش را بگيرد.
بابا گفت: اصلا كلاغها حيوانهاي كثيفي هستند، دله دزدند. يك كلاغ حسابي در همه ي عمرم نديدم. خوب مواظبش باش. اگرنه، يك دانه ماهي توي حوض نمي گذارد بماند.
زن بابا گفت: آره، بايد مواظبش باشم. حالا كه زير دندانش مزه كرده، دلش مي خواهد همه شان را بگيرد.
اولدوز تو دل به ناداني زن باباش خنديد. براي اينكه كلاغها دندان ندارند. ننه كلاغه خودش مي گفت.

* ننه كلاغه خيلي چيزها مي داند و از مرگ نمي ترسد

ظهري ننه كلاغه آمد. همه خواب بودند. دو تايي نشستند زير سايه ي درخت توت. اولدوز همه چيز را گفت.
ننه كلاغه گفت: فكرش را هم نكن. اگر زن بابا بخواهد مرا بگيرد، چشمهاش را در مي آرم.
بعد آقا كلاغه را از لانه درآوردند. آقا كلاغه ديگر زبان باز كرده بود. مثل اولدوز و ننه كلاغه كه البته نه، اما نسبت به خودش بد حرف نمي زد. كمي لاي گل و بته ها جست و خيز كرد، اينور آنور رفت، پر زد و بعد آمد نشست پهلوي مادرش. ننه كلاغه به اش ياد داد كه چه جوري شپشهاش را با منقار بگيرد و بكشد.
ننه كلاغه زخمي زير بال چپش داشت. آن را به اولدوز و پسرش نشان داد، گفت: اين را پنجاه شصت سال پيش برداشتم. رفته بودم صابون دزدي، مرد صابون پز با دگنك زد و زخمي ام كرد. پنج سال تمام طول كشيد تا زخمم خوب شد. از ميوه هاي صحرايي پيدا كردم و خوردم، آخرش خوب شدم.
اولدوز از سواد و دانش ننه كلاغه حيرت مي كرد. آرزو مي كرد كه كاش مادري مثل او داشت. ننه ي خودش يادش نمي آمد. فقط يك دفعه از زن بابا شنيده بود كه ننه اي هم دارد: يك روز بابا و زن بابا دعوا مي كردند. زن بابا گفت: دخترت را هم ببر ده ، ول كن پيش ننه اش،‌ من ديگر نمي توانم كلفتي او را هم بكنم، همين امروز و فردا خودم صاحب بچه مي شوم.
راستي راستي باز هم شكم زن بابا جلو آمده بود و وقت زاييدنش رسيده بود.
يكي دو دفعه هم عموي اولدوزچيزهايي از مادرش گفته بود. عمو گاه گاهي از ده به شهر مي آمد و سري به آنها مي زد. اولدوز فقط مي دانست كه ننه اش در ده زندگي مي كند و او را دوست دارد. چيز ديگري از او نمي دانست.
آن روز ننه كلاغه اولدوز را بوسيد، بچه اش را بوسيد و پر كشيد نشست لب بام كه برود به شهر كلاغها. اولدوز گفت: سلام مرا به آن يكي بچه هات و « دده كلاغه» برسان.
بعد يادش افتاد كه تحفه اي چيزي هم به بچه ها بفرستد. پستانكي تو جيب پيرهنش داشت. زن بابا برايش خريده بود. آن را درآورد،‌ از پله ها رفت پشت بام، پستانك را داد به ننه كلاغه كه بدهد به بچه هاش. آنوقت ننه كلاغه پريد و رفت نشست سر يك درخت تبريزي. روش را كرد به طرف اولدوز، قارقاري كرد و پريد و رفت از چشم دور شد.

* ديدار كوتاهي با « ياشار»

اولدوز پشت بام ايستاده بود، همينجوري دورها را نگاه مي كرد. ناگهان يادش آمد كه بيخبر از زن بابا آمده پشت بام. كمي ترسيد. نگاهي به حياط و خانه هاي دور و بر كرد. راستي پشت بام چقدر قشنگ بود. به حياط همسايه ي دست چپي نگاه كرد. اينجا خانه ي « ياشار» بود. يكهو « ياشار» پاورچين پاورچين بيرون آمد، رفت نشست دم لانه ي سگ كه هميشه خالي بود. ياشار دو سه سال از اولدوز بزرگتر بود. يك پسر زرنگ و مهربان. اولدوز هرچه كرد كه ياشار ببيندش، نشد. صداش را هم نمي توانست بلندتر كند. داشت مأيوس مي شد كه ياشار سرش را بلند كرد، او را ديد. اول ماتش برد، بعد با خوشحالي آمد پاي ديوار و گفت: تو آنجا چكار مي كني، اولدوز؟
اولدوز گفت: دلم تنگ شده بود،‌ گفتم برم پشت بام اينور آنور نگاه كنم.
ياشار گفت: زن بابات كجاست؟
اولدوز همه چيز را فراموش كرده بود. تا اين را شنيد يادش افتاد كه آقا كلاغه را گذاشته وسط حياط ، ممكن است زن بابا بيدار شود، آنوقت ... واي ، چه بد! هولكي از ياشار جدا شد و پايين رفت. آقا كلاغه را آورد تپاند تو لانه. داشت درش را مي بست كه صداي زن بابا بلند شد: اولدوز، كدام گوري رفتي قايم شدي؟ چرا جواب نمي دهي؟
دل اولدوز تو ريخت. اول نتوانست چيزي بگويد. بعد كمي دست و پاش را جمع كرد و گفت: اينجا هستم مامان، دارم جيش مي كنم.
زن بابا ديگر چيزي نگفت. بلا به خير و خوشي گذشت.

* اعدام ننه كلاغه

فردا صبح زود اولدوز از خواب پريد. ننه كلاغه داشت قارقار مي كرد و كمك مي خواست. مثل اينكه دارند كسي را مي كشند و جيغ مي كشد. اولدوز با عجله دويد به حياط. زن بابا را ديد ايستاده زير درخت توت، ننه كلاغه را آويزان كرده از درخت ، حيوانكي قارقار مي كند، زن بابا با چوب مي زندش و فحش مي دهد. صورت زن بابا زخم شده بود و خون چكه مي كرد. كلاغه پرپر مي زد و قارقار مي كرد. از پاهاش آويزان بود.
اولدوز خودش هم ندانست كه چه وقت دويد طرف زن بابا، پاهاش را بغل كرد و گازش گرفت. زن بابا فرياد زد: آ...خ! و اولدوز را از خود دور كرد. سيلي محكمي خواباند بيخ گوشش. اولدوز افتاد، سرش خورد به سنگها، از هوش رفت و ديگر چيزي نفهميد.

* خواب پريشان اولدوز

اولدوز وقت ظهر چشمش را باز كرد. چند نفر از همسايه ها هم بودند. زن بابا نشسته بود بالاي سرش. با قاشق دوا توي حلق اولدوز مي ريخت. يك چشم و پيشانيش را با دستمال سفيدي بسته بود. چشمهاي اولدوز تاريك روشن مي ديد. بعد يك يك آدمها را شناخت. ياشار را هم ديد كه نشسته بود پهلوي ننه اش و زل زده بود به او.
زن بابا ديد كه اولدوز چشمهاش را باز كرد،‌ هولكي گفت: شكر! چشمهاش را باز كرد. ديگر نمي ميرد. اولدوز!.. حرف بزن!..
اولدوز نمي توانست حرف بزند. سرش را برگرداند طرف زن بابا. ناگهان صداي قارقار ننه كلاغه از هر طرف برخاست. اولدوز مثل ديوانه ها موهاي زن بابا را چنگ انداخت و جيغ كشيد. اما سرش چنان درد گرفت كه بي اختيار دستهايش پايين آمد و صداش بريد. آنوقت هق هق گريه اش بلند شد و گفت: ننه كلاغه ... كو؟ .. كو؟ .. ننه كلاغه ... كو؟ .. كلاغ كوچولو چه شد؟.. ننه!.. ننه!..
ياشار پيش از همه به طرفش دويد. هر كسي حرفي مي گفت و مي خواست او را آرام كند. اما اولدوز هاي هاي گريه مي كرد. زن بابا مهرباني مي كرد. نرم نرم حرف مي زد. مي گفت: گريه نكن اولدوز جان، دوات را بخوري زود خوب مي شوي.
آخرش اولدوز از گريه كردن خسته شد و به خواب رفت. خواب ديد كه ننه كلاغه از درخت توت آويزان است، دارد خفه مي شود، مي گويد: ا ولدوز، من رفتم، حرفهايم را فراموش نكن، نترس! اولدوز دويد طرف درخت. يكهو زن بابا از پشت درخت بيرون آمد، خواست با لگد بزندش. اولدوز جيغ كشيد و ترسان از خواب پريد و هق هق گريه اش بلند شد. اين دفعه فقط بابا و زن بابا در اتاق بودند. باز به خواب رفت. كمي بعد همان خواب را ديد، جيغ كشيد و از خواب پريد. تا شب همينجوري هي مي پريد و مي خوابيد. يك دفعه هم چشم باز كرد، ديد كه شب است، دكتر دارد معاينه اش مي كند. بعد شنيد كه دكتر به باباش مي گويد: زخمش مهم نيست. زود خوب مي شود. اما بچه خيلي ترسيده. پرپر مي زند. از چيزي خيلي سخت ترسيده. الان سوزني به اش مي زنم، آرام مي گيرد و مي خوابد.
اولدوز گفت: من گرسنه ام.
زن بابا برايش شيرآورد. اولدوز شير را خورد. دكتر سوزني به اش زد، كيفش را برداشت و رفت.
اولدوز نگاه مي كرد به سقف و چيزي نمي گفت. مي خواست حرفهاي بابا و زن بابا را بشنود. اما چيز زيادي نشنيد. زود خوابش برد.

* درد دل آقا كلاغه و چگونه ننه كلاغه گرفتار شد

فردا صبح، اولدوز ياد آقا كلاغه افتاد. دستش لرزيد، چايي ريخت روي لحاف. زن بابا چشم غره اي رفت اما چيزي نگفت. بابا سر پا بود. شلوارش را مي پوشيد كه به اداره برود. اولدوز مي خواست پا شود برود پيش آقا كلاغه. اما كار عاقلانه اي نبود. هيچ نمي دانست چه بر سر آقا كلاغه آمده ، نمي دانست ننه كلاغه چه جوري گير زن بابا افتاده، آن هم صبح زود. زن بابا دستمال روي چشمش را باز كرده بود. جاي منقار ننه كلاغه روي ابرو و پيشانيش معلوم بود.
بابا كه رفت، زن بابا گفت: من مي رم پيش ننه ي ياشار، زود برمي گردم. خيلي وقت است به حمام نرفته ام. اين دفعه كه نمي توانم ترا با خودم ببرم. مي خواهم ببينم ننه ي ياشار مي تواند با من به حمام برود.
زن بابا راستي راستي مهربان شده بود. هيچوقت با اولدوز اينطور حرف نمي زد. اما اولدوز نمي خواست با او حرف بزند. ازش بدش مي آمد. يك دفعه چيزي به خاطرش رسيد و گفت: مامان، حالا كه تو داري مي روي به حمام، ياشار را هم بگو بيايد اينجا. من تنهايي حوصله ام سر مي رود.
زن بابا كمي اخم كرد و گفت: ياشار مي رود به مدرسه اش.
اولدوز چيزي نگفت. زن بابا رفت. اولدوز پا شد و رفت سراغ آقا كلاغه. حيوانكي آقا كلاغه توي پهن كز كرده بود و گريه مي كرد. تا اولدوز را ديد، گفت: اوه، بالاخره آمدي!..
اولدوز گفت: مرا ببخش تنهات گذاشتم.
آقا كلاغه گفت: حالا چيزي بيار بخورم، بعد صحبت مي كنيم. خيلي گرسنه ام، خيلي تشنه ام.
اولدوز رفت و آب و غذا آورد. آقا كلاغه چند لقمه خورد و گفت: من فكر كردم تو هم رفتي دنبال ننه ام.
اولدوز گفت: ننه ات كجا رفت؟
آقا كلاغه گفت: هيچ جا. زن بابا آنقدر زدش كه مرد، بعد انداختش تو زباله داني يا كجا.
اولدوز گريه اش را خورد و گفت: چه آخر و عاقبتي! حالا سگها بدنش را تكه تكه كرده اند و خورده اند.
آقا كلاغه گفت: ممكن نيست، آخر ما كلاغها گوشتمان تلخ است. سگها حتي جرئت نمي كنند نيششان را به گوشت ما بزنند. مرده ي ما آنقدر روي زمين مي ماند كه بپوسد و پخش شود. الانه ننه ام تو زباله داني يا يك جاي ديگري افتاده و دارد مي پوسد.
اولدوز نتوانست جلو خودش را بگيرد. زد زير گريه. آقا كلاغه هم گريست. آخر اولدوز گفت: حالا زن بابا مي آيد، ما را مي بيند، من مي روم. بعد كه زن بابا رفت به حمام، باز پيشت مي آيم.
آنوقت در لانه را بست و رفت زير لحافش دراز كشيد. زن بابا آمد. بقچه اش را برداشت، رفت. اولدوز با خيال راحت آمد پيش كلاغه اش. آفتاب قشنگ پهن شده بود. آقا كلاغه را بيرون آورد. در را باز گذاشت كه آفتاب توي لانه بتابد.
آقا كلاغه بالهايش را تكان داد، منقارش را از چپ و راست به زمين كشيد و گفت: راستي اولدوز جان، آزادي چيز خوبي است.
اولدوز آه كشيد و گفت: تو فهميدي ننه كلاغه صبح زود آمده بود چكار؟
آقا كلاغه گفت: فهميدم.
اولدوز گفت: مي تواني به من هم بگويي؟
آقا كلاغه گفت: راستش، آمده بود مرا ببرد پرواز يادم بدهد. تيغ آفتاب آمد پيش من، گفت: امروز روز پرواز است. برادرها و خواهرت را مي برم پرواز ياد بدهم. تو هم بايد بيايي. بعد برمي گردانمت. من به ننه ام گفتم: اولدوز چه؟ خبرش نمي كني؟
ننه ام گفت: خبرش مي كنم. ننه ام در لانه را بست، آمد ترا خبر كند، كمي گذشت تو بيرون نيامدي. من توي لانه بودم. يكهو صداي بگير ببند شنيدم. ننه ام جيغ كشيد: « قار!.. قا.. ر!..» دلم ريخت. ننه ام مي گفت: « مگر ما توي اين شهر حق زندگي نداريم؟ چرا نبايد با هر كه خواستيم آشكارا دوستي نكنيم؟» از سوراخ زير دريچه نگاه كردم و ديدم زن بابا ننه ام را زير غربال گير انداخته. معلوم بود كه چيزي از حرفهاي ننه ام را نمي فهميد.
اولدوز بي تاب شده بود. به عجله پرسيد: بعد چه شد؟
آقا كلاغه گفت: بعد ننه ام را با طناب بست، از درخت توت آويزان كرد. ننه ام يكهو جست زد و با منقارش زد صورت زن بابا را زخم كرد. آنوقت زن بابا از كوره در رفت و شروع كرد با دگنك ننه ام را بزند. اولدوز گفت: ننه كلاغه حرف ديگري نگفت؟
آقا كلاغه گفت: چرا. گفت كه اي زن باباي نفهم، تو خيال مي كني كه كلاغها از دزدي خوششان مي آيد؟ اگر من خورد و خوراك داشته باشم كه بتوانم شكم خودم و بچه هايم را سير كنم، مگر مرض دارم كه باز هم دزدي كنم؟.. شكم خودتان را سير مي كنيد، خيال مي كنيد همه مثل شما هستند!..
آقا كلاغه ساكت شد. اولدوز گريه اش را خورد و پرسيد: بعد چه؟
آقا كلاغه گفت: بعد تو بيرون آمدي. با يك تا پيراهن ... باقيش را هم كه خودت مي داني.
لحظه اي هر دو خاموش شدند. اولدوز گفت: پس ننه كلاغه رفت و تمام شد! حالا چكار كنيم؟
آقا كلاغه گفت: من بايد پرواز ياد بگيرم.
اولدوز گفت: درست است. من همه اش به فكر خودم هستم.
آقا كلاغه گفت: كاش دده ام، برادرهام، خواهرم، ننه بزرگم مي دانستند كجا هستيم.
اولدوز گفت: آره ، كمكمان مي كردند.
آقا كلاغه گفت: يادت هست ننه ام مي گفت تا چند روز ديگر پرواز ياد نگيرم مي ميرم؟
اولدوز گفت: يادم هست.
آقا كلاغه گفت: تو حساب دقيقش را مي داني؟
اولدوز با انگشتهاش حساب كرد و گفت: بيشتر از شش روز وقت نداريم.
آقا كلاغه گفت: به نظر تو چكار بايد بكنيم؟
اولدوز گفت: مي خواهي ترا بدهم به ياشار، ببرد تو صحرا پرواز يادت بدهد؟
آقا كلاغه گفت: ياشار كيست؟
اولدوز گفت: همين همسايه ي دست چپيمان.
آقا كلاغه گفت: اگر پسر خوبي باشد من حرفي ندارم.
اولدوز گفت: خوب كه هست، سرّ نگهدار هم هست. اما چه جوري خبرش كنيم؟
آقا كلاغه گفت: الانه برو پشت بام،‌ بگو بيايد مرا ببرد.
اولدوز گفت: حالا نمي شود، رفته مدرسه.
آقا كلاغه گفت: مدرسه؟ هنوز چند روز ديگر از تعطيلهاي تابستاني داريم.
اولدوز گفت: تو راست مي گويي. زن بابا گولم زده. الانه مدرسه ها تعطيل است. من مي روم پشت بام، تو همينجا منتظرم باش.
در پله دوم بود كه صداي پايي از كوچه آمد. اولدوز زود كلاغه را گذاشت توي لانه، درش را بست، رفت به اتاق، زير لحاف دراز كشيد و چشم به حياط دوخت.

* خانه قرق مي شود

صداي عوعوي سگي شنيده شد. در صدا كرد. بابا تو آمد. بعد هم عمو، برادر كوچك بابا. سگ سياهي هم پشت سر آنها تو تپيد. سر طناب سگ در دست عمو بود.
بابا گفت: حالا ديگر هيچ كلاغي نمي تواند پاش را اينجا بگذارد.
عمو گفت: زمستان كه رسيد بايد بيايم ببرمش.
بابا گفت: عيب ندارد. زمستان كه بشود ما هم سگ لازم نداريم.
عمو گفت: اولدوز كجاست؟ همراه زن داداش رفته؟
بابا گفت: نه، مريض شده خوابيده.
طناب سگ را به درخت توت بستند و آمدند به اتاق. اولدوز عموش را دوست داشت. بيشتر براي اين كه از ده ننه ي خودش مي آمد.
عمو حال اولدوز را پرسيد، اما از ننه اش چيزي نگفت. بابا بدش مي آمد كه پهلوي او از زن اولش حرف بزنند.
عمو به بابا گفت: به اداره ات بر نمي گردي؟
بابا گفت: نه، اجازه گرفتم. وقت هم گذشته.
پس از آن باز صحبت به سگ و كلاغها كشيد. بابا هي بد كلاغها را مي گفت. مثلا مي گفت كه: كلاغها دزدهاي كثيف و ترسويي هستند. مي آيند دزدي مي كنند، اما تا كسي را مي بينند كه خم شد سنگي و چيزي بردارد، زودي در مي روند.
يك ساعت از ظهر گذشته، زن بابا آمد. سگ اول غريد، بعد كه عمو از پنجره سرش داد زد، صداش را بريد.
زن بابا از عمو رو مي گرفت. عمو هم پهلوي اوسرش را پايين مي انداخت و هيچ به صورت زن داداش نگاه نمي كرد. اولدوز خاموش نشسته بود. به عمو زل زده بود. ناگهان گفت: عمو، نمي تواني سگت را هم با خودت ببري؟
بابا يكه خورد. عمو برگشت طرف اولدوز و پرسيد: براي چه ببرمش؟
زبان اولدوز به تته پته افتاد. نمي دانست چه بگويد. آخرش گفت: من ... من مي ترسم.
بابا گفت: ول كن بچه. ادا در نيار!
عمو گفت: نترس جانم، سگ خوبي است. مي گويم ترا گاز نمي گيرد.
بابا گفت: ولش كن! زبان آدم سرش نمي شود. خودش بدتر از سگ همه را گاز مي گيرد. بيخود و بيجهت هم طرف كلاغهاي دله دزد را مي گيرد. هيچ معلوم نيست از اين حيوانهاي كثيف چه خوبي ديده.
اولدوز ديگر چيزي نگفت. لحاف را سرش كشيد و خوابيد. وقتي بيدار شد، ديد كه عمو گذاشته رفته، سگ توي حياط عوعو مي كند و كلاغها را مي تاراند.
از آن روز به بعد خانه قرق شد. هيچ كلاغي نمي توانست پايين بيايد. حتي اولدوز با ترس و لرز به حياط مي رفت. يك دفعه هم تكه اي گوشت گوسفند به آقا كلاغه مي برد كه سگ سياه از دستش قاپيد و خورد، اولدوز جيغ كشيد و تو دويد.

* روزهاي پريشاني و نگراني ، گرسنگي و ترس

اولدوز از رختخواب درآمد. زخم پيشاني زن بابا زود خوب شد، اما زخم سر اولدوز خيلي طول كشيد تا خوب شد. رفتار زن بابا دوباره عوض شده بود. بدتر از پيش سر اولدوز داد مي زد. جاي دندان هاي اولدوز تو گوشت رانش معلوم بود.
وضع آقا كلاغه خيلي بد شده بود. هميشه گرسنگي مي كشيد. اولدوز هر چه مي كوشيد نمي توانست آب و غذاي او را سر وقت بدهد. سگ سياه چهار چشمي همه جا را مي پاييد. به هر صداي ناآشنايي پارس مي كرد. تنها اميد اولدوز و آقا كلاغه، ياشار بود. اگر ياشار كمكشان مي كرد، كارها درست مي شد. اما نمي دانستند چه جوري او را خبر كنند. اولدوز از ترس سگ، پشت بام هم نمي رفت. يعني نمي توانست برود. سگ سياه مجال نمي داد. سر و صدا راه مي انداخت. ممكن بود گاز هم بگيرد. هميشه حياط را گشت مي زد و بو مي كشيد.
ننه ي ياشار گاهگاهي به خانه ي آنها مي آمد. اما نمي شد چيزي به اش گفت. از كجا معلوم كه او هم دست راست زن باباش نباشد؟ به آدمهاي اين دور و زمانه نمي توان زود اطمينان كرد. تازه ، زن بابا هيچوقت او را با كسي تنها نمي گذاشت.
روزها پشت سر هم گذشتند، پنج روز با پريشاني و نگراني گذشت، يك روز فرصت ماند. اولدوز مي دانست كه بايد همين امروز آقا كلاغه را پرواز بدهد. اگرنه، خواهد مرد. اما چه جوري بايد پرواز بدهد؟ نمي دانست.
آخرش فرصتي پيش آمد و توانست ياشار را ببيند. همان روز زن بابا مي خواست به عروسي برود. اولدوز گفت: مامان، من از سگ مي ترسم. تنهايي نمي توانم تو خانه بمانم.
زن بابا اخم كرد و دست او را گرفت و برد سپرد دست ننه ي ياشار. اولدوز از ته دل شاد بود. ياشار را در خانه نديد. از ننه اش پرسيد: پس ياشار كجاست؟
ننه گفت: رفته مدرسه ، جانم. آخر از ديروز مدرسه ها باز شده.
اولدوز نشست و منتظر ياشار شد.

* نقشه براي آزاد كردن آقا كلاغه

ظهر شد، ياشار دوان دوان آمد. تا اولدوز را ديد، سرخ شد و سلام كرد. اولدوز جواب سلامش را داد. ياشار خواهر شيرخواري هم داشت. ننه اش او را شير مي داد كه بخواباند. اولدوز و ياشار رفتند به حياط.
اولدوز آرام و غمگين گفت: ياشار مي داني چه شده؟
ياشار گفت: نه.
اولدوز گفت: آقا كلاغه دارد مي ميرد.
ياشار گفت: كدام آقا كلاغه؟
اولدوز گفت: آقا كلاغه ي من ديگر!
ياشار گفت: مگر تو كلاغ هم داشتي؟
اولدوز گفت: آره ، داشتم. حالا چكار كنيم؟
ياشار با هيجان پرسيد: از كجا گيرت آمده ؟
اولدوز گفت: بعد مي گويم ، حال مي گويي چكار كنيم؟
ياشار گفت: از گرسنگي مي ميرد؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: زخمي شده ؟
اولدوز گفت: نه.
ياشار گفت: آخر پس چرا مي ميرد؟
اولدوز گفت: نمي تواند بپرد. كلاغ اگر نتواند بپرد، حتماً مي ميرد.
ياشار گفت: بده من يادش بدهم.
اولدوز گفت: زير پلكان قايمش كرده ام.
ياشار گفت: زن بابات خبر دارد؟
اولدوز گفت: اگر بو ببرد، مي كشدش.
ياشار گفت: بايد كلكي جور كنيم.
اولدوز گفت: اول بايد كلك سگه را بكنيم. مگر صداش را نمي شنوي؟
ياشار گفت: چرا، مي شنوم. سگه نمي گذارد آقا كلاغه را در ببريم. يكي دو روز مهلت بده،‌ من فكر بكنم ، نقشه بكشم ، كارش را بكنم.
اولدوز گفت: فرصت نداريم. بايد همين امروز آقا كلاغه را در ببريم. اگرنه، مي ميرد. ننه كلاغه به خودم گفته بود.
ياشار به هيجان آمده بود. حس مي كرد كه كارهاي پر جنب و جوشي در پيش است. با عجله پرسيد: ننه كلاغه ديگر كيست؟
اولدوز گفت: ننه ي آقا كلاغه است. اينها را بعد مي گويم. حالا بايد كاري بكنيم كه آقا كلاغه نميرد.
ياشار گفت: بعد از ظهر من به مدرسه نمي روم، دزدكي مي رويم و آقا كلاغه را مي آريم.
ناهار، نان و پنير و سبزي خوردند. بعد از ناهار، دده ي ياشار رفت سر كارش. ننه اش با بچه ي شيرخوارشان خوابيد.
ياشار گفت: من و اولدوز نمي خوابيم. من بايد به درس و مشقم برسم.
ياشار گاهگاهي از اين دروغها سر هم مي كرد كه ننه اش او را تنها بگذارد.

* قتل براي آزادي آقا كلاغه از زندان

كمي بعد، هر دو بيرون آمدند. از پلكان رفتند پشت بام. نگاهي به اينور آنور كردند، ديدند سگ سياه را ول داده اند، آمده لم داده به در خانه ي آقا كلاغه و خوابيده.
ياشار گفت: من مي روم پايين، كلاغه را مي آرم.
اولدوز گفت: مگر نمي بيني سگه خوابيده دم در؟
ياشار گفت: راست مي گويي. بيچاره آقا كلاغه، ببيني چه حالي دارد!
اولدوز گفت: فكر نمي كنم زياد بترسد. كلاغ پر دلي است.
ياشار گفت: حالا چكار بكنيم؟
اولدوز گفت: فكر بكنيم، دنبال چاره بگرديم.
ياشار گفت: الان فكري مي كنم. الان نقشه اي مي كشم...
خم سركه ي زن بابا در يك گوشه ي بام جا گرفته بود. زن بابا دور خم سنگ چيده بود كه نيفتد. چشم ياشار به سنگها افتاد. يكهو گفت: بيا سگه را بكشيم.
اولدوز يكه خورد، گفت: بكشيم؟
ياشار گفت: آره. اگر بكشيم براي هميشه از دستش خلاص مي شوي.
اولدوز گفت: من مي ترسم.
ياشار گفت: من مي كشمش.
اولدوز گفت: گناه نيست؟
ياشار گفت: گناه ؟ نمي دانم. من نمي دانم گناه چيست. اما مثل اين كه راه ديگري نيست. ما كه به كسي بدي نمي كنيم گناه باشد.
اولدوز گفت: سگ مال عمويم است.
ياشار گفت: باشد. عموت چرا سگش را آورده بسته اينجا كه ترا بترساند و آقا كلاغه را زنداني كند، ها؟
اولدوز جوابي نداشت بدهد. ياشار پاورچين پاورچين رفت سنگ بزرگي برداشت و آورد، به اولدوز گفت: تو خانه كسي هست؟
اولدوز گفت: مامان رفته عروسي. بابا را نمي دانم. من دلم به حال سگ مي سوزد.
ياشار گفت: خيال مي كني من از سگ كشي خوشم مي آيد؟ راه ديگر ي نداريم.
بعد يك پله پايين رفت، رسيد بالاي سر سگ. آنوقت سنگ را بالا برد و يكهو آورد پايين، ول داد. سنگ افتاد روي سر سگ. سگ زوزه ي خفه اي كشيد و شروع كرد به دست و پا زدن. ناگهان صداي باباي اولدوز بگوش رسيد. اينها خود را عقب كشيدند. بابا بيرون آمد و ديد كه سگ دارد جان مي دهد.
ياشار بيخ گوش اولدوز گفت: بيا در برويم. حالا بابات سنگ را مي بيند و مي آيد پشت بام.
اولدوز گفت‌: كلاغه را ول كنيم؟
ياشار گفت: بعد من مي آيم به سراغش.
هر دو يواشكي پايين آمدند و رفتند در اتاق نشستند. كتابهاي ياشار را ريختند جلوشان،‌ طوري كه هر كس مي ديد خيال مي كرد كه درس حاضر مي كنند. اما دلشان تاپ تاپ مي زد. رنگشان هم كمي پريده بود. صداي پاي بابا پشت بام شنيده شد. بعد صدايي نيامد. ياشار به تنهايي رفت پشت بام. باباي اولدوز لباس پوشيده بود و ايستاده بود كنار لاشه ي سگ. بعدش گذاشت رفت به كوچه.
ياشار يادش آمد كه روزي سنگ پرانده بود، شيشه ي خانه ي اولدوز را شكسته بود، باباي اولدوز مثل حالا رفته بود به كوچه ،‌ آجان آورده بود و قشقرق راه انداخته بود. با اين فكرها تندي پايين رفت. اول، آقا كلاغه را درآورد گفت: من ياشار هستم. سگه را كشتيم كه تو آزاد بشوي.
آقا كلاغه له له مي زد. گفت: تشكر مي كنم. اما ديگر وقت گذشته.
ياشار گفت: چرا؟
آقا كلاغه گفت: قرار ننه ام تا ظهر امروز بود. از آن گذشته، من آنقدر گرسنگي كشيده ام كه نا ندارم پرواز كنم.
ياشار غمگين شد. كم مانده بود گريه كند. گفت: حالا نمي آيي من پرواز يادت بدهم؟
آقا كلاغه گفت: گفتم وقت گذشته. به اولدوز بگو چند تا از پرهاي مرا بكند نگه بدارد، بالاخره هر طوري شده كلاغها به سراغ من و شما مي آيند.
آقا كلاغه اين را گفت، منقارش را بست و تنش سرد شد. ياشار گريه كرد. ناگهان فكري به نظرش رسيد. چشمهايش از شيطنت درخشيد. لبخندي زد و جنازه ي آقا كلاغه را خواباند روي پلكان، سنگ را برداشت برد گذاشت وسط آشپزخانه، لاشه ي سگ را انداخت پاي درخت توت، يك سطل آب آورد، خون دريچه و پاي پلكان را شست، سطل را وارونه گذاشت وسط اتاق. آنوقت آقا كلاغه را برداشت و در رفت. پشت بام يادش آمد كه بايد جاپايي از خودشان نگذارد. اين جوري هم كرد.
اولدوز خيلي غمگين شد. گريه هم كرد. اما ديگر كاري بود كه شده بود و چاره اي نداشت. ياشار او را دلداري داد و گفت: اگر مي خواهي كار بدتر نشود، بايد صدات را درنياري، كسي بو نبرد. بلايي به سرشان بيايد كه خودشان حظ كنند. امروز چيزهايي از آموزگار ياد گرفته ام و مي خواهم بابا و زن بابا را آنقدر بترسانم كه حتي از سايه ي خودشان هم رم كنند.
بعد هر چه آقا كلاغه گفته بود و هر چه را خودش كرده بود، به اولدوز گفت. حال اولدوز كمي جا آمد. چند تا از پرهاي آقا كلاغه را كند و گذاشت تو جيبش. ياشار جنازه را برد در جايي پنهان كرد كه بعد دفن كنند.
ننه ي ياشار بچه اش را بغل كرده بود و خوابيده بود.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

مرد گيران
در آیین ما ایرانیان زن از ارج والایی برخوردار بود تا جایی که زرتشت ، زن و مرد را هنگام همسر گزینی برابر هم میگذارد. او به دختران و پسران اندرز میداد که پیش از بستن پیمان زناشویی ، با خرد خود رایزنی نمایند و همسری را برگزینند که در پیشبرد راستی با آنها همگام باشد. به گفتار دیگر زن میتوانست که شوی خود را برگزیند.

در دفتر ” گاهشماری و جشن های ایران باستان “ از هاشم رضی آمده است که:

در روز اسفند از ماه اسفند که برابر است با پانزدهم اسفند ، این برگزینی به اوج خود میرسید. در این روز جشنی بر پا میگشت که نامش مردگیران یا مژده گیران بوده است. این جشن ویژه زنان بوده و برای بزرگداشت آن برپا میگشت. مردم برای گرامیداشت به آن پیشکش داده و بخشش میکردند. زنان در آنروز فرمانروایی میکردند و مردان باید از آنان فرمان میبردند.

گردیزی نوشته است: از اینرو این جشن را مردگیری مینامند که زنان با آزادی تمام میتوانستند مرد زندگی خود را برگزینند. در این روز مردان از آنان فرمانبرداری میکردند و آرزوهای آنان را برآورده میکردند.

در ” فلسفه زرتشت “ آمده است:

ارج زن در آیین ما ایرانیان بسیار بالا بود تا جایی که کوروش هخامنشی پایه گذار شاهنشاهی هخامنشی و آزادی در جهان ، همیشه زیر دست مادر خود مینشت.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

چند تا تست روانشناسی

اينايی که اين پايين می خونين موقعيت هايی که همه ما تا حالا توش گير کرديم.اولين گزينه مربوط به فرد قربانی شونده است و دوميش مربوط به کسيه که درست عمل می کنه.

۱-شخصی کنار شما سيگار می کشد در حالی که اين عمل او شما را ناراحت می کند.

-ساکت می نشينيد و حرفی نميزنيد.

-با احترام از شخص مزبور می خواهيد که سيگارش را خاموش کند.چنانچه نکرد از او می خواهيد که محل را ترک کند يا خود به محل ديگری ميرويد.(محل نه محله يهو جای خونتون رو عوض نکنين)

۲-شخصی از کار شما انتقاد می کند.

-عصبانی شده در حاليکه ناراحت هستيد از خود دفاع می کنيد.

-انتقاد مزبور را ناديده گرفته و يا بدون اينکه دفاعی بکنيد قبول می کنيد.

۳-شخصی از شما پول قرض کرده و فراموش کرده به شما پس دهد.

-از رفتار بی ملاحظه اش بشدت نلراحت شده ولی چيزی بروی خود نمی آوريد.

-به شخص مزبور می گوييد که فورا پول شما را پس دهد.

۴-شخصی جلوی شما وارد صف می شود.

-به وی چيزی نميگوييد و می گذاريد جلوی شما بايستد ولی در درون خود عصبانی می شويد.

-به شخص مزبور می گوييد که از صف خارج شود و به انتهای صف برود.

۵-به شخصی در خيابان بر می خوريد که می خواهد چيزی را به زور به شما بفروشد ( مثل عطر فروشای چهار راه وليعصر يا دارت و نفنگ باديای تو شهر بازی)

-می ايستيد با اين اميد که حرفش تمام شود يا برای اينکه از دستش خلاص شويد خريد می کنيد.

-بدون اظهار کلمه ای صحنه را ترک می کنيد.

۶-متوجه می شويد که چند تومتنی در مغازه ميوه فروشی با شما زياد حساب کردن.

-پول را می پردازيد چون می ترسيد از اينکه برای چند تومان چانه زده ايد شما را فردی گدا تلقی کنن.

-فقط آنقدر که درست است می پردازيد.

همه اينها بازم از کتاب دکتر وين دار انتخاب شد. در ضمن نويسنده اين کتاب در آمريکا زندگی می کنه.اين مسائل تو ايران فرهنگ سازی نشده. موقعی که می خواهين اين روش ها رو پياده کنين مواظب باشين تو دعوا جاييتون نشکنه.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

آموخته و عادت کنيد که ديگران به شما برچسب خواهند زد . چانچه ناميدن کلمات عوضی يا عجيب و غريب يا انزوا طلب و يا عصيانگر باعث ناراحتی شما نشود اين بر چسب ها همه بی اثر شده و کم کم توسط ديگران بکار نخواهند رفت . ولی طبق معمول بمحض اينکه در مقابل آنها احساس گناه نموده يا راجع به عدم مصداق آنها نسبت به خود بحث کنيد و يا از شنيدن آنها ناراحت شويد صرفا باعث تقويت و پشتيبانی از عمل شخص مقابل شده ايد.

 

سر رشته بدست بگيريد از وين داير



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

آزمايش ۱۲ ماده ای

هر گاه مجبور باشيد برنده بودن خود را به ديگران ثابت کنيد هيچ گاه برنده نخواهيد بود . از سوال جوابهای زير می توانيد بفهميد تا چه حد بطور پنهان مثمر ثمر ميباشيد:

۱- آيا از اينکه نتوانيد مطلبی را به ديگران بفهمانيد ناراحت می شويد؟      بله      خير

۲-آيا خود را مجبور می بينيد کارهايی را که به انجام رسانده ايد حتما اعلام کنيد؟      بله      خير

۳-آيا هرگاه شخصی را در مورد مطلبی شکست داديد موضوع را به همه ميگوييد؟   بله       خير

۴-آيا اغلب از رفتار و يا لحن ديگران ناراحت می شويد؟     بله    خير

۵-آيا از اينکه دروغ بگوييد ناراحت می شويد؟ حتی وقتيکه اين کار درست تر و عملی تر از آن باشد که راست بگوييد؟    بله    خير

۶-آيا برای اينکه احتياج خود را به تنها بودن و بدون مزاحمت ( بدون سر خر ) زندگی کردن نشان دهيد دچار مشکل هستيد؟   بله    خير

۷-آيا در اثر رفتار تند ديگران ناراحت شده و احساس افسردگی ميکنيد؟      بله     خير

۸-آيا اغلب اوقات بخود می گوييد او مرا درک نمی کند؟      بله     خير

۹-آيا فکر می کنيد که زجر کشيدن امری طبيعی است و شما هم بايد روی اين کره خاکی زجر بکشيد؟     بله     خير

۱۰-آيا فاصله گرفتن و نه گفتن به افراد ناراحت کننده و مزاحم برايتان مشکل است؟   بله     خير

۱۱-آيا دائم مجبوريد کارهای خود را برای ديگران توجيه کنيد و در عين حال خود را برای اين موضوع شماتت می کنيد؟    بله    خير

۱۲-آيا اغلب اوقات مشغول تجزيه و تحليل کردن رفتار خود با دوستان و آشنايان هستيد؟   بله  خير

جاهايی که جواب مثبت داده ايد مواردی است که بازيچه و قربانی شده ايد و بايد برای از بين بردن اين عادات دقت و کوشش نماييد.

انتخاب شده از کتاب <سر رشته های زندگی خود را بدست بگيريد> نوشته دکتر وين داير.

 



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

از اين به بعد هر از چند گاهی تست روانشناسی هم می ذارم.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 
پسرجوان براى نرفتن به سربازى
۱۵دندانش را كشيد
• پسر جوان تعادل خود را در ناحيه فك
صورت و اعصاب از دست داده و دچار
عوارض جبران ناپذيرى شده است
گروه حوادث:
پسر جوانى براى فرار از سربازى دست به اقدام عجيبى زد. اين پسر جوان در يك اقدام باور نكردنى ۱۵دندان سالم خود را كشيد.
به گزارش خبرنگار ما، چندى پيش مردى به شعبه ۱۸ داديارى دادسراى كرج مراجعه كرد و گفت: پسر ۱۸ساله اى دارم كه از ۷ماه پيش براى گذراندن مدت سربازى اش به اهواز اعزام شد. وى اضافه كرد: ولى از آنجا كه او در طول اين سالها هميشه در رفاه بوده است و از طرف ديگر بدى آب و هوا در اهواز به او فشار مى آورد، به دنبال اين بود كه به نوعى از ادامه خدمت سربازى خود را معاف كند. اين مرد افزود: آذرماه سال۸۲ بود كه پسرم به مرخصى آمد. چندشب بود كه مى ديدم او ساعت ۲۱ شب از خانه بيرون مى رود و مدتى بعد وقتى به خانه برمى گردد ناراحت و عصبى است. تا اينكه روى كارهاى او دقيق شدم و سر سفره شام متوجه شدم او نمى تواند غذا بخورد، خوب كه دقت كردم ديدم دندانهاى او كشيده شده است. تعجب كردم زيرا او دندانهاى سالمى داشت. به همين علت او را تحت فشار قرار دادم و علت را از او پرسيدم. او هم گفت در اهواز در ميان دوستانش شنيده است كه اگر ۱۵دندان نداشته باشى از سربازى معاف مى شوى.
من هم بعد از گرفتن مرخصى به كرج آمدم و به يك مطب دندانپزشك مراجعه كردم و متوجه شدم در آنجا يك دانشجو بيماران را ويزيت مى كند و او حاضر شد در مدت ۱۰روز ۱۵دندان مرا بكشد.
با شكايت اين مرد پرونده اى در دادسرا تشكيل شد و به دستور رئيس شعبه۱۲۱ دادگسترى كرج با توجه به اينكه پسر جوان تعادل خود را در ناحيه فك، صورت و اعصاب از دست داده و دچار عوارض جبران ناپذيرى شده بود، دندانپزشك و دانشجوى دندانپزشكى احضار شدند و براى آنان وثيقه هشت ميليون تومانى صادر شد. به دستور قاضى رسيدگى كننده به پرونده، سازمان پزشكى قانونى به بررسى تخصصى پرداخت و اعلام كرد از آنجا كه كشيده شدن دندانها لازم نبوده و توسط يك فرد غيرمسؤول اين كار صورت گرفته است دندان هاى ديگر نيز ارزش خود را از دست داده اند. به گزارش خبرنگار ما با اين اعلام نظر با توجه به انكار شديد متهمان در كشيدن دندانهاى سرباز و رضايت وى، پدر وى هنوز بر سر شكايت خود پافشارى كرده و ادعا مى كند متهمان پسر وى را فريب داده و به اين علت از وى رضايت گرفته اند. اين گزارش حاكى است پرونده با رضايت سرباز، از جهت جنبه عمومى جرم بار ديگر در دادسراى عمومى كرج تحت رسيدگى مجدد قرار خواهد گرفت.


نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 
حمله زلزله زدگان به بالگرد امداد
يك بالگرد در كشور هند كه آب و غذا بر سر اعضاى يك قبيله زلزله زده مى ريخت، از سوى افراد قبيله ديگر با تير و كمان مورد حمله قرار گرفت.
افراد يك قبيله زلزله زده در هند هنگامى كه مشاهده كردند يك بالگرد به قبيله مخالف آنان آب و غذا مى دهد با تير و كمان آن را مورد هدف قرار دادند.
در حال حاضر شش هزار نفر از افراد اين قبايل كه در جزاير «آندامان» و «نيكوبار» هندوستان ساكن هستند، بر اثر وقوع زلزله تسونامى كشته شده اند و اين آمار همچنان در حال افزايش است.
به گفته پليس هند، در اين درگيرى هيچ يك از سرنشينان بالگرد امدادرسان آسيب نديدند.


نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

عذر بدتر از گناه

زنی به شوهرش گفت تو مرتبا در خواب می گفتی فروغ جون فروغ جون . راستشو بگو ببينم اين فروغ کيه که اينهمه دوسش داری و اسمشو بزبون مياری؟ شوهرش گفت عزيزم تو اصلا زن بد بين و بد گمانی هستی .  به خدا قسم من با زنی به اسم فروغ رابطه يا آشنايی ندارم حالا باز اگه می گفتی که گفته ام مهری جون ، زری جون ، بدری جون ، شهلا جون ، مريم جون ، نسرين جون ، سيمين جون يا فخری جون يه چيزی بود اما فروغ ابدا !!



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

نوکر و سيفون

سبز علی نوکر جديد ارباب عليخان که تازه به شهر آمده بود و با وضع شهر آشنا نبود اولين بار که به مستراح رفت با سواد کمی که داشت ديد نوشته است سيفون را بکشيد. هر قدر فکر کرد که سيفون چيست و چرا بايد بکشند عقلش بجايی نرسيد . بعد از فکر زياد بنظر خودش راه حلی پيدا کردو چيزی که بنظرش سيفون آمده بود محکم کشيد و از مستراح خارج شد . ارباب وسط حياط او را ديد . گفت سبز علی سيفون را کشيدی؟ سبز علی که از خجالت سرش را پايين انداخته بود گفت بله ارباب ولی هنوز جايش درد می کند.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

تپق

به مردی خود خواه و از خود راضی که در انجکن های لدبی حاضر می شد و از همه ايراد ميگرفت و هيچکس را به سخنوری و شاعری قبول نداشت گفتند تو که هيچ کس را قبول نداری خودت می تونی پشت تريبون بری و بدون لکنت و غلط سخنرانی کنی؟ بادی به غبغب انداخت و گفت البته که ميتونم . به او گفتند در اينصورت قبل از رفتن پشت تريبون اسم و رسم خودت و خانواده ات را بگو . گفت اسم من قدرت الله شغلم خورده فروشی است اسم مادرم سکينه است و چهار سال پيش مرحوم شده اسم پدرم حاجی غلامعلی است که چند تا قاطر نگهداری ميکنه و از کرايه دادن قاطر ها زندگی خودش را می چرخونه . گفتند بسيار خوب همينا رو که به ما گفتی برو پشت تريبون و تکرار کن . مرد خود خواه بلند شد و رفت پشت تريبون و بمحض اينکه برلی اولين بار خواست حرف بزند دست و پايش را گم کرد و گفت : اسم من سکينه است و چهار سال پيش مرحوم شدم مادرم خورده فروشی می کند و اسمش هم قدرت الله است اسم پدرم قاطره که چند تا جاجی غلامعلی توی طويله نگهداری ميکنه و از کرايه دادن آنها زندگيشو می چرخونه . 

 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

هیپی ايرانی الاصل

يک پسر دارم که در دنيا تکه     جهل او بسيار و عقلش اندکه

از فنون علم و صنعت بی خبر     بی هنر تر از همه اين بی هنر

کرده شلواری بپا کوتاه و تنگ     باعث شرمندگی اسباب ننگ

موی سر تا سينه او ريخته      مهره های خر به خود آويخته

چشم و گوش و بينی و لب با دهان     گشته يکسر زير موهايش نهان

کرده يک پيراهن توری به تن       از همان جنسی که پوشد جنس زن

هست دائم در پی تفريح و گشت       روز در تهران بگردش شب به رشت

با رفيقان می رود جاهای بد       ترسم او آدم نگردد تا ابد

دوستانش بد تر از يکديگرند      او خر است و دوستانش خرترند

پول خود را می کند بيهوده خرج     هست جمله کارهايش هرج و مرج

جز شکم دنيا به نزد اوست هيچ        هست روزی قاتل ده ساندويچ

می رود پيوسته رو بر انحطاط     صفر باشد نمره اش در انظباط

گرچه در کارش بود صد عيب و نقص    ليک بی نقص است او در کار رقص

بهترين رقاص فرزند من است     باعث تفريح هر مرد و زن است

با وجود وضع مغشوش و درام      صفحه اش دائم بود روی گرام

هست در تعقيب دختر ها زرنگ      می رود دنبال آنها بی درنگ

تحفه روز و مه هر فصل است او    هیپی ايرانی الاصل است او

بين هیپی ها هميشه اول است       در کلاس درس اما تنبل است

نيست چون از درس خود چيزی بلد      يک قلم در امتحان گرديده رد



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

پند حکيم

حکيمی مرا داد اينگونه پند                    که بر خيز و بر ريش دنيا بخند

اگر تو نخندی به ريش جهان                    بخندد به ريشت جهان ای جوان



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

دامنت را ميبری زين بيشتر بالا چرا؟

نازنينا گشته ای عريان در اين سرما چرا       فصل گرما لخت می بايد شدن حالا چرا

سينه بازت نموده خلق را غرق هوس          آمدی از خانه بيرون مست و بی پروا چرا

دست ما کوتاه زان کوتاهتر دامان توست      دامنت را می بری زين بيشتر بالا چرا

منکه چون نوکر بدنبال تو هستم روز و شب      ميروی شبها بگردش با فلان آقا چرا

منکه هستم از تمام کارهايت با خبر                پس اقلا پيش من اقرار کن حاشا چرا

من برای شام امشب کرده ام دعوت تو را      دعوتم را می کنی موکول بر فردا چرا

قهر را بگذار و با من آشتی کن ای صنم       تا بود آرامش و صلح و صفا دعوا چرا

تا جوان بودم نکردی لخت آن اندام خود        بيوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

کار تو ديگر گذشته با من از ناز و ادا          ناز کن با هر که خواهی با گل مولا چرا



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

ماه رمضان رفت

ان ماه که برد از تن ما تاب و توان رفت          ماه رمضان رفت

ماهی که غذايی نتوان خورد در آن رفت        ماه رمضان رفت

قبل از رمضان يکصدو پنجاه و سه من بود      وزن حاجی محمود

لاغر شد و آن هيکل گاوی زميان رفت         ماه رمضان رفت

آن شيخ که هر شام و سحر از پی حاجات       ميکرد مناجات

ميگفت بگلدسته سحرگاه اذان رفت        ماه رمضان رفت

از باميه و زولبيا خورد کم و بيش      هم منعم و درويش

زين هر دو بسی در شکم پير و جوان رفت       ماه رمضان رفت

گفتند در اين ماه نماييد عبادت      کرديم اطاعت

ليکن دل و دين در طلب لغمه نان رفت       ماه رمضان رفت

مصرف شده در منزل ما قند سه چارک      در ماه مبارک

چون بود گران بر سر آن پول کلان رفت      ماه رمضان رفت

شاديم که هنگام گل و عيد نيامد        آن وعده سر آمد

در ماه خزان آمد و در ماه خزان رفت       ماه رمضان رفت



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

نداريم که داريم

ما دلبر و دلدار نداريم که داريم      دل در گرو يار نداريم که داريم

با ماهر خان رقص نکرديم که کرديم    با کافه سرو کار نداريم که داريم

در ميکده و بار نرفتيم که رفتيم     هر شب دو سه جا کار نداريم که داريم

هر روز پر و پاچه نديديم که ديديم     زين خاطره بسيار نداريم که داريم

با اين شکم خالی و اين پای برهنه     صدها قر و اطوار نداريم که داريم

بنگر به هیپی ها و گداها که بينی      افراد فداکار نداريم که داريم

جنس از کسبه نسيه نبرديم که برديم    يک فوج طلبکار نداريم که داريم

ظهر اشکنه با ماست نخورديم که خورديم     شب شلغم بودار نداريم که داريم

غم نيست اگر سيم و زر و گوهرمان نيست      اين طبع گهر بار نداريم که داريم



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

قسمنامه

الهی بزنهای پر چانه ات      به اطفال شيطان و دردانه ات

الهی بمردان راحت طلب      به افراد بد جنس و رند و جلب

بآن مرد بی بته بی بخار      که خالی کند شانه از زير کار

بحق جوانان هيز و چموش      خصوصا منوچ و سوسول و مموش

بآن شوفر لات بی احتياط      بآن بچه لوس بی انظباط

به بوقی که راننده بی جا زند      وزان گوش ما را ز جا برکند

به آن ريش پر پشم ملا رجب      که بگذشته از ناف او يک وجب

به آن نره خر آن گدای گذر      که در خانه دارد دو من سيم و زر

به کوری که از مصلحت گشته کور      ولی پشه را بيند از راه دور

الهی به اخلاق مادر زنم      که از دست او هی بسر می زنم

بمردی که هر شب کتک می خورد      ز دست زنش مشت و چک می خورد

به ناز و اداهای ماشين نويس      به اطوار او در اطاق رئيس

به دوشيزه سربزير و نجيب       کزو سر زند کارهای عجيب!

به آن نوجوانان کم سن و سال      که هستند ودکا خورو اهل حال

به آن دختر مينی ژوپ پوش ناز       که کرده سر و سينه و پاچه باز

يه دامان کوتاه و موی بلند      به مويی که ما را کشيده به بند

به آن باسن چرب و چاق و درشت      که چسبيده بر پشت چون لاک پشت

الهی به آن شاعر بی سواد که کاری ندارد بجز فيس و باد

به آن مرد بی ذوق کم حوصله      که دارد ز اشعار مخلص گله

به آن کس که گاه جان نثارم کند      ولی پشت سر فحش بارم کند

به آن ديزی کهنه پير زن      که از گوشت بر لب نيارد سخن

به جوجه کباب هتلهايمان      که خوردن همانا و مردن همان

الهی به جان همه خشگلان      به خشگل پسندی صاحب دلان

به تصنيف و رقص و به آواز و ساز      به ريز و درشت و به گرد و دراز

به چاق و به لاغر به هوشيار و مست      بهر چيز در روی عالم که هست

همه خلق را شاد و خرم بدار      دل جمله را خالی از غم بدار

دل بندگان از کرم شاد کن      خرابی اگر هست آباد کن

بمن نيز ذوق فراوان بده      دوباره جوانم کن و جان بده

که هر روز به رای و تدبير و فکر      فراوان کنم شعر و مضمون بکر

ز دلهای ياران بشور و شعف       غم و قصه ها را کنم بر طرف

بخنده لب خلق را وا کنم      خودم را ميان همه جا کنم

 

 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

شما يا نظر نميدين يا وقتی ميدين دری وری ميگين.مجبور نيستين بخونين اگه مطالبش ناراحتتون ميکنه . هرکی هم نمی خواد رو مسنجر off بذاره لينک ويبلاگ رو براش نفرستم .



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

مواظب بلش!!!!!

زلزله

تا حالا چقدر راجبش فکر کردی؟قسمت جديش اينه که خدايی نکرده خدايی نکرده زبونم لال يه وقت يه زلزله ۶-۷ ريشتری بياد و تهران خراب شه(شهرستان هام همين).حالا خونه و شهر و فضای سبز و پارکها و هزار کوفت و زهرمار ديگش جهنم.يه دفعه بياد و  عزيزای آدم رو ازش بگيره.بدترشم اينکه اونا بميرن و تو زنده بمونی . چيز عجيب اينه که تهران با اينکه رو خط زلزله است و بايد هر ۱۵ سال يبار يه زلزله خفن بياد چيزيش نميشه(خدا رو شکر). اونوقت تمام شهرهای دور و ورش واسه زلزله خراب ميشن.حالا نميدونم علت چيه. برا  اينکه می خواد يه دفعه بياد و پدر مون رو در بياره؟ يا برا اينکه شهر های اطراف جورمون رو می کشن؟شايدم برا برکت حضور من در پايتخته

قسمت خنده دار هم که يکی دو تا نداره.مثلا تا حالا فکر کردی وقتی زلزله می آد تو حموم باشی چی ميشه؟دو حالت داره اول اينکه هول ميکنی و می دوی از حموم بيرون که اگه شانس توست هيچ اتفاقی نمی افته و زلزله خرابی به بار نمی آره و همه خانواده تو رو لخت ميبينن.حالت دوم اينه که حيا ميکنی و بيرون نميای که در اين صورت خونتون خراب ميشه و جسدت رو از زير آوار بيرون ميکشند و يه شهر تو رو لخت نظاره می کنه(پس اگه وقت زلزله تو حموم بودين سريع بيايين بيرون که کمتر ضرر می کنين). يا مثلا فکر کردين خانوم و آقايی که مشغول عمليات هستند(زن و شوهرن ها)توی اين هيری ويری بايد چه جوری فرار کنن؟ لاقل برا آزاد شدن بدن هاشون ۱۰ ثانيه زمان نميخوان؟مگه کل زلزله چقدره؟سعی کنين تو سکس رو بخوابين که واسه فرار شانس بيشتری داشته باشين.يا به اين فکر کردين موقع فرار لباستون به دستگيره گير کنه و زمين بخورين؟(خانوم ها که باشن تا يه ۵-۶ دقيقه گريه نکنن فلج می شن) يا اينکه وقتی مخواهين خودتونو به در خونه برسونين و به خيابون پناه ببرين پاتون خواب بره؟(حالا اگه بچه مچه باشه يکی بغلش ميکنه ميبره ولی اگه يه نره خری مثه من باشه تکليف چيه؟)

خلاصه ايشالا که حالا حالا ها خبری نشه و هممون با راحتی و دل خوش اين يه ذره زندگيمونو خودمون تموم کنيم.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

اگر هرکسی می خواد وبلاگش در اين وبلاگ پر بيننده تبليغ بشه تو قسمت نظرات بگه تا لينگ وبلاگش رو قرار بدم.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

حادثه خبر نمی کنه



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

چند تا لينک

اگه مثه من بلد نيستی کروات گره بزنی کليک کن: http://www.rezamonavari.com/kerevat.htm

تست قد و وزن:

http://www.rezamonavari.com/ghad.htm

اينجا ذهنتونو می خونن:

ژhttp://www.rezamonavari.com/zehn.htm



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

کچل مم سياه (داستانهای ايرانی)
  • روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننه پير داشت.   ر
  • كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟»  ر
  • پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.» ر
  • كچل مم سياه تفنگ را برداشت؛ اندخت گل شانه اش و در سياهي شب به قصد شكار رفت بيرون. هنوز چندان راهي نرفته بود كه يك دفعه چشمش به جانوري افتاد كه از يك طرفش نور مي تابيد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسيد. كچل مم سياه جانور را نشانه گرفت و تفنگش را به صدا درآورد. وقتي رفت جلو ديد گلوله جانور را زخمي كرده. با خودش گفت «فعلاً همين شكار از سر ما زياد است؛ مي بريمش خانه از نورش استفاده مي كنيم و به ساز و آوازش گوش مي دهيم و عيش دنيا را مي كنيم.»  و جانور را كول كرد و راه افتاد طرف خانه.  ر
  • به خانه كه رسيد در زد. ننه اش آمد دم در. پرسيد «كي هستي اين وقت شب؟ آدمي؟ جني؟ چي هستي؟» ر
  • كچل مم سياه جواب داد «نه جن هستم و نه پري. مم سياهم!» ر
  • پيرزن داد زد «جلدي برگشتي چرا؟ تا نان به دست نياري در به رويت وا نمي كنم.»  ر
  • كچل مم سياه گفت «دست خالي نيامده ام. جانوري شكار كرده ام كه تا دنيا دنياست هيچ پادشاهي مثل و مانندش را شكار نكرده. در را باز كن كه ديگر از دست پيه سوز و چراغ موشي خلاص شديم.»  ر
  • پيرزن در را باز كرد. ديد پسرش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي دهد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد.  ر
  • كچل مم سياه شكار را كشان كشان برد تو؛ گذاشت بالاي اتاق و لم داد كنار ديوار. يك پايش را انداخت رو پاي ديگرش و خواست به قول معروف خودش را به بي خيالي بزند و فارغ از حساب و كتاب دنيا و به دور از غم و غصه ها خوش باشد كه يك دفعه در زدند.  ر
  • نگو پيرزني كچل مم سياه و شكارش را ديده بود و خبر برده بود براي پادشاه كه «اي پادشاه! چه نشسته اي كه كچل مم سياه در همان شكار اولش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. حيف است چنين جانوري كه لايق چون تو پادشاهي است بيفتد دست چنان كچلي.» ر
  • پادشاه فرستاد كچل مم سياه را آوردند. از او پرسيد «اين صحت دارد كه تو در همان شكار اولت جانوري شكار كرده اي كه فقط پادشاهان لياقت شكارش را دارند؟»  ر
  • كچل مم سياه جواب داد «قبله عالم به سلامت, درست خبر چيني كرده اند!»  ر
  • پادشاه گفت «زود برو بيار تقديمش كن به ما. چنان شكار بي مانندي مناسب آلونك سياه و كاهگلي تو نيست.»  ر
  • كچل مم سياه دست گذاشت رو چشمش و گفت «پادشاه درست مي فرمايند. همين الان مي روم مي آورم.» و تند رفت خانه و جانور را آورد براي پادشاه. ر
  • پادشاه هر قدر فكر كرد كه چه انعامي به كچل بدهد عقلش به جايي نرسيد. آخر سر چشمش افتاد به وزير و بلند گفت «آ . . . هان! پيدا كردم.»  ر
  • وزير گفت «قبله عالم به سلامت! بفرماييد چه چيزي را پيدا كرديد كه من مراقب آن باشم دوباره گم نشود؟»  ر
  • پادشاه گفت «وزير! زود وزيري ات را بده به كچل. ما انعام ديگري نداريم به او بدهيم.»  ر
  • وزير گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بيايد تحويل بگيرد.»  ر
  • تو نگو وزير يك باباكلاه داشت كه هر وقت كارش گره مي خورد و تو هچل مي افتاد با باباكلاهش حرف مي زد و از او مي خواست گره از كارش واكند.  ر
  • وزير سر شب رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «اي باباكلاه! دورت بگردم؛ خودت مي بيني كه در چه هچلي افتاده ام. نمي دانم اين كچل مم سياه لعنتي يك دفعه از كجا مثل اجل معلق پيدا شد و مي خواهد جاي من را بگيرد. آخر خودت بگو من چه جوري مي توانم از وزيري ام دل بكنم و جايم را بدهم به يك كچل از همه جا بي خبر كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته.»  ر
  • باباكلاه به صدا درآمد كه «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن هم آسان تر است! فردا برو پيش پادشاه و بگو كچل مم سياه را بفرستد برايش شير چهل ماديان بياورد. خودت خوب مي داني هر كه برود دنبال شير چهل ماديان, رفت دارد و برگشت ندارد.»  ر
  • وزير باباكلاه را دو دستي از زمين ورداشت گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود, پيش از بوق حمام, رفت سراغ پادشاه.  ر
  • پادشاه پرسيد «چه كار داري وزير؟»  ر
  • وزير جواب داد «پادشاها! ديشب خوابي ديدم, آمدم برايت بگويم.»  ر
  • «چه خوابي ديدي؟»
  • «قربان! خواب ديدم كچل مم سياه رفته شير چهل ماديان را برايت آورده. بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبير بشود.ر»
  • پادشاه خنديد و گفت «خواب ديده اي خير باشد وزير! خودت مي داني براي آوردن شير چهل ماديان نصف بيشتر قشون ما از بين رفت و چيزي عايدمان نشد. حالا يك كچل تك و تنها چطور مي تواند اين كار را بكند؟»  ر
  • وزير گفت «قربان! اين كار براي كسي كه در شكار اولش بتواند چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بدهد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش برسد, كار مشكلي نيست.»  ر
  • پادشاه ديد وزير چندان بي ربط نمي گويد و امر كرد رفتند كچل را آوردند.  ر
  • كچل مم سياه گفت «قبله عالم به سلامت! خودم مي آمدم خدمتتان. براي انعام دادن چقدر عجله مي فرماييد.»  ر
  • پادشاه گفت «انعامت سر جايش هست؛ خيالت تخت باشد. اما پيش از گرفتن آن بايد بروي شير چهل ماديان را بياري.»  ر
  • كچل مم سياه در دلش گفت «نه شير شتر و نه ديدار عرب! هيچ مي داني چهل ماديان يعني چه و من را دنبال چه چيز مي فرستي؟»  ر
  • اما به روي خودش نياورد و گفت «الساعه حركت مي كنم.»  ر
  • و برگشت خانه به پيرزن گفت «ننه! پاشو ناني تو دستمال ببند كه رفتني شدم.»  ر
  • پيرزن پرسيد «مي خواهي بروي كجا؟»  ر
  • كچل جواب داد «پادشاه امر كرده بروم شير چهل ماديان را برايش بيارم.»  ر
  • پيرزن گفت «كجاي كاري پسر جان! خيال دارند تو را به كشتن بدهند. تا حالا خيلي از پهلوان ها هوس اين كار را كرده اند و خودشان را به كشتن داده اند. آن وقت تو چطور جرئت مي كني بگويي مي خواهم بروم شير چهل ماديان را بيارم.»  ر
  • كچل مم سياه گفت «چاره اي ندارم. اگر سرم را هم در اين راه بدهم مجبورم بروم.»  ر
  • پيرزن گفت «حالا كه مي گويي مجبورم بروم و مرغ يك پا دارد, برو به پادشاه بگو چهل مشك شراب به تو بدهد با چهل بار آهك و چهل بار پنبه. بعد برگرد پيش من تا راهش را نشانت بدهم.»  ركچل مم سياه رفت پيش پادشاه و چيزهايي را كه ننه اش گفته بود گرفت و برگشت.  ر
  • پيرزن گفت «پسرجان! شراب و آهك و پنبه را بردار و آن قدر برو تا برسي به دريا. در كنار دريا با آهك و پنبه حوض بزرگي درست كن و شراب را بريز توي آن. بعد همان دور و بر گودالي بكن و در آن قايم شو. زياد طول نمي كشد كه مي بيني آسمان سياه مي شود و نعره مي زند؛ دريا به جنب و جوش در مي آيد؛ آب دو شقه مي شود و مادياني چون كوه از ميان آب مي جهد بيرون و به دنبالش سي و نه كره كوه پيكر از دريا مي زند بيرون و همه مي روند در مرغزار نزديك دريا مشغول چرا مي شوند و تشنه شان كه شد برمي گردند آب بخورند. مواظب باش تو را نبينند والا روزگارت سياه مي شود. چهل ماديان سر حوض شراب مي رسند, آن را بو مي كنند و برمي گردند. باز تشنه شان كه شد مي آيند سر حوض. اين دفعه هم شراب را بو مي كنند و برمي گردند به چرا. اما دفعه سوم كه تشنگي امانشان را بريده و طاقتشان را طاق كرده لب مي گذارند به شراب و آن قدر مي خورند كه سير مي شوند. در اين موقع بايد مثل مرغ هوا خيز ورداري و بنشيني بر پشت ماديان بزرگ. مشت را گره كني و محكم بزني به وسط پيشانيش. بعد از اين خيالت راحت باشد؛ چون خودش مانند باد به حركت در مي آيد و كره هاش چهار نعل به دنبالش مي آيند.»  ر
  • كچل مم سياه دستمال نانش را به كمرش بست؛ پاشنه ها را وركشيد و پا گذاشت به راه. مثل باد از دره ها گذشت و مثل سيل از تپه ها سرازير شد. نه چشمش خواب ديد و نه سرش بالين. رفت و رفت. باز هم رفت تا امان راه را بريد و آخر سر رسيد كنار دريا. با پنبه و آهك حوض بزرگي درست كرد؛ مشك هاي شراب را ريخت تو آن و گودالي كند, در آن پنهان شد و به انتظار آمدن چهل ماديان نشست.  ر
  • چيزي نگذشت كه يك دفعه ديد آسمان تيره و تار شد و نعره زد؛ دريا به جوش و خروش آمد؛ آب دو شقه شد و از ميان آن مادياني مانند كوه جست بيرون و با سي و نه كره اش كه چون باد صرصر به دنبالش روان بودند رو به مرغزار گذاشت.   ر
  • در مرغزار آن قدر چريدند كه تشنه شان شد و آمدند سر حوض, شراب را بو كردند و برگشتند. بار دوم هم آمدند و برگشتند؛ اما دفعه سوم تشنگي به قدري امانشان را بريده بود كه لب گذاشتند به شراب و تا سير نشدند لب از آن برنداشتند و سر بالا نگرفتند.  ر
  • كچل مم سياه ديد فرصت مناسب است و جست زد نشست بر پشت ماديان. مشتش را گره كرد و محكم بر پيشاني او زد. ماديان كه مست شده بود شيهه بلندي كشيد و مثل مرغ به هوا جست و سي و نه كره اش چون باد به دنبالش راه افتادند و چهار نعل پيش تاختند تا به شهر رسيدند.  ر
  • كچل مم سياه چهل ماديان را به خانه اش كشاند. شيرشان را دوشيد و فرستاد براي پادشاه.  ر
  • باز بشنويد از آن پيرزن خبرچين! ر
  • پيرزن خبرچين كچل مم سياه را با چهل ماديان ديد و تند رفت پيش پادشاه و گفت «اي پادشاه! چه نشسته اي كه كچل مم سياه فقط شير چهل ماديان را نياورده, بلكه چهل ماديان را هم آورده و ول كرده تو خانه كاهگلي و سياهش.»  ر
  • پادشاه امر كرد رفتند كچل مم سياه را آوردند. از او پرسيد «اين درست است كه چهل ماديان را آورده اي؟»  ر
  • كچل مم سياه جواب داد «اي پادشاه! باز هم درست خبر چيني كرده اند.» ر
  • پادشاه گفت «زود برو آن ها را بيار براي ما. چهل ماديان فقط لايق طويله پادشاهان است.»  ر
  • كچل مم سياه رفت چهل ماديان را آورد ول كرد تو طويله پادشاه.  ر
  • پادشاه به وزير گفت «وزير! ديگر بايد جايت را بدهي به او.»  ر
  • وزير گفت «قربان! امروز نه. فردا بيايد تحويل بگيرد.»  ر
  • همين كه شب شد وزير باز رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش. گفت «اي باباكلاه! خودت خوب مي داني كه من نمي توانم از وزيري ام چشم بپوشم و جايم را مفت بدهم به يك كچل از همه جا بي خبر كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته و معلوم نيست از كجا پيداش شده و مي خواهد جايم را بگيرد. به من بگو چه كار كنم و جانم را خلاص كن.»  ر
  • باباكلاه به صدا درآمد كه «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو كچل را بفرستد براي كشتن اژدهايي كه خيلي وقت است روز روشن را بر او تيره و تار كرده و نصف بيشتر قشونش را بلعيده. خودت مي داني كه هيچ پهلوني نمي تواند از دست اژدها جان سالم به در ببرد.»  ر
  • وزير خوشحال شد. باباكلاهش را دودستي برداشت گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود پيش از بوق حمام رفت به قصر پادشاه.  ر
  • پادشاه گفت «وزير! باز چه خبر؟»  ر
  • وزير گفت «قربان! ديشب خوابي ديدم.»  ر
  • «بگو! خير باشد.ر»
  • «قربان! خواب ديدم كچل مم سياه رفته اژدها را كشته و صحيح و سالم برگشته.ر»
  • پادشاه خنديد و گفت «اين چه حرفي است كه مي زني؟ نصف بيشتر قشون ما كشته شد و مويي از سر اژدها كم نشد؛ آن وقت تو مي گويي يك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ اژدها.» ر
  • وزير گفت «قبله عالم به سلامت! كسي كه در شكار اولش چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بيايد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش برسد و بعد برود چهل ماديان را بياورد, اين يك كار كوچك را هم مي تواند انجام دهد.»  ر
  • پادشاه ديد وزير چندان بي ربط نمي گويد و امر كرد و رفتند كچل مم سياه را آوردند و به او گفت «تو را وزير خودم مي كنم به شرطي كه بروي شر اژدها را از سرمان كم كني و زنده يا مرده اش را بياري.»  ر
  • كچل در دلش گفت «تا ما را به كشتن ندهد دست از سر كچل مان برنمي دارد.»  ر
  • و برگشت خانه و به ننه اش گفت «پاشو نان بگذار تو دستمالم كه رفتني شدم.»  ر
  • پيرزن پرسيد «باز چه خيالي در سر داري؟»  ر
  • كچل جواب داد «پادشاه مي خواهد بروم زنده يا مرده اژدها را براش بيارم.»  ر
  • پيرزن گفت «پسرجان! بيا از خر شيطان پياده شو. اين كار آخر و عاقبت خوشي ندارد. اژدها آن همه قشون پادشاه را بلعيده و يك نفر صحيح و سالم از كامش بيرون نيامده. كشتن او كار هر كسي نيست. وزير مي خواهد تو را به كشتن بدهد.»  ر
  • كچل مم سياه گفت «ننه! الا و بلا بايد بروم؛ حتي اگر سرم را از دست بدهم. به جاي اين حرف ها اگر راهش را بلدي نشانم بده.»  ر
  • پيرزن گفت «حالا كه اين همه اصرار داري و اين قدر حاضر به يراقي گوش كن تا راهش را به تو بگويم. اژدها شصت گز درازا دارد و ته دره گودي خوابيده. در راه رسيدن به آن دره مي رسي به كوه بلندي و از آن مي روي بالا. به قله كه رسيدي مي بيني هيچ چيز قرار و آرام ندارد. از پرنده و چرنده و خزنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و بوته و درخت و قلوه سنگ, تند تند هجوم مي برند ته دره. پسرجان! مبادا پا بگذاري تو دره كه تو هم كشيده مي شوي پايين و يكراست مي روي به كام اژدها و تا روز قيامت نمي آيي بيرون. همان جا پناه بگير و آن قدر صبر كن كه اژدها بخوابد و همه چيز آرام و قرار بگيرد. وقتي ديدي پرنده مي تواند پرواز كند و سنگ مي تواند سر جاش قرار بگيرد, آن وقت تند راه بيفت؛ برو به دره و به ته آن كه رسيدي مي بيني اژدها خوابيده و خرناسش به هوا بلند است. اما باز هم به تو مي گويم مبادا وقتي اژدها بيدار است قدم بگذاري به دره كه اگر هزار جان داشته باشي يك جان به در نمي بري.»  ر
  • كچل مم سياه به نشانه اطاعت دست رو چشمش گذاشت؛ دستمال نان را بست به كمر؛ پاشنه ها را وركشيد و راه افتاد. از دره ها چون باد گذشت؛ از تپه ها چون سيل سرازير شد؛ نه سرش بالين ديد و نه چشمش خواب تا امان راه را بريد و رسيد به پاي كوه بلندي. بي آنكه يك لحظه بايستد چهار دست و پا از كوه رفت بالا. به بالاي كوه كه رسيد ديد همه چيز, از خزنده و پرنده و چرنده و درنده گرفته تا خس و خاشاك و قلوه سنگ و بوته و درخت يكراست هجوم مي برند ته دره.  ر
  • كچل مم سياه از اوضاع و احوال دور و برش فهميد اژدها بيدار است و نفسش را داده به كوه و دشت و هر چيزي را مي كشد طرف خودش و مي بلعد. گوشه اي پناه گرفت و منتظر ماند و وقتي همه چيز آرام و قرار گرفت, از كوه سرازير شد. به ته دره كه رسيد چشمش به اژدهايي افتاد كه زبان از شرحش عاجز است. اژدها به يك پهلو افتاده بود. طول و عرض دره را پر كرده بود و خرناسش به هوا بلند بود.  ر
  • مم سياه معطلش نكرد. وسط پيشانيش را نشانه گرفت و زد. اژدها پيچ و تابي خورد و پيش از جان دادن چنان نعره اي كشيد كه كوه به لرزه درآمد.  ر
  • اين را ديگر هيچ كس نمي داند كه كچل مم سياه لاشه به آن بزرگي را چطور به شهر آورد؛ اما همه ديدند و شنيدند كه مم سياه اژدها را انداخت جلو خانه پادشاه و گفت «برش دار! دشمنت به چنين روزي بيفتد.»  ر
  • پادشاه نگاهي انداخت به اژدها و به وزير گفت «وزير! اين دفعه جاي هيچ بهانه اي نيست. نمي توانيم كچل را دست خالي برگردانيم؛ زود جايت را به او بده.»  ر
  • وزير كه ديد اين بار هم حقه اش نگرفته به هول و ولا افتاد و گفت «قبله عالم به سلامت! امروز نه. فردا بيايد و بي چون و چرا وزيري من را تحويل بگيرد.»  ر
  • همين كه شب شد, باز وزير رفت باباكلاهش را آورد گذاشت جلوش و گفت «اي باباكلاه, قربانت بگردم! اين كچل حقه باز ما را انداخته تو هچل و پيش اين و آن سنگ رو يخمان كرده. تا حالا هر راهي كه پيش پايم گذاشته اي فايده اي نداشته. اين دفعه سنگ تمام بگذار و نگذار اين كچل بي سر و پا وزيري ام را بگيرد. آخر اين كچل دله دزد كجا و وزيري پادشاه كجا؟ زود بگو چه كار بايد بكنم كه دارم از غصه دق مي كنم.»  ر
  • باباكلاه گفت «اي وزير اعظم ككت هم نگزد كه چاره اين كار از آب خوردن آسان تر است! فردا به پادشاه بگو مم سياه را بفرستد دختر پادشاه فرنگ را براش بياورد و بدان كه اين كار, كار هر كچلي نيست و اگر به جاي يك كچل هزار كچل برود دنبال دختر پادشاه فرنگ, يكي شان زنده بر نمي گردد.»  ر
  • وزير خوشحال شد. باباكلاهش را بوسيد و گذاشت وسط دو ابرويش و نفس راحتي كشيد و صبح زود پيش از بانگ خروس رفت به قصر پادشاه و به پادشاه گفت «قربان! ديشب خوابي ديدم.»  ر
  • پادشاه گفت «ديگر چه خوابي ديده اي؟» ر
  • ر«خواب ديدم كچل مم سياه رفته دختر پادشاه فرنگ را آورده براي شما. قربان بفرستش برود؛ بلكه خوابم تعبير شود. بعيد است فرصتي از اين بهتر پيش بيايد.»  ر
  • پادشاه خنديد و گفت «وزير! اين چه حرفي است كه مي زني؟ مگر عقل از سرت پريده؟ خودت مي داني كه تمام قشون ما از عهده پادشاه فرنگ بر نيامد؛ حالا چطور مي گويي يك كچل تك و تنها را بفرستم به جنگ پادشاه فرنگ؟»ر
  • وزير گفت «پادشاها! كچل مم سياه را دست كم گرفته ايد. كسي كه در شكار اولش چنان جانوري شكار كند كه از يك طرفش نور بپاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند باشد و به جاي شير چهل ماديان برود خود چهل ماديان را بياورد و ول كند تو طويله شما و بتواند اژدها را بكشد و لاشه اش را بياورد؛ از عهده قشون پادشاه فرنگ هم بر مي آيد. فرصت را از دست نده كه آوردن دختر پادشاه فرنگ براي كچل مم سياه از آب خوردن آسان تر است.»  ر
  • پادشاه گفت «جدي مي گويي وزير؟»  ر
  • وزير گفت «فدايت گردم! هرگز مطلبي جدي تر از اين به عرضتان نرسانده ام.»  ر
  • كچل مم سياه تازه بيدار شده بود و دست و روش را شسته بود كه در زدند.  ر
  • پيرزن گفت «پسر! پاشو برو ببين اين دفعه چه آشي برات پخته اند.»  ر
  • مم سياه گفت «معلوم است. باز پادشاه احضارم كرده.»  ر
  • و راه افتاد رفت پيش پادشاه و برگشت به ننه اش گفت «ننه! نان و دستمالم را حاضر كن كه باز رفتني شدم. اين بار پادشاه امر كرده بروم دختر پادشاه فرنگ را براش بيارم.»  ر
  • پيرزن گفت «پسرجان! بيا از خر شيطان پياده شو. وزير مي خواهد تو را به كشتن بدهد. خيلي از پهلوان ها و جوان هاي زرنگ تر از تو نتوانسته اند دختر پادشاه فرنگ را بيارند؛ آن وقت توي يك لا قبا چطور مي خواهي تك و تنها بروي به جنگ پادشاه فرنگ و دخترش را بگيري و بياري؟»  ر
  • كچل مم سياه گفت «كار ما از اين حرف ها گذشته. اگر سرم را هم در اين راه از دست بدهم بايد بروم. به جاي اين حرف ها اگر راهش را بلدي نشانم بده.»  ر
  • پيرزن گفت «پسرجان! من از فرنگستان و پادشاه فرنگ چيزي نمي دانم؛ خودت راه بيفت و برو ببين چه كار بايد بكني.»  ر
  • كچل مم سياه دستمال نان را بست به كمر. پاشنه ها را وركشيد و از خانه زد بيرون. چون باد از دره ها گذشت و چون سيل از تپه ها سرازير شد. نه چشمش رنگ خواب ديد و نه سرش نرمي بالين. يك بند رفت تا عاقبت امان راه را بريد و رسيد به كنار دريا. ديد يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته سرش را كرده تو دريا و دارد آب مي خورد. آن هم نه از اين آب خوردن ها! آب خوردني كه با هر قلپش دريا يك وجب و نيم مي رود پايين.  ر
  • كچل مم سياه مات و متحير ماند و گفت «ذليل شده اين چه جور آب خوردن است؟»  ر
  • آب دريا خشك كن گفت «ذليل شده خودتي كه چشم ديدن آب خوردن من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد. حيف كه نمي دانم اين كچل مم سياه كجاست و گرنه مي رفتم و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش مي شدم.»  ر
  • مم سياه خنديد و گفت «كچل مم سياه خود من هستم.»  ر
  • آب دريا خشك كن گفت «راست مي گويي؟»  ر
  • كچل مم سياه گفت «دروغم كجا بود!»  ر
  • آب دريا خشك كن غلام كچل مم سياه شد و به دنبالش راه افتاد. رفتند و رفتند تا ديدند يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نرفته چند تا سنگ آسياب به چه بزرگي انداخته گل گردنش و آن ها را لك و لك مي چرخاند و هر چه را كه جلوش مي آيد خرد و خاكشير مي كند.  ر
  • كچل مم سياه گفت «احمق را باش, زده به سرش!»  ر
  • سنگ آسياب چرخان گفت «احمق خودتي كه چشم ديدن سنگ هاي من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان حيواني را شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. اگر ببينمش غلام حلقه به گوشش مي شوم.»  ر
  • آب دريا خشك كن گفت «كجاي كاري! همين كه مي بيني خود كچل مم سياه است.»  ر
  • سنگ آسياب چرخان گفت «راست مي گويي؟»  ر
  • آب دريا خشك كن گفت «دروغم كجا بود! خود خودش است.»  ر
  • او هم غلام كچل مم سياه شد و راه افتاد. رفتند و رفتند تا رسيدند به يك قلاب سنگ انداز كه با قلاب سنگش تخته سنگ هاي بزرگ و كوچك را از جايي به جاي ديگر مي اندخت.  ر
  • كچل مم سياه داد كشيد «آهاي ديوانه! دست نگهدار ببينم چه كاره مملكتي تو و اين چه جور قلاب سنگ انداختن است؟»  ر
  • قلاب سنگ انداز دست نگهداشت و گفت «ديوانه خودتي كه چشم ديدن قلاب سنگ من را نداري؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان حيواني شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد. اگر مي دانستم كجاست همين الان مي رفتم پيشش و تا آخر عمر غلام حلقه به گوشش مي شدم.»  ر
  • آب دريا خشك كن و سنگ آسياب چرخان با هم گفتند «اينكه مي بيني خودش كچل مم سياه است.»  ر
  • قلاب سنگ انداز گفت «تو را به خدا راست مي گوييد؟»  ر
  • گفتند «بله! خود خودش است؛ حي وحاضر.»  ر
  • قلاب سنگ انداز هم غلام كچل مم سياه شد و با آن ها را افتاد. رفتند و رفتند تا رسيدند به يكي كه هيچ چيزش به آدمي زاد نمي رفت و يك گوشش را زير انداز كرده بود و گوش ديگرش را روانداز و گرفته بود تخت خوابيده بود.  ر
  • كچل مم سياه گفت «آهاي! اين ديگر چه جور گوش هايي است كه انداخته اي زير و رويت و گرفته اي تخت خوابيده اي؟»  ر
  • لحاف گوش گفت «تو كه چشم نداري ببيني گوش هاي من هم به جاي رختخوابم هستند و هم مي توانند هر صدايي را از چهل فرسخي بشنوند؛ اما چشم ديدن اين را داري كه كچل مم سياه در شكار اولش چنان جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. اگر ببينمش غلام حلقه به گوشش مي شوم.»  ر
  • آب دريا خشك كن و سنگ آسياب چرخان و قلاب سنگ انداز گفتند «اي بابا! اين خودش كچل مم سياه است ديگر.» ر
  • لحاف گوش گفت «شما را به خدا؟» ر
  • گفتند «به خدا!» ر
  • لحاف گوش هم غلام كچل مم سياه شد و همرا آن ها راه افتاد. آن قدر رفتند و رفتند تا رسيدند به مملكت پادشاه فرنگ. ديدند دروازه ها بسته است و قراول هاي زيادي اين طرف و آن طرف دروازه كشيك مي دهند و كسي را راه نمي دهند. ر
  • قلاب سنگ انداز پرسيد «اين ها كي باشند؟» ر
  • كچل مم سياه جواب داد «قراول هاي پادشاه فرنگ اند. تا كسي را نشناسند راه نمي دهند.»  ر
  • قلاب سنگ انداز گفت «چه غلط هاي زيادي! مگر مي توانند راه ندهند؟»  ر
  • و دست برد همه قراول ها را گرفت تپاند تو قلاب سنگش. قلاب سنگ را دور سرش چرخ داد و چرخ داد و ول كرد. ر
  • پادشاه فرنگ در قصرش نشسته بود و داشت با اعيان واشراف صحبت مي كرد كه ناگهان ديد قراول ها در هوا معلق زنان مي آيند به طرفش. پادشاه فرنگ آنچه را كه ديده بود هنوز خوب باور نكرده بود كه خبر رسيد «اي پادشاه! چه نشسته اي كه پنج نفر زبان نفهم كه هيچ چيزشان به آدمي زاد نرفته دم دروازه ايستاده اند و مي گويند آمده ايم دختر شاه فرنگ را ببريم.» ر
  • پادشاه گفت «برويد بياوريدشان ببينم به چه جرئتي چنين حرفي مي زنند.» ر
  • سنگ آسياب چرخان افتاد جلو. شروع كرد به خرد و خراب كردن در و ديوار و بقيه به دنبالش پيش رفتند تا رسيدند به قصر پادشاه. ر
  • پادشاه همين كه چشمش به آن ها افتاد نزديك بود از تعجب شاخ در بياورد. گفت «امروز برويد استراحت كنيد و فردا بياييد تا دخترم را به شما بدهم.»  ر
  • بعد وزيرش را احضار كرد و گفت «وزير! ما نمي توانيم از پس اين جانورهاي عجيب و غريب و زبان نفهم بر بياييم. زودباش تا دخترم از دست نرفته فكري كن.»  ر
  • وزير گفت «قبله عالم به سلامت! با اين ها نمي شود درافتاد بايد حيله اي به كار بزنيم.»  ر
  • پادشاه گفت «چه حيله اي؟» ر
  • وزير گفت «امر كن جار چي ها فردا راه بيفتند تو كوجه و بازار و مردم را از كوچك و بزرگ و پير و جوان به مهماني پادشاه دعوت كنند. آن وقت به آشپزباشي مي گوييم چهل ديگ بزرگ پلو بار بگذارد و چهلمي را زهرآلود كند و اين پنج نفر را هم دعوت مي كنيم و پلو زهرآلود را به خوردشان مي دهيم.» ر
  • حالا بشنويد از كچل مم سياه و غلام هاي حلقه به گوشش كه دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه يك دفعه لحاف گوش قاه قاه زد زير خنده. ر
  • گفتند «چه خبر است؟ مگر جني شده اي كه بي خودي مي خندي؟»  ر
  • گفت «نه! پادشاه و وزير دارند برايمان آش خوبي مي پزند.»  ر
  • پرسيدند «چه آشي؟»  ر
  • گفت «مي خواهند همه ما را زهركش كنند.»  ر
  • آب دريا خشك كن گفت «بگذار به همين خيال باشند.»  ر
  • روز بعد, تمام مردم شهر از كوچك و بزرگ و پير و جوان در قصر پادشاه جمع شدند. كچل مم سياه و غلام هايش هم آمدند و در گوشه اي نشستند. كمي كه گذشت كچل مم سياه به پادشاه گفت «اجازه مي دهي آشپزباشي من سري به آشپزخانه شما بزند.»  ر
  • پادشاه گفت «عيبي ندارد.»  ر
  • كچل مم سياه به آب دريا خشك كن گفت «آشپزباشي! پاشو برو سر و گوشي آب بده ببين غذا كي حاضر مي شود.»  ر
  • آب دريا خشك كن رفت به آشپزخانه و ديد آشپزباشي پادشاه چهل تا ديگ پلو بار گذاشته و دست به كمر و دستمال به شانه دم در ايستاده و منتظر است كه ديگ ها خوب دم بكشد و براي خوردن آماده شود. آب دريا خشك كن گفت «آشپزباشي! من آشپزباشي كچل مم سياه هستم. اجازه مي دهي سري به ديگ هاي پلو بزنم؟»
  • بعد رفت در ديگ اولي را ورداشت. پشت به آشپزباشي ايستاد و دست برد جلو, در يك چشم برهم زدن ديگ پلو را لمباند و رفت سراغ دومي و سومي و بي آنكه آشپزباشي بو ببرد هر چهل ديگ را به ترتيب خالي كرد.  ر
  • آشپزباشي پرسيد «دم كشيده اند؟»  ر
  • آب دريا خشك كن جواب داد «دستت درد نكند دارند دم مي كشند.»   ر
  • و رفت نشست سر جاش.  ر
  • پادشاه امر كرد نهار بياورند. آشپزباشي رفت در ديگ ها را ورداشت و ديد محض دوا و درمان هم يك دانه برنج ته ديگ ها پيدا نمي شود و مات و متحير ماند كه چه خاكي به سرش بريزد و چه جوابي به پادشاه بدهد. ر
  • خبر به پادشاه كه رسيد فهميد اين كار كار كسي جز كچل مم سياه نيست و از زور خشم شروع كرد به جويدن لب و لوچه اش و آخر سر كه ديد اين كارها دردي دوا نمي كند گفت به مهمان ها بگويند مهماني پادشاه افتاده به فردا و آن ها را با زبان خوش برگردانيد به خانه هاشان.  ر
  • كچل مم سياه هم غلام هايش را ورداشت و رفت. ر
  • پادشاه به وزيرش گفت «وزير! از دست اين زبان نفهم ها عاجز شديم. چه كار بايد كرد؟»  ر
  • وزير گفت «امر كن حمام فولاد را گرم كنند تا كچل مم سياه و دار و دسته اجق وجقش را دعوت كنيم به آنجا و همين كه رفتند تو در را ببنديم روشان و از دريچه بالايي آن قدر آب توي حمام بريزيم كه خفه شوند.» ر
  • پادشاه گفت «بد فكري نيست.»  ر
  • كچل مم سياه و غلام هاي حلقه به گوشش دور هم نشسته بودند و گرم صحبت بودند كه لحاف گوش يك دفعه قاه قاه زد زير خنده.  ر
  • گفتند «چي شده؟ مگر زده به سرت كه بي خودي مي خندي؟»  ر
  • گفت «نه! پادشاه و وزير دارند باز برايمان آش خوبي مي پزند.»  ر
  • پرسيدند «چه آشي؟»  ر
  • گفت «مي خواهند حمام فولاد را گرم كنند و ما را بندازند آنجا و خفه مان كنند.»  ر
  • سنگ آسياب چرخان و آب دريا خشك كن گفتند «بگذار به همين خيال باشند.» ر
  • روز بعد, پادشاه كسي را فرستاد و كچل مم سياه و غلام هايش را دعوت كرد به حمام فولاد.  ر
  • وقتي هر پنج تاشان رفتند به حمام, در بسته شد و آب مثل سيل از دريچه بالايي ريخت تو. آب دريا خشك كن دهنش را گرفت دم دريچه و شروع كرد به خوردن آب و نگذاشت حتي يك قطره به كف حمام برسد, همين طور آب خورد و خورد تا حوصله اش سر رفت و به سنگ آسياب چرخان گفت «تا كي مي خواهي بر بر نگاهم كني؟ مگر نمي بيني حوصله ام سر رفته؟»  ر
  • سنگ آسياب چرخان تا اين حرف را شنيد, سنگ هاي آسيابش را به چرخش درآورد و ديوارهاي حمام فولاد را داغان كرد.  ر
  • آب دريا خشك كن از حمام كه آمد بيرون دهنش را وا كرد و پوف كرد و چنان سيلي راه انداخت كه نصف بيشتر مملكت فرنگ را آب گرفت.  ر
  • خبر رسيد به پادشاه كه «چه نشسته اي كه بيشتر مملكت را سيل گرفته. چرا بايد مردم به خاطر دخترت بروند زير آب و بميرند؟ دخترت را بده ببرند و جان مردم را خلاص كن.»  ر
  • پادشاه فرنگ ديد چاره ديگري ندارد و دخترش را سپرد به كچل مم سياه و راهشان انداخت بروند.  ر
  • كچل مم سياه دختر را نشاند تو كجاوه و خودش و چهار غلامش پياده راه افتادند. منزل به منزل رفتند تا رسيدند به نزديك شهر خودشان.  ر
  • مم سياه پيغام فرستاد كه «اي پادشاه! من صحيح و سالم برگشته ام و دختر پادشاه فرنگ را آورده ام؛ بگو بيايند پيشواز من.»  ر
  • پادشاه به قشونش امر كرد پياده و سواره بروند پيشواز كچل مم سياه و او را بياورند به شهر.  ر
  • كچل مم سياه با كبكبه و دبدبه آمد به شهر و يكراست رفت به خانه خودش.  ر
  • خبر به پادشاه رسيد كه «كچل مم سياه با دختر پادشاه فرنگ كه از قشنگي در تمام دنيا مثل و مانندش پيدا نمي شود و با چهار نفر ديگر كه هيچ چيزشان به آدمي زاد نرفته يكراست رفت به خانه خودش و به تو اعتنا نكرد.» ر
  • پادشاه براي كچل مم سياه پيغام فرستاد «هر چه زودتر آن چهار نفر و دختر را بفرست پيش من, كه دختر پادشاه فرنگ لايق قصر من است نه لايق دخمه سياه و كاهگلي تو.»  ر
  • كچل مم سياه هم پيغام فرستاد كه «تا حالا هر چه گفتي گوش كرديم و هر دستوري دادي انجام داديم؛ حالا تو بيا و يكي از اين دو كار را بكن. يا شكار اول و چهل ماديان را بده و جانت را وردار و به سلامت از شهر برو و همه چيز را به دست من بسپار؛ يا براي جنگ آماده شو. اما يادت باشد كه قشون تو هر چه باشد از قشون پادشاه فرنگ بيشتر نيست كه به دست من تار و مار و ذليل شد.»  ر
  • پادشاه و وزير نشستند به گفت و گو كه چه كنند و چه نكنند و آخر سر نتيجه گرفتند اگر بتوانند از دست كچل مم سياه جان سالم به در برند كار بزرگي كرده اند.  ر
  • پس از رفتن پادشاه و وزير, كچل مم سياه غلام هايش را ورداشت آورد به قصر و نشست به تخت و ننه اش را هم وزير خودش كرد و دستور داد شهر را آيين بستند؛ در خانه ها شمع روشن كردند و هفت شبانه روز جشن راه انداختند. بعد, با دختر پادشاه فرنگ عروسي كرد و به مراد دل رسيد.  ر
  •  


نظرات   نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

داستان زن پسند

 زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .
.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شمارة جدیدِ مجلة «زنان» را برایش فرستاده است

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به « صفحة مردان » . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : « یک داستانِ زن پسند »
از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد ...
صدای گریة بچه به گوشش رسید . گفت : « اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ »
مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : « فکر کنم خیس کرده . »
زن گفت : « خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ »
مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنة خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .
زن گفت : « مواظب باش نچکه ! »
مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! »
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .
زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : « به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 » « به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ... »
زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .
مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنة بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : « بچه سرما نخوره ! »
مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .
گریة بچه قطع نمی شد . زن گفت : « شاید گشنه شه . »
مرد به سمت زن آمد : « یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟ »
زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : « بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه . »
مرد گفت : « دست هات چرا سیاهه ؟ »
زن با بدخُلقی گفت : « هیچی ، پنچر کردم . »
مرد گفت : « باز هم ؟ »
زن گفت : « زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو ... »
مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشة بچه را زیرِ شیرِ آب شست ...
زن به خواندنش ادامه داد : « همچنین در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که ... »
مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطرة شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .
زن گفت : « داغ نباشه ! »
و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : « در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب 35 امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها ... »
گریة بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: « بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !... »
مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : « کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه . »
زن غر زد : « دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟ »
و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .

این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشة شیرش را نگه داشته بود و « پیش پیش » می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : « امروز مامانم زنگ زده بود . »
زن توجهی به حرفش نکرد .
مرد باز ادامه داد : « امشب دعوت مون کرده ... »
زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : « خیلی خسته ام . »
مرد گفت: «پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری ...»
زن گفت : « خسته ام . مگه نمی بینی ؟ »
مرد گفت : « فردا چی ؟ فردا که جمعه ست . »
زن گفت : « فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی . »
مرد گفت : « شب . »
زن گفت : « نه ! »
مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : « تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش ... اما تو اصلاً به فکر نیستی ... »
زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .
مرد با بغض گفت : « صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن ... نه تفریحی ، نه مهمونی ای ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمی رم ... »
و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : « شام چی داریم؟ »
مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : « خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟ »
و رفت داخل .
زن بلند گفت : « باز هم غذای موندة دیشب ؟ »
مرد از آشپزخانه گفت : « دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده . »
زن گفت : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .
زن تکرار کرد : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد سینی را جلو زن گرفت : « میل ندارم . خوابم می آد . »
زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : « هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی ... »
مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : « آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد ... انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره ... »
زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : « از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مردة شما ... »
مرد ، عصبانی ، گفت : « مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟ »
زن فریاد زد : « بلند می شم ها ! »
مرد گفت : « بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟ »
زن با مشت روی میز کوبید : « بس کن دیگه ! »
مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : « می خوام جیغ بزنم ... جیغ ... »
که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نُقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند ...
زن فکر کرد صدای فریادِ مرد را شنیده و یکهو به خودش آمد ... دید همچنان روی مبل نشسته و مجلة زنان روی پایش است . با خیال راحت ، مجله را ورق زد و لحظاتی به فکر فرو رفت . بعد لبخندِ آرامی زد و به تلفن نگاه کرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت .
صدایی از آن طرف گفت : « بفرمایید . »
زن گفت : « سلام زری ، چطوری ؟ ببین ، مجلة زنان این شماره رو خریده ی ؟ »
صدا گفت : « آره ، اما اونقدر کار دارم که هنوز وقت نکرده م ورق بزنم . »
زن گفت : « ببین ، صفحة مردانِ شو حتماً بخون . یه داستانِ قشنگ داره . نمی دونم نویسنده ش زنه یا مرد . فکر کنم اسمِ مستعاره ... حتماً بخون . ببین ، به اشی هم زنگ بزن بگو . من هم زنگ می زنم به آذر ... »
زن یکهو چشمش به قندهایی افتاد که کنار مبل روی زمین افتاده بود . بعد پاهای بی جانی را دید که از پشتِ مبل بیرون آمده بودند . طرحِ شادِ گل های پیژامه برایش آشنا بود .
صدا مدام می گفت : « الو ، الو ... »
زن گوشی را رها کرد و آهسته و با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !

از www.rezamonavari.com انتخاب شد.



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

دوستان عزيزم.چند بار بگم؟نظراتتون رو توی مسنجر برام نذارين.هم پايين هر بخش قسمت نظر سنجی داره هم به برانامه نظر سنجيه ۳ بخشی گوشه صفحه گذاشتم.

موفق باشين.



نظرات   نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

مينا

علم عشق در دفتر نباشد.           دکتر شريعتی

نوشتن برای فراموش کردن است نه به ياد آوردن.    توماس ولف

  

                                                                            

 

 

                                                                                         دکتر شريعتی



نظرات   نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

من بعد هرکی اگه متنی چيزی داره می تونه بفرسته من با اسمش تو وب لاگ بذارم.



نظرات   نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

الافی

صبح ساعت 7-8 از خواب بیدار می شی.حس نداری از تختت بیرون بیای.یه یکی دو ساعتی تو جات وول می خوری میای میری تو حال.

میبینی هیچکس خونه نیست.همه زدن بیرون.توم مثه یه سگ تنها باید زوزه بکشی.حتی یکی نیست برات یه تخم مرغ نیمرو کنه ( خودتم که حال نداری درست کنی)در یخچال رو باز می کنی.دریغ از یه تیکه پنیر.میری سراغ ظرف میوه.خالیه خالیه. انگار قوم تارتار حمله کردن.ناچار یه بطری آب سر می کشی.

بر می گردی تو هال تلویزیون رو روشن می کنی.شبکه یک و دو تون که خرابه. مزنی شبکه 3.فینال مسابقات چوگانه.میزنی 5 . خاله نرگس و چرا همدیگرو گاز می گیرن. شبکه های 4و5و6 هم که ارزش دیدن ندارن.

برمیگردی تو اتاقت کامپیوتر رو روشن می کنی.connect میشی به اینترنت. یه نگاه به friend listet میکنی میبینی چراغ همه خاموشه. شروع می کنی به دری وری گفتن به yahoo helper.

بی خيال می شی میری تو یه روم. ویس رو روشن می کنی.5-6 نفر افتادن به جون هم.

- د آخه مادر..... بهت می گم آهنگ نذار.

-چیزم دهنت خوار...... مگه تو کی هستی؟

(این وسط یه دختری تو روم تایپ می کنه بچه ها واقعا براتون متاسفام خیلی بی ادبین)

خلاصه ویس رو خاموش می کنی.می ری سراغ مخ زدن.(البته دختر خانوم ها منتظر می شن یکی بهشون pm بده آخه کسر شان داره اول سلام کنن)بعد از یکم مخ زدن مری تو روم sex chat. تا یه آدم حسابی گیر میاری و شروع می کنی به حال کردن accountet تموم می شه.

خمار خمار زنگ می زنی به یکی از دوستات قرار می ذارین برین بیرون.راه می افتی سمت اتوبوس ها(نمی تونی با تاکسی بری همه ی پولات رو account خریدی)

تا اتوبوس می رسه همه حمله می کنن.فقط کافیه یه لحظه غفلت کنی.در اینصورت اگه شانس بیاری بهترین جاییت که لای در می مونه پاته.وقتی ایستگاه آخر راننده در رو باز کرد می افتی کف خیابون(تازه شانس بیاری کسی روت نیافته) اونور خیابون رو نگاه می کنی می بینی دوست الد نگت داره می خنده.

خلاصه بعد از یه 3-4 ساعت .....چرخ میبینی خیلی دیره.راه می افتی سمت خونه(تازه احتمالا تا حالا پات عرق سوزم شده)

بعد از رسیدن خونه و بازپرسی برای دیر اومدن میری تو تخت خوابت و دعا می کنی فردا صبح یه چیزی برای خوردن پیدا کنی.



نظرات   نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

دوستان عزيز قسمت نظر خواهی هيچ مشکلی نداره. ۳ تا نظرم تا حالا دادن پس اشکال از کامپيوتر خودتونه.



نظرات   نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

کريسمس

کريسمس مبارک



نظرات   نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

گل کاشی

باران نور

که از شبکه دهليز بی پايان فرو می ريخت     روی ديوار کاشی گلی را می شست

مار سياه ساقه اين گل   در رقص نرم و لطيفی زنده بود    گفتی جوهر سوزان رقص

در گلوی اين مار سيه چکيده بود      گل کاشی زنده بود     در دنيايی راز دار

دنيای به ته نرسيدن آبی   هنگام کودکی    در انحنای سقف ايوانها                       درون شيشه های رنگی پنجره ها     ميان لک های ديوارها    

هرجا که چشمانم بيخودانه در پی چيز ناشناسی بود       شبيه اين گل کاشی را ديدم   و هر بار رفتم بچينم    رويايم پرپر شد      نگاهم به تاروپود سياه ساقی گل چسبيد     وگرمی رگهايش را حس کرد        همه زندگی هم در گلوی گل کاشی چکيده بود        گل کاشی زندگی ديگر داشت   آيا اين گل    

که در خاک همه روياهايم روييده بود    کودک ديرين را می شناخت 

و يا من بودم که در آن چکيده بودم    گم شده بودم؟  

نگاهم به تارو پود شکننده ساقه چسبيده بود    تنها به ساقه اش می شد بياويزد  

چگونه می شد پيچيد؟     گلی را که خيالی می پژمراند؟     دست سايه ام بالا خزيد 

قلب آبی کاشی تپيد   باران نور ايستاد         رويايم پرپر شد

 

اگه نفهميدی چی ميگه ناراحت نباش از سهرابه



نظرات   نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

من نمی دونم چی باعث می شه تا هر دختری پريود شد فکر کنه عشق می فهمه.مسخره نمی کنما جدی ميگم.تا ۱۴-۱۵ سالشون می شه و ۴ تا دونه کتاب ميخونن فکر می کنن همه چيزو راجب عشق ميدونن.(حالا هنوز شبا تو جاش جيش می کنه ها).تا يه شعر می خونن يا يکی بهشون می گه دوستت دارم جو می گيرتشون(آدم رو سگ بگيره جو نگيره).



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

چرا خانوم ها به سربازی نميرن؟

خدمت مقدس سربازی فریضه اییه که فقط به ما آقاپسرا واجب شده و اصولا برای دختر خانوم ها گناه داره.یعنی واسه پوستشون بده.در واقع برای پوست دخترای این دوره زمونه بده.چون اینجور که ما شنیدیم زمان شاه پدر سوخته(از مادر سوخته استفاده نکنین واسه پوستشون بده) خانومام از این فرضیه صواب می بردن.

البته غیر از پوست مسائل دیگه ای هم هست.مثلا اینکه وقت خانوم ها با ارزش تره.(آقا پسر ها بیشتر وقتشونو جلو آینه مشغول آرایش هستند) این مسئله رو هم باید مد نظر قرار داد که خانوم ها از ضریب هوشی بالاتری نسبت به ما برخودارند و می تونن بجای استفاده فیزیکی از بدنشون فکر و خلاقیتشون رو در زمینه های علمی بکار بگیرند(برای نمونه می شه از بانو انیشتین؛دوشیزه مندلیف و سرکار خانوم نیتون نام برد)از دلایل دیگر معافی خانوم های محترم می شه به نقششون کلیدیشون در سازندگی اشاره کرد(همونطور که می دونین تمامی سد ها و پالایشگاه های کشور عزیز اسلامیمون بدست غیور زنان میهنمون ساخته شده)و یا به این مسئله اشاره کرد که اگر آقایون تا سال دوم در آزمون کنکور قبول نشن یعنی اینکه با تمام تلاشی که کردن از لحاظ ذهنی توانایی تحصیل ندارند(همین چند روز پیش آقا پسر 26 ساله رو دیدم که در قسمت عقب اتوبوس کتاب بدست داشت شانسش رو برای بار هشتم امتحان میکرد) و خلاصه به هزارو یک دلیل منطقی میشه اثبات کرد که خدمت مقدس سربازی برای ما احمق های کودن امری واجب و برای شیر زنان کشور فعلی حرام است.

این حرفیه که اصل برابریه زن و مرد میگه.

خلاصه اگه سال دومیه که دانشگاه رات ندادن(به علت تجمع آقا پسر های خنگی که بار هشتم نهمشونه کنکور میدن)به فکر این باش که تو این خدمت مقدس پوتین سایز پات گیرت بیاد.

 



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

بخشنامه

 از سوی نماينده مقام معظم رهبری در فدراسيون فوتبال بخشنامه زير صادر شد و نسخه ای از آن به دفتر بيت ملا نيز ارسال گرديده که بشرح زير است:

بر اساس فرمايشات ارزشی مقامات ورزشی فدراسيون مبنی مباره با تهاجم فرهنگی غرب در ميادين ورزشی و رختکن ها مقرر گرديد که:

۱- کليه باشگاههای از ورود بازيکنان با آرايش غليظ در بازيهای تدارکاتی و مسابقات اعم از گل کوچيک و رسمی خودداری کنند.

۲- کليه بازيکنان حق ندارند موهای خود را دم اسبی کنند ( مانند روبرتو باجو کافر) و يا از ته بتراشند (مانند مارادونا منافق)

۳- کليه بازيکنان حق ندارند لباس های بدن نما بپوشند. در زير شورت ورزشی پوشيدن گرمکن گشاد اجباری است.

۴- کليه بازيکنان حق ندارند به هنگام گل زدن به شادی کردن بپردازند و به سر و کول هم بپرند. بعد از زدن گل بايد خدا را شکر کنند و بصورت جماعت سجده شکر بجا آورند.

۵- کليه داوران حق ندارند سوت بزنند چون سوت از مظاهر فرهنگ غرب است. ما در صدر اسلام سوت نداشتيم. بجای آن اذان بدهند.

۶- کليه بازيکنان و مربيان و بقيه افراد مرتبط با آنان حق ندارند از اسامی غير اسلامی استفاده کنند وبايد فورا اساميشان را عوض کنند.( علی پروين هم شد اسم؟)

۷- کليه بازيکنان تيم ملی حق ندارند با دخترانی ازدواج کنند که مانتو تنگ و يا چاکدار میپوشند. يک ورزشکار کشور اسلامی بايد الگو باشد.

۸- تماشاچيان حق ندارند شعار ”شير سماور ...“ سر بدهند. شعارهای جايگزين از دفتر ستاد برگزاری نماز جمعه و توسط وزير شعار متعاقبا اعلام خواهد شد.

۹- مربيان خارجی تيم ملی بايد اسمشان را عوض کنند و همچنين پيراهن يقه مکتبی بپوشند.

۱۰- گزارشگران بجای استفاده از کلمات غربی از کلمات اسلامی استفاده کنند مثلا:

(بجای پنالتی بگويند: عذاب اليم، بجای اوت بگويند: عالم برزخ، بجای گل: بگويند نصر من الله وفتح قريب) و نگويند چه ميکنه اين بازيکن!

از جوشکار.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

اخبار

۱-دانشمندان قصد دارند ۱۵ موش رو بجای انسان به فضا بفرستن.(تا سال ۲۰۰۶)انی موش ها ۵ هفته دور مدار می چرخن و بعد با چتر فرود ميان.

۲-گریپ فروت وزن رو کم می کنه و از بروز ديابت پيشگيری می کنه.گریپ فروت باعث کم اشتهايی می شود.

۳-زين ادين زيدان:من بهترين بازيکن فوتبال جهان نيستم.

۴-فرماندار تهران:روش شمارش دستی آرا به ما تحميل شد.

اينم خبر.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

جک

۱-يه o تغيير جنسيت ميده Q می شه.

۲-جعبه سياه حسين فهميده رو پيدا می کنن.حسين توش می گفته حاجی هل نده.

۳-به ترکه می گن سيو همان سيب است. ميگه نه من چندتاشو خوردم همش صابونه.

۴-ترکه ميره امام زاده ميبينه خيلی شلوغه.شاکی می شه داد ميزنه خانوم ها آقايون آروم تر پارسالم شلوغ کردين حاجتا قاطی شد من حامله شدم.

۵-به ترکه ميگن بيا اينور جوب ميگه نميام.ميگن بيا اينور بابا۰ميگه نميام.ميگن بهت ميگيم بيا اينور.ميگه باشه ولی جمله نمی سازم ا.

۶-ترکه دنبال رشتيه ميکنه رشتيه فرار می کنه بالا درخت.ترکه زير درخت وايميسه ميگه بيا پايين تا ننت رو ...گام.رشتيه ميگنه دروغ ميگی می خوای بزنی.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

در پی تماس های مکرر شما دوستان عزيز و خوندن نامه ها و ميل های شما که واقعا منو واقعا دلگرم کردمتوجه شدم آماربازديد کنندگان سيری صعودی دارد.بنا به در خواست تعدادی از دوستان فرهيخته من بعد اخبار هم دراين سايت پر بيننده گنجانده خواهد شد.



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

حماقت

واقعا موجودات نادونی هستين.پرشين بلاگ قسمت نظر بدين رو زير هر صفحه گذاشته بعد شما رو مسنجر نظر ميدين؟



نظرات   نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

آهو

نشستم کنارش , روی نيمکت سفيد
نيگام نکرد , نيگاش کردم
يه دختر بچه پنج شيش ساله با موهای خرمايی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
-
سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خنديد
-
خوبی ؟
سرشو بالا و پايين کرد
-
اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خنديد , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
-
نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد
نگاه کردم , دو تا بچه , يه دختر و يه پسر سوار تاب شده بودن و بازی می کردن
خيلی ساکت و بدون هيچ سر و صدايی
با تعجب نگاش کردم
-
پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
-
نه , من ازونا بزرگترم
ايندفه من خنديدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود
با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
-
شما نمی رين بازی ؟
اينبار شدت خندم بيشتر شد , عجيب شيرين حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,
خودشو کشيد کنارم و دست کوچيکشو گذاشت روی گونه ام , خيلی جدی نگام کرد
-
نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترين , خيلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش ميخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود
نمی دونستم جواب اين حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشين ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
-
ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-
نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نيمکت پريد پايين و آروم گفت :
-
بچه ها .. بيان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنيدن و از روی تاب پريدن پايين
- راستی اسم تو چيه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با يه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
-
من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...
گيج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم يه سئوال ديگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسيدن ,
-
سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
-
سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمايی با چشای متعجب و آبی ,
پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسيد :
-
اين آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حاليکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
-
اين اسمش مانيه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی يه تصادف رانندگی , اينم نسيمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... , باباش ... باباش ... ( نسيم با دستای کوچيکش صورتشو گرفت و به شدت گريه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود
صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنيدم و همينطور صدای سکوت عجيبی که توی پارک پيچيده بود
آهو نسيم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
-
باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببين ...
با دست گردن نسيم رو نشون داد
دور گردن باريک نسيم يه خط متورم سياه , يه چيزی شبيه رد دست به چشم می خورد
حالم داشت بد می شد
نمی تونستم چيزی رو درک کنم
فقط نفس می کشيدم , به زحمت تونستم بگم :
-
و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
-
من هفت سالمه , توی يه زير زمين مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خيلی تاريک بود , شبا می ترسيدم , سه روز اونتو بودم ,
يه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پيش خودش , خدا هم منو برد پيش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم ,
همه چيز بيشتر شبيه يه فيلم وحشتناک بود تا واقعيت
سه تا بچه معصوم , يعنی اينا .. اينا مرده بودن !
نسيم ديگه گريه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشيد : - بريم آهو جون ؟
- ما بايد بريم .
به خودم اومدم ,
-
کجا ؟
مانی با انگشت به يه گوشه آسمون اشاره کرد :
-
اون جا
آهو خنديد و گفت :
-
ما خيلی کم ميايم اينجا , اون بالا خيلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواريمونم ميده بچه ها خنديدن
- اگه ببينيش عاشقش می شی
چشام خيس بود , خيلی خيس , اونقدر که تصوير اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بين بغضی که توی گلوم گير کرده بود بپرسم :
-
خدا ..خدا چه شکليه ؟
و باز هر سه تا خنديدند
آهو گفت اين شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصيدن
همونطور که می رقصيد آواز می خوند
نسيم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصيدن کردند
از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و روياييشونو تماشا می کردم
آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به ياد خدا مينداخت
خدايی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل يه موسيقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه ديگه هيچی نفهميدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاريک بود و اثری از بچه ها نبود
نمی دونستم چه مدت روی نيمکت خوابم برده بود
و نمی تونستم چيزايی که ديده بودم باور کنم
نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد
سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزديک هم , و يکيشون پر نور تر از بقيه
صدای آهو توی گوشم پيچيد :
-
تو از ما سه تا خيلی کوچولوتری , خيلی .

 

از وبلاگ جوشکار.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

بد شانسي

بدترین اتفاقی که ممکنه برا کسانی که دستشویی و حمومشون یکیه بیفته اینه که وقتی به شدت به قضای حاجت دارن یکی تو حموم آواز بخونه.اتفاقی که چند روز پیش برا خودم افتاد.

ساعت طرفای 3 بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم.(چون شب تا دیر وقت بیدارم روزا تا ظهر می خوابم) تو تختم غلط می خوردم که متوجه درد شدیدی زیر دلم شدم.بله نیاز فوری به دستشویی داشتم.

سریع از جام بلند شدم و دویدم سمت دستشویی.نزدیکای دستشویی که رسیدم صدای آب شنیده می شد. باورم نمی شد.فقط دلم می خواست اشتباه کرده باشم.نا امیدانه به سمت در دستشویی حرکت کردمتا رسیدم پشت در.هر چقدر دستگیر رو پایین بالا کردم فایده نداشت.در قفل بود.برادرم داشت توی حموم آواز می خوند.

عجز و لابه شروع شد.

- سلام علی جون بدو کار واجب دارم.

علی- تازه لخت شدم.

- علی؛ جان من سریع باش خیلی تنده.

علی- می گم تازه اومدم زیر دوش.

- آخه کی ساعت 3 بعد از ظهر میره حموم؟

علی -همونی که تا ساعت 3 می خوابه.

- علی دلم درد می کنه بدو.

علی - من زودتر از نیم ساعت دیگه بیرون نمیام!!

-عجب الاغیه. میگم اگه الان نیای تو خودم کار خرابی می کنم.

علی شروع می کنه به آواز خوندن.

- علی جون بذار بیام تو نگات نمی کنم.

علی - دیگه چی؟ حرفشم نزن.

-آخه من به تو چیکار دارم؟ خیلی نامردی.

علی - یادته دفعه ی قبل که رفته بودی حموم من دستشویی داشتم بهت التماس می کردم سوت می زدی؟

- من؟؟؟ کی؟!!

شروع می کنه به سوت زدن.

- علی جان امیر اذیت نکن. جبران می کنم.

علی - حالا کوچیکه یا بزرگه؟

- به تو چه؟

بازم سوت میزنه.

- بابا کوچیکه.

علی - خوبه!!! ماهیچهاتو یه نیم ساعت منقبض کن.الان میام.

.............

هرچی التماس کردم فایده نداشت.نمی تونستم خودمو نیم ساعت نگه دارم.ناچاری سریع لباسامو پوشیدم و رفتم تو پارکینگ. اونجا یه دستشوییه کثیف و داغون داره که شلنگشم خرابه. به هر بدبختی بود کارمو کردم.البته شیلنگه کار خودشو کرد و تمام جونم خیس شد.وقتی اومدم بالا دیدم علی آقا یه حوله اندتخته رو سرش و نشسته رو مبل.حالا به من گفته بود نیم ساعت دیگه میاد. حمون که حوله رو از رو سرش برداشت و دید من با شلوار خیس جلوش وایسادم زد زیر خنده.خیلی عصبانی بودم. حوله رو ازش گرفتم کشیدم روشو..............................



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

خانم ها

يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

- خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

- ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

- ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمد که:

- ای بنده‌ی من! من ترا بخاطر وفاداری‌ات بسيار دوست می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانی که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اينها را می‌توانم انجام بدهم! اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟

- مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

- ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

اين مطلب از وبلاگ http://jooshkar.persianblog.ir/ انتخاب شد.



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

قزل باش!!!

بار اول که آدم می شنوه نمی فهمه چيه!!!جونوره؟ پرندس؟ کنسروه تنه؟ يا اسمه يه جور کالای تبليغاتيه؟.....

خلاصه فکر آدم همه جا ميره غير از اينکه اسمه يه آدمه

بله اسمه دوست دوران راهنماييه ماست.پسر خوب؛خون گرم؛اجتماعی؛مودب... و البته کمی

..س خل.اسمه کوچيکش رامين بود(يادت بخير).از نظر هيکل از ماها بزرگتر بود.در واقع سنشم بيشتر بود!!

چون تازه از آلمان اومده بودن و تو اين جابجايی ها چند کلاس پايين تر نشسته بود.روی درسهاش خيلی حساس بود و نمی تونست عقب افتادگيه درسی رو تحمل کنه.تو کلاسم ۲ تا نيمکت پشت من می شست.

بچه های کلاس هم چون اخلاقش دستشون اومده بود اذيتش می کردن.بيشترم با کتاباش(برا حساسيتش رو درس).يه بار يکی از دوستام به اسمه سهراب که درست پشت من می شست(بين من و رامين)کتاب تاريخشو کش رفت.اونم درست روز قبل امتحان.فرداش که قضيه رو فهميد آنچنان بلايی سر سهراب آورد که رستم نياورده بود.خون از هفت سوراخش راه افتاد.

به بچه ها گفته بود موهای باباش بلنده. کارخونه داره. يه بار که منو سهراب تو خيابون منتظر تاکسی بوديم ديديم رامين جلوی يه پيکان زرد نشسته با رانندشم بد جوری گرم گرفته.فرداش فهميديم يارو بابای رامينه.اونوقت چی؟ کچل کچل.بعدها کشف کرديم  نزول خورم هس.حالا تصور کنين يکی بگه من بابام يه جنتلمنه کارخونه داره بعد معلوم بشه يه کچل نزول خوره!! فکرشو بکنين اين خبر تو يه مدزسه راهنماييه پسرونه پخش شه.البته هيچ وقت نفهميد کی خبر رو پخش کرده.

يه روزيم بهش گفتيم قراره امروز زلزله بياد.آقا رامين هم مثلا برا اينکه زرنگی کنه و زير آوار نمونه مدرسه رو دودر کرد(رامين و دودر؟)اونم سر زنگ رياضی.

حالا بماند چند بار به هوای گروهی درس خوندن از خونه کشيديمش بيرون.چند وقت پيش تو يه پارک ديدمش مشالا بازم قد کشيده بود.واقعا تنش خورده بود به تنه چنار!!يه احوال پرسيه جانانه کردو گذاشت رفت.الانم نميدونم چيکار ميکنه.ايشالا هرجا هست سلامت باشه



نظرات   نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

احمد شاملو:

 

تا حالا تو دشت دنبال پروانه دویدی ؟ ... خال های رنگیش خیالتو تسخیر می کنه ... دیگه هیچ چی نمی فهمی ... میری و میری ... دو حالت بیشتر نداره ... یا می گیریش ، که بعدش با خودت می گی " که چی حالا ! گرفتمش دیگه " ...که اینجا باز دو حالت داره ! ... یا ولش می کنی بره ، یا تو مشتت لهش می کنی ! ... نه اینکه آدم بی احساسی باشی ها ! ... پروانه ها خیلی ظریفند ! ... اون چیزی که تو اسمش رو می ذاری نوازش ، واسه اونها شکنجه است ! ... حالت بعدیش هم اینه که ... نمی تونی بگیریش ... نمی رسی ... خسته و بی حوصله می شینی رو زمین ... و وقتی که حواست میاد سر جاش ... می بینی چقدر از جایی که بودی دور شدی ... دو راه پیش روت می مونه ... یا برگردی به جایی که اول بودی ... یا دوباره دنبال پروانه بدوی ! ...



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

بدون شرح:



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

با دماغ بوش بازی کنيد:

http://www.andyfoulds.co.uk/amusement/bushv2.htm



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

دوست شتر من !

چند وقتيست احساس ميكنم هوس سه چرخه داشتن هم بد نيست ...
001527.jpg
 
من توي اين دنيا فقط يك دوست دارم. اسم دوستم حميد است. دوستم را خودم درست كرده ام. دوست من يك شتر است. توي يك روز غمگين كه مامان و بابايم دعوا مي كردند و اصلاً هم به دل من كه پراز غصه است، نگاه نمي كردند، من يك كاغذ برداشتم و حميد را كشيدم.
حميد قهوه اي رنگ است، چشم هايش قلمبه است و مي خندد. او تنها كسي است كه به من مي خندد.
حتي يك بار هم به من گفت كه دوستم دارد. من آن روز خيلي خوشحال شدم و يك شعر در باره دوست داشتن گفتم و آن را نشان مامان و بابايم دادم، اما آنها ساكت نشستند و چيزي نگفتند. مامان و بابا يا ساكت مي نشينند و حرف نمي زنند يا مدام با هم دعوا مي كنند. من كلي غصه خوردم.
حميد به من مي گويد: «همهءمامان، باباها اين طوري هستند.» اما او اصلاً نمي فهمد كه من چه قدر غمگينم.
من حميد را خيلي دوست دارم. او تنها كسي است كه با من مهربان است و با من حرف مي زند. تازه حتي اين را هم مي داند كه من ديگر بزرگ شده ام و معني همهء كلمه ها را بلدم و وقتي مامان و بابا دعوا مي كنند چه قدر ناراحت مي شوم.
حميد خيلي از من بزرگ تر است. او بيست سالش است، يعني فكر مي كنم بيست سالش باشد. من براي او خواستگاري هم رفته ام. زن او يك دايناسور قرمز است. اسم زنش آناهيتاست. حميد و آناهيتا خيلي با هم خوشبختند. با اين كه يكي از آنها اين ور اتاق است و آن يك آن ور. حميد و آناهيتا هميشه يواشكي حرف مي زنند. فكر مي كنند اگر من بشنوم ناراحت مي شوم كه چرا بابا، مامان من با هم حرف نمي زنند.
حميد خيلي دوست خوبي است، آن قدر خوب كه يك بار به من گفت حاضر است باباي من بشود. من خيلي فكر كردم. حميد فقط دوست من بود، اما بابايم خيلي بهتر است. چون برايم غذا مي خرد و لباس. تازه بغلم هم مي كند.
آناهيتا هم گفت كه مامانم مي شود. او نمي فهمد كه هركس بايد مامان خودش را داشته باشد. من حميد را دوست دارم. او تنها دوست من است. من مامان و بابايم را دوست دارم. آنها مامان و باباي من هستند.
اين متن از وب لاگ http://weblog.simorgh-ev.com/ انتخاب شده.


نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

اينم برای دوستای شجاعم:

همی مطالب زير رو می تونين تو سايت www.ghoustonline.com بخونين.(ولی همينجا بخونين بهتره)

 

اعتقاد به جن و پري و گونه اي تكامل يافته از عقايد آني ميسم ( جان گرايي ، پرستش روح ) مي باشد معتقدان بدان براي انسانها ، حيوانات ، گياهان و قائل به نيروهاي نامرئي مي باشند ( ارواح ) كه اين ارواح در تمامي زمين و آسمان  در حال رفت و آمدند . بعقيده آني ميست ها اين ارواح به دو دسته پاك و شر تقسيم مي گردند. . اين معتقدات بعدها بصورت كاملتر در آمده و در قالب جن و شيطان (ارواح زيان رسان ) تكامل يافته و در قالب ملائكه و فرشته (ارواح سودرسان ) نمود يافته است . عربان جاهلي با طريقه زندگي خود اعتقاد به آنها را تائيد مي كنند . سيد محمود شكري آلوسي شرح مفصلي درباره تصورات عرب جاهلي در باب اجانين و شيطان پرستان آورده است كه به نمونه اي اشاره مي كنيم : بعضي از عربان بيابان گرد . جن مي پرستيدند و چون از بيابانهاي خلوت مي گذاشتند ، مي گفتند . ( از شر و آزار اجانين اين بيابان به رئيس آنها پناه مي برم ).
اين موضوع در اسلام نيز تائيد گرديده در قرآن به جن پرستي اعراب اشاره گرديده است . سوره جن آيه 6: بودند كساني از عربان كه به بزرگان جن پناه مي بردند و در سوره انعام آيه 100 : براي خدا شريكاني از جن در پرستش قرار دادند و در سوره سباء آيه 41 : بودند مرداني از اعراب كه جن مي پرستيدند و بيشترشان به اجانين اعتقاد داشتند و در سوره ياسين آيه 60 : آيا با شما عهد نبستيم كه شيطان را نپرستيد و او دشمني آشكار است براي شما . اين تصورات در اسلام نيز متجلي است و در موارد مختلفي در مورد آنان صحبت گرديده است و حتي سوره اي بنام جن نيز در قرآن وجود دارد . در بيشتر جاهاي قرآن ، جن در رديف انسان و بلكه از آن جلوتر ذكر گرديده است (5).
در اسلام براي اين توهمات قائل به موجوديت مي باشند و نه براي پرستش بدانها در هر صورت در دنياي امروز اينها جزو موجودات خيالي مي باشند . جاي بسي تاسف است.

 می گن اينجا وب کم چند تا جنه:http://www.goustonline.com/goust/jen/webcam.html

 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

اول از هر چيز به همه پيشنهاد می کنم کتابهای  م.مودب پور رو بخونن چون واقعن قشنگ می نويسه.اينی هم که الان می خونين يه قسمت از يکی از کتاباش به اسمه شيرينه که داره تو يه خونه تو جنوب شهر تهران صحنه ی صف دستشويی رو توصيف ميکنه:

-اکرم خانم به اين بچه بی تربيتت ياد بده شومبول صاب مردش رو بگيره توی پاشوره!آخه ما خبر مرگمون از آب حوض کوفت می کنيم!

اکرم خانم-هاشم؛ ننه ؛ سرشو بگير اونورتر تو پاشوره.تو حوض جيش نکن اينا مثه ما مزاجشون پاک نيست.

صغری خانم-اکرم خانم سلطنه!شاش بچه شما به مزاج ما سازگاره؛مزاج ما رو می ريزه بهم!

کوکب خانم-آخ آخ آخ!ديگه آب حوض نجس شد !وضو نداره!!

زينت خانوم-تف به گور پدر آرزو دارت!! بگير اونطرف سر واموندرو!!

هاشم بدبخت که يه پسر بچه ی ۵-۶ ساله بود وقتی توپ و تشر همسايه ها رو ديد روش رو بر گر دوند يه طرف ديگه که جيش ش ريخت رو سر يه دختر بچه ۳-۴ ساله که اونم کنار پا شويه نشسته بود و داشت جيش می کرد.تا مادر دخترک ديد که هاشم داره به بچش ميشاشه نعرش رفت هوا!!

-الهی بميری!بچم رو دو بخته کردی!!

هاشم که گريش گرفته بود گفت:پس ننه من کجا جيش کنم؟!

شوکت خانم-برو تو دهن ننت جيش کن که به مزاجش سازگاره!

کوکب خانم-خوب اکرم خانم برو بچه ات روضفظ(ضبط) کن ديگه!

اکرم خانم-آخه نوبت مسترابم رو می گيرن!!

زينت خانم-بابا ما جات رو نگه می داريم تو برو اون شلنگ اتش نشانی رو قطع کن که انگار به درياچه ی حوض سلطان وصل شده!

کبری خانم-خوب کسی رو فرستادی که تو کار ضبط و ربط شيلنگ استاده!!

اکرم خانم-تو ديگه چاک دهنتو ببند اطفاری خانم!

کوکب خانم-بابا برو ديگه!بچهی مردم زير دوش شاش خيس شد!!................

 

 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

چون تازه اين وب لاگو درست کردم يه مدت تند تند  می نويسم که يدفه نذارين برين.در ضمن من توی وب لاگم هر چی به نظرم جالب بياد می نويسم.مثلا جک؛ شعر:.... و شعر؛ يه  تيکه از يه کتاب و يا هر چی ديگه.متاسفانه حرف بدم نمی تونم بزنم چون بر خلاف مقررات سايته پس مجبورم نکنين پيمان شکنی کنم.

 

موفق باشين



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

اينم تو خيلی از وب لاگ ها هس.ديدم قشنگه براتون گذاشتم:

تو به من خنديدی!     و ندانستی من به چه دلهره از باغچهی همسايه سيب را دزديدم       باغبان از پی من تند دويد   

سيب را دست تو ديد    غضب آلوده به من کرد نگاه            سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی و سالهاست هنوز     خش خش گام تو تکرار کنان 

می دهد آزارم   

و من در انديشه ی اين پندارم که چرا باغچهی کوچک ماسيب نداشت.....

شعرشم از حميد مصدقه.

يکی هم در جوابش اينو نوشته:

من به تو خنديدم     چون که می دانستم    تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی     پدرم از پی تو تند دويد    و نمی دانستی که   باغبان باغچه همسايه    پدر پير من است!!!   من به تو خنديدم   تا که با خنده خود    پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم      بغض چشمان تو ليک    لرزه انداخت به دستان من و      سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک   دل من گفت برو    چون نمی خواست به خاطر بسپارد    گريه ی تلخ تو را        و من رفتم و هنوز   سالهاست که در ذهن من    آرام آرام   حيرت و بغض نگاه تو    تکرار کنان می دهد آزارم          . من انديشه کنان غرق اين پندارم     که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سيب نداشت.....

 

 

    



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار

 

سلام

 به weblog من خوش اومدين.سعی می کنم لاقل هر ۲-۳ روز به بار يه چيزی بنويسم.خواستين ميخونين نخواستين هم لطفا بخونين.

 

موفق باشين.


 



نظرات   نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳ توسط نجار




نویسندگان
نجار







 RSS 2.0